ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٥١ - اى مرگ بيا كه زندگى ما را كشت
زندگى را بقدرى نامطلوب تلقى ميكنند كه مى گويند :
اى مرگ بيا كه زندگى ما را كشت گروهى معتقدند كه آنان بار سنگين زندگى را با عوامل جبر طبيعى بدوش مى كشند و در برابر اين عوامل بدانجهت كه بسيار نيرومند مى باشند ، مقاومت و سدشكنى ندارند . دسته اى پيدا ميشوند كه زندگى آنان لذت محورى بوده و هنگامى كه در لذت غوطه ورند ، خود را برخوردار از زندگى تلقى نموده و در آن موقع كه از لذت محروم باشند ، زندگى را جز شكنجه نمى دانند . بعضى ديگر سر بپائين انداخته حركت ميكنند و كارى به اين ندارند كه چه مى كنند و چه مى خواهند و اصلا در فكر آن نيستند كه بدانند زندگى يعنى چه و داراى چه ابعاد و مختصات و امكاناتى است . از اينها گذشته ، اگر همين امروزه بخواهيم در بارهء خواستههاى مردم از زندگى آمارى بگيريم و ببينيم مردم چه آرمانهائى را عامل محرك زندگى خود مى دانند ، در بهت و حيرت فرو خواهيم رفت .
يكى از متفكران مى گويد : « روزگارى باين فكر افتادم كه با بعضى از مردم معمولى در بارهء زندگى مطلوبشان گفتگو كنم ، چيزهايى شنيدم كه واقعا حيرتانگيز بود . مثلا از يك پرستار پرسيدم : زندگى مطلوب شما چيست پاسخ داد : پرستارى . پرسيدم علتش چيست گفت : براى اين كه در كودكى از مادرم شنيده بودم كه مى گفت : فرشتگان بالهاى سفيد دارند ، از آن موقع پوشيدن لباس سفيد را عاليترين آرمان زندگى مى دانم . از يك رانندهء كاميون پرسيدم : زندگى مطلوب شما چيست گفت : رانندگى كاميون . گفتم به چه علت پاسخ داد براى اين كه من از دوران جوانى اشياء بزرگ را دوست داشتم و چون كاميون جسم بزرگ است ، از بحركت در آوردن آن احساس رضايت كامل مى نمايم از يك مقنى پرسيدم . با اين طرز زندگى كه انتخاب كردهايد ، آيا خود را سعادتمند مى بينيد جواب داد ، » آرى ، هر اندازه كه به عمق چاه