ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٨٦ - مقدمه اى بر تفسير ١٧١ حيات معقول ١٨٧
بكار ببريم ، نه در اين پديدهء شوخى ناپذير . وقتى كه يك انسان داراى حيات مى گويد كه او بردهء عوامل جبريست ، نه فقط واقعيتى را آن چنانكه هست بيان مى كند ، بلكه بطور ضمنى بخود تلقين ميكند كه من بردهء عوامل جبرى هستم .
و بالعكس وقتى مى گويد : انسان از پديدهء با عظمت آزادى برخوردار است ، ضمنا به خود تلقين مى كند كه من آزادم . چه رسد باين كه گويندگان اين مطالب بعنوان پيشتازان معرفت حيات انسانى شناخته شوند . جان استوارت ميل ، با توضيح آزادىهاى پنجگانه در انسان ، فقط « انسان آن چنانكه هست » را بيان نمى كند بلكه بطور ضمنى و مؤكد : « انسان آن چنانكه بايد » را نيز توضيح مى دهد و تلقين مى كند . همچنين وقتى كه هواداران جبر اسپينوزا يا محققان سيبرنيتيك مى گويند : « اينست انسان » ضمنا « بايد انسان چنين باشد » را نيز تلقين ميكنند .
خلاصه بنظر مى رسد هر متفكرى كه در بارهء حيات انسانى بعنوان « آن چنانكه هست » ابراز عقيده مى كند ، مخصوصا اگر ابراز كننده داراى مقام علمى هم باشد ، چه بخواهد و چه نخواهد ضمنا نظرى در بارهء « انسان آن چنانكه بايد باشد » اظهار مى دارد . مخصوصا با توجه به اصل واقعگرايى كه در طبيعت بشرى وجود دارد . بنا بر اين ، اظهار نظر در « انسان آن چنانكه هست » به ضميمهء اصل مزبور ، مستلزم قرار گرفتن انسان در مجراى « آن چنانكه بايد » مى باشد . با توجه دقيق به آنچه كه گفتيم ، ضرورت اساسى هماهنگ ساختن دو مسئله « هست » و « بايد » در بارهء حيات انسانها روشن مى شود . پس از بررسىها و تحقيقات لازم براى پيدا كردن راه اين هماهنگى چيزى جز طرح « حيات معقول » وجود ندارد و با طرح اين نوع حيات است كه مى توان تلاشها و امتيازات بشرى را كه بدست مى آورند ، تفسير و توجيه نموده و موانع تكامل عقلائى و روانى را از پيش پاى اين موجود برداشت . اكنون پيش از ورود به مباحث « حيات معقول » آيات مربوط به اين نوع حيات را مطرح مى كنيم :