مجموعه رسائل در شرح احاديثي از کافي - سلیمانی آشتیانی، مهدی؛ درایتی، محمد حسین - الصفحة ٢٠ - مقدمه
بزرگى من و قسم به ارتفاع و بلندى و استعلا و استواى من بر عرش و تخت سلطنت من.
مخفى نماناد كه ذات بارى تعالى، بنابر آنچه در حكمت [و] عرفان مقرّر شده، وجود و هستى صرف و بَحتى است كه نقيض بالذات مر عدم مطلقاً و رأساً و دافع و قامع و قالع بنيان نيستىها طُرّاً است؛ زيرا كه نقيض بودن هستى، بدون قيد و اضافه به چيزى، با نيستى بدون قيد و اضافه به چيزى از بديهيّات نزد هر عاقلى است و از مقرّرات، بل از بديهيّات است كه واقع در هر مرتبه از مراتب وقوع، كه شامل وقوع نيستى به حسب نيستى هم بوده باشد، يكى از نقيضين بيش نمىتواند بود و كذا در مقرّرات بل از بيّنات است كه هر ما بالعرض لازم است كه منتهى شود بما بالذات؛ مثال آن در شاهد اطعمه متدسّمه و البسه متلوّثه است كه در تدسّم و تلوّن محتاج و منتهى به دسومات بالذات و الوانند و كذا غير ايشان.
و از اينجا لازم و واجب است كه موجودات بالعرض، يعنى نه از ذات خود، به دليل امكان و احتياج به غير در وجود و يا مانع مسبوق بودن وجودشان به عدم زمانى كه مشهود هر شاهد است منتهى شوند، مثل عنصريّات و اثيريّات از بسايط و معدنيّات و نباتات و حيوانات از مركّبات موجوده، نه از ذات خودشان به ذاتى كه او موجود باشد بذاته، نه از تأثير و ايجاد غير، نه به ضميمه و شريطه و اعداد و تسبيب غير مطلقاً، اعمّ از اينكه ضميمه امر عيانى و يا ظلّى اعتبارى بوده باشد و منتهى إليه از براى اشياى مذكوره كه مبدأ آنها بوده باشد، غير وجود و هستى و عدم و نيستى بحت و مَهيّت كه عبارت از معانى منتزعة از اشيا است متصوّر نيست عدم و نيستى كه رفع وجود و هستى است، بديهى است كه مبدأ و مصدر و موطن و بخشاينده وجود نمىتواند شد؛ چه واضح است كه از حَنْظَل[١] شهد نمىآيد و مفهوم و معنى كه به اعتبار خلوّ ذاتى او از وجود، اطلاق عدم بر او در كلام اكابر شده، هر كه ملاحظه نمايد
[١].« حَنْظَل» نام درختى تلخ است كه مثال براى تلخى شده است. ن. ك: لسان العرب، ج ١١، ص ١٨٣.