مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٤٥٢ - قصص و حکایات جُهَلاء
انسان نیرو میدهد، قوّت میدهد، هوش آدم را زیاد میکند و...!
یکبار نادرشاه از کشک و بادمجانها خیلی میخورد و دلش درد میگیرد، سپس میگوید: این غذای بسیار بدی است! وزیر هم میگوید: بله قربان، چیز بسیار بدی است، ثقیل است، سنگین است، سردل آدم میماند، هوش آدم را کم میکند، سودا میآورد...!
نادرشاه عصبانی شد و گفت: احمق! تو آن وقت میگفتی این غذا خوب است و حالا میگویی بد است!
وزیر جواب میدهد: قربان! بنده نوکر بادمجان نیستم، من نوکر حضرت والا هستم! اگر حضرت والا گفتند خوب است، من هم میگویم خوب است و بالعکس.»[١]
[قصص و حکایات جُهَلاء]
[معادن الجواهر عاملی، مجلّد ٢] صفحة ١٠١:
«١١. و ممّن اشتهر بالحُمق منهم هَبنَّقة، حتّی ضرب به المثل فقیل: ”أحمق مِن هبَنَّقَة!“ یقال: إنّه شرَد له بعیرٌ فجعل ینادی: لمن أتی به بعیران؟ فقیل: کیف تبذل بعیرین فی بعیر؟ فقال: لحلاوة الوجدان!»
صفحة ١٠٣: «١٨. سُرق لأعرابی حمارٌ، فقیل له: أ سُرِقَ حمارُک؟ قال: نعم و أحمد الله! فقیل له: علی ماذا تحمد؟ فقال: حیث لم أکن علیه!
١٩. و ممّا یناسب المقام، ما یحکی أنّه جاء شابّ من الرَّیْف إلی الجامع الأزهر لطلب العلم و بعد أیّام کتب إلی أهله کتابًا و کتب فیه نُخبرکم ـلأخبرتکم بمکروهـ أنّنی غسلت ثیابی و نشرتُها علی السّطح، فهبَّت ریح ألقت قمیصی إلی صحن الدّار، و الحمدلِله إذ لم أکُن فیه و إلّا لتکسّرتُ!»
[١]. جنگ ١٧، ص ١٤٣.