فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٢٨ - خلافت خلفا، و مسأله شورا
ابوبكر از روستاى سُنح رسيد و سخن عمر را شنيد و به حجره رسول خدا رفت و روپوش پيامبر را از صورتش كنار زد و صورتش را بوسيد و گفت: پدر و مادرم فداى تو باد! پاك زيستى و پاك مردى. سوگند به كسى كه جانم در دست اوست خدا مرگ را دوبار نصيب تو نمى كند. آنگاه از حجره رسول خدا بيرون آمد و به عمر گفت: آرام باش! عمر نشست. او خطبه كوتاهى خواند و چنين گفت: هر كس محمد را مى پرستيد، بداند كه محمد مرده است، و هر كس خدا را مى پرستيده، خدا زنده است و نمى ميرد آنگاه اين دو آيه را خواند:
(إنَّكَ مَيِّتٌ وَإنَّهُمْ مَيِّتُونَ).[١]
«تو مى ميرى و آنان نيز مى ميرند».
(وَما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ).[٢]
«محمد(صلى الله عليه وآله) جز فرستاده اى از سوى خدا بيش نيست، و پيش از او نيز پيامبرانى آمده اند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود به عقب دوران جاهليت ـ برمى گرديد؟ و هر كس به عقب بازگردد، به خدا زيانى نمى رساند و خداوند به زودى سپاسگزاران را پاداش خواهد داد».
عمر بعد از شنيدن اين دو آيه بر خود لرزيد و به زمين افتاد و گفت: فهميدم كه رسول خدا درگذشته است.[٣]
[١] زمر/٣٠.
[٢] آل عمران/١٤٤.
[٣] سيره بن هشام، ج٢، ص ٦٥٥; طبقات ابن سعد، ج٢، ص ٢٦٨.