فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٥٢٢ - شيعه و علم حديث
شود تا امّت اسلامى را در پاسخ به مشكلات از هر نوع قوانين ظنى و استنباطات وهمى باز دارد. با همه اهميتى كه نگارش سنّت از آن برخوردار بود، ولى متأسفانه خلفاى نخستين از نگارش و نشر آن، جلوگيرى كردند، به گونه اى كه نگارش حديث يكى از گناهان دوران خلافت بود، تا جايى كه خليفه دوم به سه صحابى بزرگ، ابوذر و عبدالله بن مسعود و ابوالدرداء چنين گفت:
«ما هذا الحديث الذى تفشون عن محمد».
«اين چه حديثى است كه از محمد پخش مى كنيد؟».[١]
سرانجام تحريم نگارش حديث، سنتى شد كه خليفه سوم نيز بر همان خط حركت كرد و پس از او نيز معاوية بن ابى سفيان از نگارش آن جلوگيرى كرد تا جايى كه نگارش حديث به صورت امرى منكر درآمد.
فاجعه در اينجاست كه از نقل و نگارش حديث رسول خدا جلوگيرى مى شد، اما در همين حال، به داستان سرايان يهود و نصارا كه به ظاهر اسلام آورده بودند، چراغ سبز نشان داده مى شد كه هر چه كه دل تنگشان مى خواهد بگويند.[٢] از اين جهت «كعب الاحبار» يهودى و «تميم دارى» مسيحى كه در سال نهم هجرت، اظهار اسلام كردند به پخش اسرائيليات و مسيحيات پرداختند و در نتيجه حق و باطل به هم آميخته شد و جداسازى آنها با مشكل فراوانى روبرو گشت. «عمر بن عبدالعزيز» كه داراى روحيات معتدلى بود، وقتى به مقام خلافت رسيد، احساس كرد كه بايد حديث رسول خدا نوشته شود. از اين جهت به «ابى بكر بن حزم» عالم مدينه نوشت كه به پا خيزد و حديث رسول خدا را
[١] كنزالعمال، ج١٠، ص ٢٩٣، شماره ٢٩٤٧٩.
[٢] كنز العمال، ج١٠، ص ٢٨١.