فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٣٢٢ - كتاب امام على(عليه السلام) و املاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)
«من به سان بچه حيوان كه به دنبال مادر مى دود، به دنبال پيامبر بودم، هر روز يكى از ارزش هاى اخلاقى را از او فرا مى گرفتم و به من امر مى كرد كه به آن، عمل كنم. در هر سالى، در غار حراء، به عبادت مى نشست و كسى جز من او را نمى ديد و در آن روز، هيچ خانواده مسلمانى وجود نداشت، جز خانواده پيامبر كه من و خديجه نيز در آن عضو بوديم، و من نور وحى را مى ديدم و بوى خوش نبوت را استشمام مى كردم».[١]
اميرمؤمنان به حكم آن كه خانه زاد بيت نبوت بود، شب و روز، در سفر و حضر در وطن و ديار غربت، از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) جدا نبود، جز در غزوه تبوك كه او را جانشين خود در مدينه قرار داد تا مراقب منافقان باشد، و اگر سوداى قيام بر ضد مسلمانان در سر پروراندند، صاعقه وار بر سر آنان بتازد اين ارتباط تنگاتنگ تا آن گاه كه آخرين روزهاى زندگى را مى گذراند برقرار بود حتى لحظه جان سپردن سر پيامبر بر سينه على(عليه السلام) بود. على داستان درگذشت پيامبر را چنين بازگو مى كند:
پيامبر خدا، جان داد، در حالى كه سر او بر سينه من بود و من او را غسل دادم در حالى كه فرشتگان مرا كمك مى كردند، خانه و آستانه ناله مى كرد. ملائكه گروه گروه فرود مى آمدند و بالا مى رفتند، من از فرشتگان ندايى جز درود بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نشنيدم.
اين بخش از تاريخ حاكى از آن است كه امام، پيوند خاصى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)داشت و هيچگاه از او جدا نمى شد و اين ويژگى از آن على(عليه السلام) بود، نه ديگران و اگر كسى چشم خود را بر تاريخ باز كند به خوبى اين ويژگى را درك مى كند.
[١] نهج البلاغه، خطبه قاصعه، ١٩٢.