دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٧٦٥ - حسین بن ضحاک
حسین بن ضحاک
نویسنده (ها) :
آذرتاش آذرنوش
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٤ دی ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
حُسِیْنِ بْنِ ضَحَّاک (ح ١٥٠-٢٥٠ ق/ ٧٦٧-٨٦٤ م)، ملقب به خَلیع و اَشقَر، یکی از نخستین شاعران عصر عباسی که تغزل به پسران و نیز شعر بادگانی را دستمایۀ هنر خویش قرار داد.
چارچوب زندگی حسین نسبتاً روشن است و ابوالفرج اصفهانی نخستین کسی است که بخش بزرگی از شعرهای او را همراه با روایات گوناگون گردآوردهاست. در ١٣٨٠ ق/ ١٩٦٠ م، عبدالستار احمد فراج پس از کتاب کوچکی که با عنوان ندیم الخلفاء (١٣٧١ ق/ ١٩٥٢ م) دربارۀ زندگی حسین منتشر ساخت، به جمعآوری دیوان او دست زد. به برآوردی کلی میتوان گفت که حدود ٨٠٪ اشعار دیوان از الاغانی ابوالفرج اصفهانی، و بقیه از دیگر منابع بهویژه الدیارات شابشتی و معجمالادبای یاقوت استخراج شده است. ١٢ سال پس از آن، احمد شوقی ریاض کتابی با عنوان الحسین ابن الضحاک، حیاته و شعره در قاهره (١٣٩٢ ق/ ١٩٧٢ م) به چاپ رسانید.
حسین به قبیلۀ باهله منسوب است، اما در اینکه نیاکانش در این قبیله اصالت داشتهاند و یا مولایی از خراسان بودهاند، اختلاف است (نک : ابوالفرج، ٧/ ١٤٦؛ یاقوت، ادبا، ١٠/ ٥ - ٦؛ خطیب، ٨/ ٥٤-٥٥). خود او نیز گاهی به این، و گاهی به آن اعتراف میکرد (ابوالفرج، همانجا). حسین در بصره زاده شد و چنان که خود گوید (نک : همو، ٧/ ١٦٣-١٦٤)، همراه با ابونواس درس خواند و سپس با او به مجالس دانشمندان بهویژه ادیبان میرفت (نیز نک : خطیب، همانجا).
اگر تاریخ تولد ابونواس را میداشتیم، تولد حسین نیز تاحدی روشن میشد، اما در تولد ابونواس ــ و بهناچار در تولد حسین ــ اختـلاف بسیـار است. پـلا (نک : EI٢, II/٦١٧-٦١٨) و نیز فراج (مقدمه بر ... ، ١٢) سال ١٥٠ ق را درستتر پنداشتهاند، اما منابع دیگر بیشتـر سال ١٦٢ ق را پسندیدهاند (مثـلاً یاقوت، همان، ١٠/ ٦؛ خطیب، ٨/ ٥٥؛ ابنخلکان، ٢/ ١٦٨؛ ابناثیر، ٧/ ١٣٦؛ ابنتغری بردی، ٢/ ٣٣٣)، هرچند که بر زندگی ١٠٠سالۀ او نیز تأکید دارند (همانجاها؛ نیز نک : ابوالفرج، ٧/ ١٤٦).
نظر این دانشمندان را چند نکته مردود میسازد: نخست آنکه اگر او ١٠٠ سال زیسته باشد، چون تاریخ مرگش تقریباً روشن است، ناچار باید تولدش را در ١٥٠ ق قرار دهیم؛ دوم آنکه خود شاعر در پاسخ کسی که زادروزش را پرسیده بود، میگوید: آن روز را به یاد ندارم، اما مرگ شُعبَة بن حجاج را به یاد میآورم (نک : همو، ٧/ ٢٢٥؛ ابنعساکر، ١٤/ ٧٠). در این هنگام وی باید دستکم پنج / شش ساله بوده باشد تا مرگ شعبه را در ١٦٠ ق به یاد آورد. در این صورت تولدش حدود سال ١٥٥ ق واقع میشود؛ سوم آنکه وی با ابونواس همدرس بوده است و متأخرترین تاریخی که برای تولد ابونواس (ه م) نقل کردهاند، ١٤٩ ق است. اما فراج سال ١٤٥ ق را ترجیح داده است (همان، ١١). اگر حسین با ابونواس همسال یا اندکی جوانتر باشد، ناچار تولدش حدود سال ١٥٠ ق قرار میگیرد. حسین در چندین شعر از رنج پیری سخت نالیده است و در یکی از آنها (ص ١٢١) به بهانۀ ٨٩ سالگی از رفتن پیش متوکل خودداری میکند. اگر فرض کنیم که این شعر در سال قتل متوکل (٢٤٧ ق/ ٨٦١ م) سروده شده، تولد شاعر حدود سال ١٥٨ ق خواهد بود (دربارۀ تاریخ تولد او، نک : فراج، همان، ١٠-١٢).
حسین خود روایت کرده است (نک : ابوالفرج، ٧/ ١٦٣-١٦٤) که با ابونواس همدرس بود، اما ابونواس زودتر بصره را ترک گفت و آهنگ بغداد کرد. در آنجا بزرگان را مدح گفت و شهرت و ثروت یافت و حتى توانست به هارونالرشید نیز بپیوندد. همینکه ابونواس همدرس دوران کودکی را از موفقیتهای خویش آگاه کرد، او نیز در آرزوی ثروت رو به بغداد نهاد و برخی از بزرگان را مدح کرد و نان و آبی به چنگ آورد، اما هرگز نتوانست به هارون بپیوندد؛ در عوض، با فرزند هرزه و عیاش او، صالح دوست شد و دوستی او با صالح که پیوسته همراه با بادهنوشی و شوخی و قهر و آشتی بود (حسین، ٢٥- ٢٦، ٣٦، ٨٨- ٨٩، ٩٤؛ ابوالفرج، ٧/ ١٥٠)، دیری پایید. اما او با دیگر پسران هارون هم رابطۀ دوستی برقرار کرده بود، ازجمله با ابوعیسى (همو، ٧/ ١٨٨) و ابواحمد (همو، ٧/ ٢١٣؛ حسین، ٧).
در بغدادْ او بیش از همه به امین (حک ١٩٣- ١٩٨ ق/ ٨٠٩ -٨١٣ م) دل بست و در مجالس خوشگذرانیهای او شرکت کرد و از صلههای کلان وی بهرهمند شد. بهگمان طهحسین (ص ١٧٥) و به پیروی از او فراج (نک : ندیم ... ، ٦٨ بب )، این دوستیْ بسیار خالصانه و بازتابی از وفاداری شاعر بوده است. اما بهرغم نظر نویسندۀ بزرگ مصری چگونگی پیوند او به امین چندان روشن نیست. یاقوت تصریح میکند که او در ١٩٨ ق یعنی همان سالی که امین به قتل رسید ( ادبا، ١٠/ ٦)، به او پیوست (احتمالاً ١٨٨ ق، که در تاریخ بغداد خطیب، ٨/ ٥٥ آمده، تحریفی از ١٩٨ ق است). این روایت دور از حقیقت نیست، زیرا در همۀ روایات، تنها ٤ بار او را در مجلس امین میتوان یافت. یک بار امین بر پشت او سوار شده، گرد باغ قصر میگردد (ابوالفرج، ٧/ ٢٠٨) و این روایتی غریب و شاید جعلی باشد؛ بار دوم امین از او میخواهد دل کنیزک خشمگین را نرم کند (همو، ٧/ ٢٠٥-٢٠٧)؛ در مجلسی دیگر به سبب مستی، عربدهجویی میکند و سپس عذر میخواهد (همو، ٧/ ٢١٢؛ حسین، ٣٠)؛ مجلس چهارم به راستی در ١٩٨ ق واقع است، زیرا شاعر در یک قطعۀ ٧ بیتی، امین را بهسبب پیروزی مردم بغداد بر سپاه طاهر ذوالیمینین تهنیت میگوید (ص ٦٦ -٦٧؛ ابوالفرج، ٧/ ٢٠٧- ٢٠٨). این شعر را بهسبب اهمیت تاریخیاش، طبری (٥/ ٨٠ -٨١) و مسعودی (٤/ ٢٨٢) نیز آوردهاند.
اما میدانیم که مقاومت سرسختانۀ مردم بغداد به جایی نرسید، سرانجام شهر ویران شد و طاهر پیروز شد. حسین که خرابی بغداد را وصف کرده (ص ٥١)، به کاری دست زده است که به راستی شگفت مینماید: یکی از سرداران ممدوح او، امین، از سپاه خلیفه جدا شد و به سپاه طاهر پیوست و با خراب کردن پل روی دجله، راه پیروزی را بر طاهر هموار ساخت. حسین در یک قطعۀ ٩ بیتی این سردار و اقدام خائنانهاش را سخت ستوده است و بدینسان، آن فضیلت وفاداری که طهحسین و فراج برای او قائل شدهاند، نقش بر آب میگردد. اما این حقیقت را نمیتوان فراموش کرد که حسین ٧ قطعه شعر گاه بسیار زیبا و سوزناک در رثای امین سروده (ص ٣٢، ٤١، ٥٠، ٧٨-٨٠، ١٠٣-١٠٤، ١١٠، ١١٩)، و در برخی از آنها به مأمون تاخته است. اما این را نیز نمیتوان بر دلاوری و بیباکی شاعر حمل کرد، زیرا در آن زمان، خلیفهای در بغداد نبود. مأمون تا ٢٠٦ ق/ ٨٢١ م یعنی تا ٦ سال پس از فتح بغداد در خراسان میزیست و با دشواریهای بیشمار و شورشهای بسیار در کشاکش بود؛ از همه بدتر آنکه او را از ٢٠٣ ق به مدت یک سال و اندی از خلافت خلع کردند و ابراهیم بن مهدی را که ممدوح حسین نیز بوده است، به جایش نهادند.
هرچه هست، دربارۀ دوستی شاعر نسبت به امین اصرار ورزیدهاند. ازجمله ابوالفرج اصفهانی که دلیری او را در سرودن آن مرثیههای شورانگیز میستاید، آورده است که او از شنیدن خبر قتل امین دیوانه شد (خولِطَ) و مرگ او را انکار کرد (ابوالفرج ٧/ ١٥٠-١٥١). مرثیههای او گاه بر مضامین بسیار تندی برضد مأمون شاملاند: در یکی از آنها وی را نفرین میکند (ص ٥٠)، جای دیگر ادعا میکند که بهسبب مأمون زنان آزاده بیحرمت شدهاند (ص ٧٩) و حتى اینکه دین و آیین کسرى را رواج دادهاند و مسلمانان اینک خوار شدهاند (ص ١١٩). شاید اگر اندرز دوراندیشانۀ دوستش ابوالعتاهیه نبود، حسین مرثیههای دیگری نیز میسرود (ابوالفرج، ٧/ ٢١١).
از روایت ابوالفرج (٧/ ١٤٨) میتوان چنین دریافت که حسین، نه بیدرنگ پس از قتل امین، بلکه در ٢٠٤ ق به بصره بازگشت. در این سال مأمون که به بغداد آمده بود، خواست فهرستی از کسانی که شایستگی ندیمی او را دارند، فراهم آورند. نام حسین نیز در این فهرست بود، اما خلیفه که یکی از شعرهای او در رثای امین را به خاطر داشت، نام حسین را از فهرست زدود. حسین که دیگر نومید شده بود، بـه بصره رفت (نیز نک : یاقوت، ادبا، ١٠/ ٧؛ ابنخلکان، ٢/ ١٦٢-١٦٣؛ شابشتی، ٥٥). چند تن کوشیدند میان حسین و مأمون آشتی برقرار کنند، از آن جملهاند: حسن بن سهل (نک : ابوالفرج، ٧/ ١٧٧)، عمرو بن مَسْعَده (همو، ٧/ ١٦٦) و ابنبواب (همو، ٧/ ١٦٥). اما کوششهای هیچکدام نتیجه نبخشید.
دربارۀ این مرحله از زندگی حسین، روایات ضد و نقیض دیگری هم به دست آمده است که بیشتر ساختگی مینماید؛ ازجمله آنکه در مجلسی، مأمون سراغ آن «شاعر ظریف» را میگیرد و سپس طی نامهای او را نزد خود میخواند. اما حسین که از خشم مأمون بیمناک بود، به بهانۀ بیماری از رفتن به بغداد خودداری میکند؛ مأمون نیز صلهای کلان برایش میفرستد (ابنمعتز، ٢٦٨؛ ابوالفرج، ٧/ ١٥١). در روایتی دیگر از قول ابنبواب نقل شده است که مأمون شاعر را نزد خود خواند و بهسبب هجاهایی که برضد خلیفه سروده بود، از او گله کرد و از پذیرفتن او در مقام ندیم دربار، سر باز زد، امـا ارزاق شاعر را برقرارکرد (همو، ٧/ ١٦٦). در این زمان گویا بخشی از شعرهای حسین جمعآوری شده بود، زیرا در جُنگی که آوازخوان معروف عمرو بن بانه در دست داشت و شعر حسین در مدح امین نیز ضبط شده بود، صالح پسر هارون کوشید از بیم مأمون این شعر را با کارد از آن دفتر بزداید؛ اما مأمون که سرزده به مجلس وارد شد، آن را دید و همۀ ماجرا را حدس زد (همو، ٧/ ١٤٩-١٥٠). از آنجا که بیشتر اشعار حسین مورد استفادۀ آهنگسازان و آوازخوانان قرار گرفته، بعید نیست که قطعات دیگری نیز از سرودههای حسین به آن جُنگ راه یافته باشد.
حسین پس از آن در بصره زیست. زندگی او، چنانکه خود روایت کرده است (نک : همو، ٧/ ٢٠٥)، از صلههای کلانی که امین و حتى کنیزک محبوب امین به او داده بودند، تأمین میشد. حسین تا سال مرگ مأمون (٢١٨ ق/ ٨٣٣ م) در بصره بود. پس از آن راهی بغداد شد و به روایتی (همو، ٧/ ١٥٢-١٥٣)، معتصم او را طی نامهای از بصره به بغداد فراخواند و بهسبب شعری که در تهنیت او به خلافت سرود، دهانش را به جواهر بیاکند.
اینک باید اشاره کنیم که حسین، هنگامی که به معتصم پیوست، پیرمردی ٦٨ ساله بود (اگر تولد او را در ١٥٠ ق بپذیریم) و دیگر آن شروشور جوانی را که لازمۀ سرودن شعر بادگانی و غلام بارگی است، نداشت؛ بااینهمه، بخش اعظم اشعارش را از این تاریخ به بعد سروده است.
حسین جز آنچه گفته شد، مجموعاً در ٧ صحنه با معتصم ظاهر میگردد (ص، ٢٣، ٢٥، ٣١، ٦٨، ٧١، ٨٣، ٩٣-٩٤، ١٠٩)؛ یکبار خلیفه را به مناسبت فتح عموریه میستاید (ص ٢٣)، بار دیگر از او اقطاعی میطلبد (ص ٧١-٧٢؛ ابوالفرج، ٩/ ٢٠٩-٢١٠)، و در بادهنوشی او در دیر مَرّان شرکت میکند (ص ١١٥-١١٦؛ ابوالفرج، ٧/ ١٩٢-١٩٣؛ ابوعبید ١/ ٦٠٢، که به جای معتصم، رشید آورده؛ یاقوت، بلدان، ٢/ ٦٩٥؛ شابشتی، ٣٣-٣٤).
حسین بـا واثق (حک ٢٢٧-٢٣٢ ق/ ٨٤٢ -٨٤٧ م) حتى پیش از آنکه به خلافت رسد، دوستی داشت و در مجالس بادهنوشی او شرکت میجست (ابوالفرج، ٧/ ٢٢٢). همینکه واثق بر تخت نشست، دو قصیده در تهنیت او سرود و جایزههای کلان به دست آورد (همو، ٧/ ١٩٥-١٩٦، که شامل وصف قایقهای روی دجله نیز هست، نیز ١٥٦؛ حسین، ٥٨، ٩٦- ٩٨).
متوکل (٢٣٢-٢٤٧ ق/ ٨٤٧ -٨٦١ م) شعر او را سخت میپسندید (ابوالفرج، ٧/ ١٧٠-١٧١؛ حسین، ١١٤-١١٥). بههمین سبب او را افزون بر اینکه به مجالس خود فرا میخواند (ابوالفرج، ٧/ ١٧١، ١٧٢؛ حسین، ٤٣)، ارزاق نوههایش را هم برقرارمیکرد (ابوالفرج، ٧/ ٢٢٣؛ حسین، ١٢٠). اما کهنسالی، اندکاندک حسین را خانهنشین میساخت، چندانکه دعوت متوکل را به ندیمی نپذیرفت (ابوالفرج، ٧/ ٢٣٥؛ حسین، ٥٢).
حسین احتمالاً ٩٧ساله بود که قطعهای در رثای متوکل سرود (ص ١١٣)، هرچند که این شعر را به کسان دیگری نیز نسبت دادهاند (نک : فراج، حاشیه بر ... ، ١١٣).
از زمان منتصر (٢٤٧- ٢٤٨ ق/ ٨٦١ -٨٦٢ م) نیز دو قطعه از سرودههای حسین را نقل کردهاند: یکی شعری است که در آن منتصر را به خلافت تهنیت میگوید (نک : ابوالفرج، ٩/ ٣٠٣؛ حسین، ٤٧)، دیگر قطعهای است در وصف منتصر که در جامههای زیبا، بر اسب نشسته است (ابوالفرج، ٩/ ٣٠٤؛ حسین، ٥١). این شعر به تأیید ابوالفرج (همانجا) آخرین شعری است که حسین سروده است.
شعر حسین بن ضحاک
نخستین موضوعی که در شعر حسین نظر نویسندگان گذشته و حال را به خود جلب کرده، پیوند او با ابونواس و شباهت آثار دو شاعر است (جاحظ، ٥/ ٤٨٠؛ ابوالفرج، ٧/ ١٤٦، جم ؛ EI٢, III/ ٦١٧-٦١٨؛ «دائرةالمعارف ... »، I/ ٢٩٧؛ فراج، ندیم، ٥٢ بب ، ٦٠ -٦٢؛ از همه مفصلتر، طهحسین، ١٧٣ بب ).
در همۀ روایاتی که دو شاعر را روی صحنه میآورند، سخن از آن است که ابونواس شعر زیبای حسین و یا مضمون او را گرفته و به خود نسبت میدهد (مثلاً نک : ابوالفرج، ٧/ ١٤٧، ١٦٢، ٢٠٣). تنها در یک روایت، عکس این حال دیده میشود. جاحظ مینویسد (همانجا): «حسین بن ضحاک به من میفهماند که <دالیۀ> ابونواس از او ست. او نمیبایست شعری را که از آن او نیست، به خود نسبت دهد».
بیگمان نمیتوان به همۀ این روایات اعتماد کرد. در آن زمان ابونواس دیگر اسطورۀ شعر بادگانی و غزل مذکر بود و هر شعر زیبا در این زمینه، خواه و ناخواه به او منسوب میشد. در دیوان ابونواس به روایت صولی (نک : فراج، همان، ٤٩) آمده است که «هر شعری را که در غزل مذکر و یا بادگانی باشد، به ابونواس نسبت میدهند». ابنمعتز حق دارد که میگوید: «عامۀ بیخرد، اصرار دارند که هر شعر مجون (هرزهدرایی) را به ابونواس نسبت دهند» (ص ٢٧٠).
این همه کشاکش بر سر شعر، هیچگاه دوستی میان دو شاعر را تیره نکرد: یکبار حسین از او میخواهد که میان او و غلام ابوعیسى، فرزند هارون، آشتی اندازد (ابوالفرج، ٧/ ١٦٩)؛ بار دیگر ابونواس او را بهترین شاعر زمان خود میخواند (نک : همو، ٧/ ١٧٤)، یکبار نیز حسین شعر سوزناکی روی قبر ابونواس نوشته در آن میگوید: «حال که تو نیستی، همان به که هیچ زندهای در جهان نماند» (همو، ٧/ ٢١٣).
هیچکس بهتر از طهحسین شعر حسین بن ضحاک را تجزیه و تحلیل، و با شعر ابونواس مقایسه نکرده است. وی میداند که دایرۀ کار ابونواس سخت فراگیر است، زیرا او هم در دربارها شعر سروده، هم در میان مردم عادی و هم در گوشۀ میکده و خانههای فساد. مقایسۀ شعر درباری او با شعر حسین بن ضحاک که یکسره درباری است، او را به این نتیجه میرساند که شعر حسین، بسیار روان و طبیعی و استوار است و با آنکه در دایرۀ شعر «مجون» سروده شده، از هرگونه پردهدری و واژههای نازیبای شرمآور تهی است، و بدینسان، حرمت دربار خلیفگان را پاس میدارد. بحرهای کوتاه آهنگین، کار را بر آهنگسازان و آوازهخوانان آسان کرده است. خلاصه آنکه شعر حسین، شعری «اشرافمنشانه» (اریستوکراتی) است و در مجموع از شعر ابونواس در این زمینه بهتر است (نک : ص ١٧٣-١٧٤، ١٧٩-١٨٣).
شاید بتوان همین مزایا را نقطۀ ضعف حسین به شمار آورد، زیرا شعر او بهجز گوشهای از دربار، که همانا مجالس بادهنوشی و عشقورزی امیران است، هیچ چیز دیگری از زندگی مردم و یا حتى خود دربار را نمایش نمیدهد. اصرار بر موضوع واحد و وزن کوتاه، مراعات جانب حرمت دربار و پرهیز از واژگان پربار مردمی و ابونواسی، دایرۀ شعر او را سخت محدود ساخته است؛ شعر بادگانی او برخلاف نظر طهحسین هیچگاه از پس جادوی بادگانیهای ابونواس برنمیآید.
در دیوان کوچک او، به تقریب، ٣٩ غزل مذکر، چند غزل مؤنث (حدود ٦ تا) و حدود ٩ بادگانی آمده است، و از ٣٩ غزل مذکر، دستکم ١٠ غزل به یُسر، غلام زیباروی ابوعیسى پسر هارون اختصاص دارد، و ٤ غزل به شفیع غلام زیباروی دیگر؛ بقیۀ اشعار ــ چنان که پیش از این دیدیم ــ مدح بزرگان یا قهر و آشتی با آنان است.
حسین با آنکه در بصره بزرگ شده بود، برخلاف ابونواس، فارسی نمیدانست. او خود میگوید که به آواز مردی از «بنیالاحرار» (آزادزادگان = ایرانیان) نیکسیرت گوش میدهد و از آواز آنان لذت میبرد، اما معنی اشعار را نمیفهمد (ص ١١٧- ١١٨، هرچند که این اشعار به چند تن دیگر نیز منسوب است). فارسیندانی و دوری گزیدن از زبان تودۀ مردم موجب شده است که جز چند کلمۀ معرب بسیار معروف، کلمۀ فارسی دیگری در شعرش پدید نیاید (در مقابل ٣٠٠ کلمۀ معرب در شعر ابونواس).
او یکبار، برحسب تصادف از فضای شعر خود بیرون آمد و پا به درون اجتماع نهاد (ابوالفرج، ٧/ ٢١٤-٢١٥). همانجا یک کلمۀ ناشناختۀ فارسی به درون شعرش لغزید: وی مردی طفیلی و فاسد را هجو میکند و میگوید: او را با امردان کاری نیست، بلکه «نکاریش» را میپسندد. «نکاریش» جمع «نکریش» و آن احتمالاً معرب «نیک ریش» فارسی است.
از حسین بن ضحاک دیوانی به جای نمانده است؛ آن مجموعۀ ١٥٠ برگی که سزگین (GAS, II/ ٥١٩) از قول ابنندیم یاد کرده، ظاهراً اشتباه است و ابنندیم تنها او را شاعری کمگو (مقل) خوانده (نک : ص ١٦٤) و نه بیش از این. گردآورندۀ دیوان، عبدالستار احمد فراج هم در مقدمۀ کتاب به چنین روایتی اشاره نکرده است. این محقق، هر چه شعر منسوب به حسین در منابع کهن یافته، گردآورده، و آنها را در مجموعهای با عنوان اشعار الخلیع در ١٩٦٠ م در بیروت به چاپ رسانده است.
مآخذ
ابناثیر، الکامل؛
ابن تغری بردی، النجوم؛
ابنخلکان، وفیات؛
ابنعساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، بهکوشش علی شیری، بیروت، ١٤١٥ ق/ ١٩٩٥ م؛
ابنمعتز، عبدالله، طبقات الشعراء، بهکوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، دارالمعارف؛
ابنندیم، الفهرست؛
ابوعبید بکری، معجم ما استعجم، بهکوشش مصطفى سقا، بیروت، ١٤٠٣ ق/ ١٩٨٣ م؛
ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، قاهره، ١٩٦٣ م؛
جاحظ، عمرو، الحیوان، بهکوشش عبدالسلام محمد هارون، ١٤١٦ ق/ ١٩٩٦ م؛
حسین بن ضحاک، اشعار الخلیع، بهکوشش عبدالستار احمد فراج، بیروت، ١٩٦٠ م؛
خطیب بغدادی، احمد، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه؛
شابشتی، علی، الدیارات، بهکوشش کورکیس عواد، بغداد، ١٣٨٦ ق/ ١٩٩٦ م؛
طبری، تاریخ، بیـروت، ١٤١٧ ق/ ١٩٩٧ م؛
طهحسین، حـدیث الاربعاء، قـاهره، دارالمعارف؛
فراج، عبدالستار احمد، مقدمـه و حاشیـه بـر دیـوان اشعـار الخلیع (نک : هم ، حسین بن ضحاک)؛
همو، ندیم الخلفاء، قاهره، ١٩٥٢ م؛
مسعودی، علی، مروج الذهب، بهکوشش شارل پلا، بیروت، ١٩٧٩ م؛
یاقوت، ادبا؛
همو، بلدان؛
نیز:
EI ٢;
Encyclopedia of Arabic Literature, eds. J. S. Meisami and P. Starkey, London / New York, ١٩٩٨;
GAS.
آذرتاش آذرنوش