فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٤٠٤ - امام سجاد وخطابه مسجد شام
معارف، عظمت وجلال عجيبى در دل جامعه اسلامى و سران اموى پيدا كرده بود، حتى در يكى از مراسم حج كه با عبد الملك بن مروان روبرو شد نه تنها به او سلام نكرد بلكه به چهره او نيز نگاه نفرمود; عبد الملك از اين بى اعتنايى سخت بر آشفت و آهسته دست امام را گرفت و گفت: «ابا محمد، به من بنگر، من عبد الملك هستم و قاتل پدر تو (يزيد) نيستم». امام در پاسخ او گفت:«قاتل پدرم با قتل حسين(عليه السلام)آخرت خود را نابود كرد، تو هم مى خواهى مانند قاتل پدرم باشى؟ مانعى ندارد».
عبد الملك با چهره برافروخته گفت: «من هرگز نمى خواهم، ولى توقع دارم كه از ما خبر بگيرى واز امكانات ما بهره مند شوى». امام در پاسخ او فرمود:«مرا به دنياى شما وآنچه داريد نيازى نيست» [١].
اعمال زشت و پليد حزب اموى نسبت به خاندان پيامبر وعلى(عليهما السلام) بر عظمت وبزرگى اهل بيت افزود وبر آنان عظمت وعزّت و بر دشمنان آنان نفرت و انزجار بوجود آورد. در يكى از مراسم حج كه هشام فرزند عبد الملك حضور داشت وطواف خانه با ازدحام عجيبى روبرو بود، هشام چندين بار خواست «حجر الأسود» را إستلام كند، اما موج جمعيت به او مجال نداد وهشام به ناچارى گوشه اى نشست وبه تماشا پرداخت; ناگهان چشمش به مردى لاغر اندام، خوش سيما ونورانى افتاد كه آهسته آهسته به سوى «حجر الأسود» گام بر مى دارد وهمه مردم از او احترام مى كنند وبى اختيار عقب مى روند كه او حجر را استلام كند; مردم شام كه دور فرزند عبد الملك بودند از او پرسيدند اين مرد كيست؟ هشام با
[١] بحار ج٤٦ص١٢٠.