ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٥٢ - اى مرگ بيا كه زندگى ما را كشت
پائينتر مى روم ، آنرا يك پيروزى عالى در زندگى خود احساس ميكنم » . اين متفكر مى گفت : در همان جا كمى توقف كردم و فصل تابستان بود تا اين كه مقنى رفت توى چاه و من در جائى ايستاده بودم كه او مرا نمى ديد و گمان كرد من رفع زحمت نموده و رفتهام . شنيدم كه در ته چاه تصنيفى مى خواند كه مضمونش بدينقرار بود : وقتى كه من در قله كوه مرتفع ( در ته چاه و در تاريكى و تنگناى آن ) در فصل بهار كه گلها عطرافشانى ميكنند ( در گرماى سوزان تابستان در توى مدفوعات با آن بوى زجرآورش ) در دنبال تو اى غزال رعنا كه خرامان مى روى خيره مى نگرم ( در ديدگاه او جز كرمهائى كه دور خود مى پيچيدند و باز مى شدند جاندارى وجود نداشت ) اگر همهء انسانهائى را كه در زنجير تاريخ حيات طبيعى محض مانند حلقههاى پيوسته بدنبال هم مى خزند ، مورد پرسش قرار بدهيم و با آنان در بارهء هدف زندگى و سعادت و روشنائى و فضيلت به گفتگو بنشينيم ، مطالبى را كه براى ما ابراز خواهند كرد ، از امثال پاسخهائى كه در سه مثال گذشته شنيديم چيزى بالاتر نخواهيم شنيد .
البته اين نكته را هم ناگفته نمى گذاريم كه اين گونه كوته بينىها در بارهء زندگى كه كاروانيان تاريخ حيات طبيعى محض بشرى از خود نشان مى دهند ، اگر هم فرض كنيم كه معلول خود بينىها و خودپرستىهاى قدرت پرستان از انسان بىخبر نبوده باشد ، خسارتى است كه بشر ناآگاهانه يا با جبر عوامل محيط و اجتماع تحمل مى نمايد ، در صورتى كه اگر از قدرت پرستان سلطه جو بپرسيد كه ملاك سعادت و فضيلت و رضايت و هدف زندگى شما چيست پاسخ حقيقى كه آنان خواهند داد ، بهتانگيزترين و خجلتبارترين سخنى است كه گوش بشر آنرا مى شنود . زيرا اين پاسخ بهر شكل