دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٧١ - ابوذؤیب هذلی
ابوذؤیب هذلی
نویسنده (ها) :
سید محمد سیدی
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٢١ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبوذُؤَیْبِ هُذَلی، خُوَیْلد بن خالد بن مُحرث (د ٢٨ ق / ٦٤٩ م)، شاعر مخضرم. آگاهیهای ما دربارۀ زندگی او آمیخته با افسانه و احتمالاً گزارشهای جعلی راویان اشعار جاهلی است. از این روی، به دست دادن تصویر دقیقی از زندگی او دشوار است. زندگی او به ٢ دورۀ جاهلی و اسلامی تقسیم میشود. در هر یك از این دو مرحله، چند رویداد برجسته وجود دارد كه غالباً به جهت توضیح یا تكمیل، گرد اشعاری تنیده شدهاند و یا اشعاری را برای آرایش آنها جعل كردهاند. با اینهمه، مزیت ابوذؤیب نسبت به بسیاری از شاعران جاهلی و مخضرم آن است كه در چند حادثۀ تاریخی ملموس حضور مییابد.
وی ظاهراً در تهامه و در میان قبیلۀ هذیل (سیوطی، المزهر، ٢ / ٤٨٣) كه از قبایل فصیح عرب بهشمار میآید (ابوالفرج، ٦ / ٢٦٤؛ ابن رشیق، ١ / ٨٨؛ یاقوت، ١١ / ٨٦) به دنیا آمد. یكی از افرزندان وی مازن بن خویلد و همچنین خواهرزادۀ وی خالد بن زهیر نیز شاعر بودند (ابن قتیبه، ٢ / ٥٥٠؛ مرزبانی، ٢٧٦). خود وی راوی ساعدة بن جُویه شاعر دیگر هذیل بود (اصمعی، ٢٠).
ابوذؤیب تقریباً سراسر زندگی خویش را در بادیه و در میان قوم خود گذراند (نك : ابن عبدالبر، الاستیعاب، ٤ / ١٦٥٠؛ ابن اثیر اسدالغابة، ٥ / ١٨٩). آنچه راویان دربارۀ دورۀ نخست زندگی او نقل كردهاند، این است كه در عشقورزی به زنان قبیلۀ خویش شهره بود (نك : مبرد، الكامل، ٢ / ٨٦٣، بیتی از مروان بن ابی حفصه)، چنانكه با زنی امّ عمرو نام از زنان قبیلۀ خویش كه چند قطعه تشبیب به وی نیز در میان اشعارش دیده میشود (سكری، ١ / ٧٠، ١٢٨، ١٧١)، رابطهای عاشقانه و پنهانی داشت، اما آن زن به عهد خویش پایبند نماند و به خالد بن زهیر خواهرزادۀ ابوذؤیب كه فرستادۀ او به نزد وی بود، دلباخت و شاعر در قصیدهای از خالد سخت شكوه كرد و آنگاه در قصیدۀ دیگری هر دو آنان را هجو نمود (ابوالفرج، ٦ / ٢٧٤- ٢٧٨؛ سكری، ١ / ٢٠٧-٢١١، ٢١٩؛ ابن قتیبه، ٢ / ٥٤٨-٥٥٠) و سرانجام آن زن موجب درگیری میان چند تن از قبیله و نیز كشته شدن خواهرزادۀ شاعر گردید و سپس شاعر مرثیهای در مرگ وی سرود، نیز قوم خویش را گرد آورد و به جنگ با قاتلان خواهرزاده پرداخت (بغدادی، ٢ / ٣١٧-٣٢١؛ قس: سكری، ٣ / ١٢١٦-١٢١٧).
مجموعۀ اشعار عاشقانۀ او كه در پایان دیوان وی گردآوری شده و نیز روایات مربوط به آنها البته قابل اعتماد نیست؛ بروینلیش به تناقضهای تندی كه از نظر ترتیب تاریخی و یا نامها در برخی قصاید عاشقانۀ او آمده، اشاره كرده است (ص ١-٢).
ابوذؤیب به عنوان مردی باتجربه، به رفع اختلافها و كدورتهای بین اطرافیان خویش میپرداخت (مرزبانی، همانجا؛ سكری، ١ / ٢٢٠- ٢٢١). او احتمالاً در واپسین سالهای زندگی پیامبر (ص) به اسلام گروید. در این هنگام وی مردی میان سال بود. به گفتۀ برخی منابع، شاعر در بادیه و در میان قبیلۀ خویش بود كه خبر بیماری پیامبر اكرم (ص)به او رسید، شبی سخت جانكاه را گذراند و صبح روز بعد به سوی مدینه روان شد، اما درست در بامداد روزی كه پیامبر (ص) درگذشت، به مدینه رسید (ابن عبدالبر، همان، ٤ / ١٦٤٨-١٦٥٠؛ ابناثیر، همان، ٥ / ١٨٨- ١٨٩؛ یاقوت، ١١ / ٨٤- ٨٦؛ ابن عساكر ٥ / ١٧٩-١٨٠). وی در سقیفۀ بنی ساعده حضور داشت و در نماز بر جنازۀ پیامبر اكرم (ص) شركت جست و پس از سرودن قصیدهای در رثای پیامبر (ص) به بادیه بازگشت (ابن عبدالبر، همانجا).
به گمان ما داستان رفتن او به مدینه و نیز خواب و تفأل وی دربارۀ درگذشت پیامبر (ص) كه نشانۀ نگرانی بسیار اوست و در منابع سدۀ ٥ ق به بعد پدیدار شده، از ابیات همان قصیده در رثای پیامبر (ص) استخراج شده است (قس: همانجا، گزارش ابن عبدالبر و ابیات قصیده). گویی راویان یا راویان هُذلی، خواستهاند به كمك این داستان هم اسلام او را پیش از رحلت پیامبر (ص) و همایمانش را ایمانی پاك و صادقانه جلوه دهند. با اینهمه، برخی از نویسندگان (مثلاً یاقوت، ١١ / ٨٤؛ ابن كثیر، ٧ / ٢٢٢) تشرف او را به اسلام پس از رحلت و یا به عبارت دقیقتر در روزگار خلافت ابوبكر (ذهبی، ٢ / ٩٣)، پنداشتهاند. شاید این نظر از دیدار و گفتوگوی وی با خلیفۀ دوم استنباط شده باشد: گفتهاند كه وی به همراه فرزند و نیز بردارزادۀ خویش به دیدار خلیفۀ دوم رفت و خلیفه در پاسخ او كه از «بهترین اعمال» پرسش كرد، گفت: «ایمان به خداوند و پیامبر او» و ابوذؤیب اظهار داشت «این را به جا آوردهام» (ابوالفرج. ٦ / ٢٧٨- ٢٧٩). در هر حال، شاید نظر صحیحتر، آن باشد که بلاشر (II / ٢٨١) ارائه كرده: وی معتقد است كه در ٩ ق همۀ اعضای قبیلۀ هذیل، ازجمله ابوذؤیب به اسلام گرویدند. موضوع اسلام او پیش یا پس از رحلت، البته مرثیۀ مشهور او را نیز در معرض تردید قرار میدهد. چندانكه از جهاتی میتوان آن را به دو مرثیۀ معروف اعشی تشبیه كرد. با اینهمه خوب است یادآور شویم كه ابوذؤیب هیچ شعری در جهت یاری پیامبر (ص) نسروده است (نك : نالینو، ٧٠-٧٨) و به جز همان مرثیه، شعر دیگری از وی دربارۀ اسلام و پیامبر (ص) در دست نیست. وی احتمالاً، چندی پس از دیدار با خلیفۀ دوم به مصر مهاجرت كرد و سپس در ٢٦ یا ٢٧ ق در همانجا به سپاهیان عبدالله بن ابیسرح كه رهسپار جنگ افریقیه بودند، پیوست (ابوالفرج، ٦ / ٢٦٥؛ نیز نك : ابنقتیبه، ٢ / ٥٤٧- ٥٤٨؛ ابنعبدالبر، همان، ٤ / ١٦٥٠؛ سیوطی، شرح، ٢٩؛ ابن اثیر، الكامل، ٣ / ٨٨- ٨٩).
ابوذؤیب در جنگهای افریقیه شركت داشت و در آن عبدالله بن زبیر را در قصیدهای مدح كرده كه ابیاتی از آن توسط راویان نقل شده است (ابنقتیبه، ابنعبدالبر، همانجاها) و آنگاه عبدالله بن زبیر مأموریت یافت تا خبر پیروزی مسلمانان را به خلیفه برساند، ابوذؤیب نیز در شمار همراهان او بود، اما در راه بازگشت، در مصر یا نزدیك مكه درگذشت و عبدالله بن زبیر وی را همانجا دفن كرد (بلاذری، ٢٢٦؛ ابنعبدالبر، ابن اثیر، همانجاها؛ ابن فضلالله، ١٤ / ٤١). برخی نیز گفتهاند كه وی در جنگ مسلمانان با روم درگذشت و در این هنگام فرزند و برادرزادۀ وی همراه او بودند (ابوالفرج، ٦ / ٢٧٨- ٢٧٩؛ ابن عبدالبر، همانجا).
اما مهمترین رویداد زندگی ابوذؤیب مرگ ٥ فرزند اوست در ١٧ یا ١٨ ق بر اثر طاعونی كه در مصر و شام شیوع یافت (طبری، ٤ / ٦٠-٦٣) و بر اثر آن شمار بسیاری از مسلمانان درگذشتند. گفتهاند كه فرزندان وی در زمرۀ كسانی بودند كه به مصر مهاجرت كردند (سكری، ١ / ٣؛ عباسی، ٢ / ١٦٣). همین رویداد وسپس قصیدهای كه شاعر در رثای فرزندان خود سرود، موجب شهرت فراوان وی گردید (ابوالفرج، ٦ / ٢٦٥، ٢٧١؛ یاقوت، ١١ / ٨٦- ٨٨).
با اینهمه همانگونه كه برخی از محققان معاصر اشاره كردهاند (بروینلیش، EI٢;
١)، ممكن است گزارش داستان گونۀ مرگ فرزندان وی بر پایۀ ابیات نخستین همان قصیده ساخته شده باشد، زیرا برخی دیگر از شاعران هذیل نیز مانند او در رثای مردگان طاعون یاد شده، مرثیه سرودهاند (نك : سكری، ٢ / ٨٨٥). این مرثیۀ استوار و دلانگیز كه به قول بلاشر (II / ٢٨٢) ممكن است ساخته و پرداختۀ جعّالی زبر دست باشد، در آثار گذشتگان و متأخران از جهات گوناگون پیوسته مورد استشهاد و بررسی و تحلیل قرار گرفته است. برخی از ابیات آن را به عنوان بهترین ابیاتی كه دربارۀ مرگ، بردباری، تسلی خاطر، و نیز چارهناپذیری سرنوشت سروده شده است، نقل كردهاند (ابنعبدالبر، بهجة المجالس، ٢ / ٣١٢، الاستیعاب، ٤ / ١٦٥١؛ ابن شرف. ٢٨؛ ثعالبی، ١٠٤؛ یاقوت، ٧ / ١٢٠، ١١ / ٨٨؛ ابنقتیبه، ١ / ١٢؛ آمدی، ١٧٣؛ مبرد، التعازی، ٦، ٧؛ ابوهلال، دیوان، ١٦٤). چند بیتی هم از آن، جنبۀ مثل سائر یافته است؛ در تأیید این سخن میتوان به تمثل جستن معاویه در بیماری مرگ خویش به یکی از ابیات آن و نیز پاسخ یكی از حاضران بیماری در مجلس، شاید امام حسین (ع) با تمثل به بیت دیگری از آن اشاره كرد (مبرد، همانجا؛ ابنخلكان، ٦ / ١٥٥؛ قس: عباسی، ٢ / ١٦٤). نیز گویند كه منصور خلیفه، پس از مرگ فرزندش، به دنبال كسی میگشت كه قصیدۀ ابوذؤیب را برای او بخواند (ابوالفرج، ٦ / ٢٧٢-٢٧٤؛ صفدی، ١٣ / ٤٣٧- ٤٣٨).
از لحاظ عناصر اصلی و شیوۀ بیان، این شعر با دیگر قصیدههای جاهلی چندان تفاوتی ندارد. تصویر حملۀ سگان به گاو وحشی كه شاعر عرب، گاه ناقۀ خویش را بدان مانند میكرده است و نیز برگزیدن این تصویر برای شعر مدیحه یا مرثیه، گاه در دیگر اشعار جاهلی نیز دیده میشود (نك : ضیف، ٢١٤-٢١٥؛ شوری، ١١٦- ١٢٤). وی پس از آنكه در ١٤ بیت نخستین قصیده به بیان فاجعهای كه بر وی فرود آمده است، میپردازد، در ٣ صحنۀ كامل چارهناپذیری مرگ را كه بر همۀ موجودات سایه افكنده است و در خوشترین لحظههای زندگی بر جان آنها پنجه میافكند. تصویر میكند و در اثنای آن به وصف حملۀ صیادان و سگان شكاری به دستهای از گورخران و سپس گاووحشی و در پایان به ترسیم مبارزۀ مرگبار دو جنگجوی عرب میپردازد.
وی در آغاز هر صحنه، بیرحمی روزگار را نسبت به فرزندان خویش بیان كرده و در پایان، بر عبث بودن هر گونه كوشش و تلاشی، حتی در راه مجد و بزرگی كه آرزوی هر جنگجوی عرب است، تأكید كرده است (نك : سكری، ١ / ٤٠-٤١؛ قط، ٥٤). اندوه ملایمی كه در این قصیده به چشم میخورد و چون موسیقی حزنانگیزی یادآوری مصیبتی دردناك است، درونمایۀ فلسفی آن كه بر حكمت سادۀ عرب جاهلی استوار است (بستانی، ٦٤) و نیز تكرار برخی از واژهها كه چون آهنگی كوبنده بر تكرار و سنگینی فاجعه تأكید میكند و بر شدت احساس میافزاید، این قصیده را در میان اشعار جاهلی ممتاز ساخته است.
ابوذؤیب صرف نظر از قصیدۀ یاد شده نیز، در میان شاعران مخضرم، دارای شأن و منزلتی ممتاز و برجسته است، چنانكه همۀ منابع ادب عرب، شعر وی را ستودهاند (نك : ابوتمام، ٣٠؛ جاحظ، ١ / ١٤٠-١٤٢؛ یاقوت، ١١ / ٨٩؛ ابنشرف، همانجا). ابنسلآم (١ / ١٣١) وی را شاعر بزرگی میداند كه كاستی و سستی در شعر وی دیده نمیشود و ابن فضلالله عمری (همانجا) پس از ستایش بسیار از شعر وی مدعی است كه واژۀ وحشی و خشن را در شعر خود چنان با استادی به كار میگیرد كه از آن واژهای مأنوس و زیبا میسازد و اصمعی، اگر چه وصف وی را از اسب نمیپسندد (ابوهلال، الصناعتین، ٧٨)، اما از ستایش وی دریغ نمیورزد (ابن عبدالبر، بهجة المجالس، همانجا؛ سكری، ١ / ١١؛ اصمعی، همانجا). ابوالعلاء معری (ص ١٩٩) نیز او را در بهشت در حال دوشیدن شیر شتر خویش در جامی زرین و آمیختن آن با عسل میبیند.
شعر منسوب به ابوذؤیب، در برخی جایها از چهارچوب سنتهای شعر جاهلی درمیگذرد، مثلاً قطعههایی از سرودههای وی (ابوالفرج، ٦٢٢؛ ابوعبید بكری، ١ / ٩٩؛ سكری، ١ / ١٤٠-١٤٧)، یادآور شاعران دورۀ اموی است. بلاشر (همانجا) كه این معنی را در مورد مراثی شاعر از قول فون گرونباوم (EI٢) نقل كرده، میپرسد كه آیا ممكن است این اشعار را بعدها، تحتتأثیر مكتب عمر بن ابی ربیعه ساخته باشند؟ (دربارۀ مضامین اشعار او، نك : بلاشر، همانجا).
مآخذ
آمدی، حسن بن بشر، المؤتلف و المختلف، به كوشش، عبدالستار، احمد فراج، قاهره، ١٣٨١ ق / ١٩٦١ م؛
ابناثیر، علی بن محمد، اسد الغابة، بیروت، ١٣٧٧ ق؛
همو، الكامل؛
ابن خلكان، وفیات؛
ابن رشیق، حسن، العمدة، به كوشش محمد محییالدین عبدالحمید، بیروت، ١٤٠١ ق / ١٩٨١ م؛
ابن سلام جمحی، محمد، طبقات فحول الشعراء، به كوشش محمود محمد شاكر، قاهره، ١٣٩٤ ق / ١٩٧٤ م؛
ابن شرف قیروانی، محمد بن ابی سعید، رسائل الانتقاد، به كوشش حسن حسنی عبدالوهاب، بیروت، ١٤٠٤ ق / ١٩٨٣ م؛
ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب، به كوشش علی محمد بجاوی، قاهره، مكتبة نهضة مصر؛
همو، بهجة المجالس و انس المجالس، به كوشش محمد مرسی خولی، بیروت، ١٤٠٢ ق / ١٩٨٢ م؛
ابن عساكر، علی بن حسن، التاریخ الكبیر، به كوشش عبدالقادر افندی بدران، دمشق، ١٣٣٢ ق؛
ابن فضلالله عمری، احمد بن یحیی، مسالك الابصار، به كوشش فؤاد سزگین، فرانكفورت، ١٤٠٨ ق / ١٩٨٨ م؛
ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، الشعر و الشعراء، به كوشش محمد یوسف النجم، بیروت، ١٩٦٤ م؛
ابنكثیر. البدایة؛
ابوتمام، حبیب بن اوس، نقائض جریر و الاخطل، به كوشش انطون صالحانی یسوعی، بیروت، ١٩٢٢ م؛
ابوعبیدالله بکری، عبدالله بن عبدالعزیز، سمط اللآلی، به كوشش عزیز میمنی، قاهره، ١٣٥٤ ق / ١٩٣٦ م؛
ابوالعلاء معری، احمد بن عبدالله، رسالة الغفران، به كوشش عائشة عبدالرحمن بنت الشاطئ، قاهره، ١٩٣٧ ق / ١٩٧٧ م؛
ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، قاهره، ١٣٨٣ ق / ١٩٦٣ م؛
ابوهلال عسكری، حسن بن عبدالله، دیوان المعانی، به كوشش احمد سلیمان معروف، دمشق، ١٩٨٤ م؛
همو، الصناعتین، به كوشش علی محمد بجاوی و محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، ١٤٠٦ ق / ١٩٨٦ م؛
اصعمی عبدالملك بن قریب، فحولة الشعراء، به كوشش چ. تُری، بیروت، ١٤٠٠ ق / ١٩٨٠ م؛
بستانی؛
بطرس، ادباء العرب، بیروت، ١٩٧٩ م؛
بغدادی، عبدالقادر بن عمر، خزانة الادب، بولاق، ١٢٩٩ ق؛
بلاذری، احمد بن یحیی، فتوح البلدان، به كوشش دخویه، لیدن، ١٨٦٥ م؛
ثعالبی، عبدالملك بن محمد، خاص الخاص، به كوشش حسن امین، بیروت، دارمكتبة الحیاة، جاحظ، عمرو بن بحر، البیان و التبیین، به كوشش حسن سندویی، قاهره، ١٣٥١ ق / ١٩٣٢ م؛
ذهبی، محمد بن احمد، تاریخ الاسلام، قاهره، ١٣٦٨ ق؛
سكری، حسن به حسین، شرح اشعار الهذلیین، به كوشش عبدالستار احمد فرّاج و محمود شاكر، قاهره، ١٣٨٤ ق / ١٩٦٥ م؛
سیوطی، حسن، المحاضرة، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٣٨٧ ق / ١٩٦٧ م؛
همو، شرح شواهد المغنی، به كوشش محمد محمود شنقیطی، دمشق، ١٣٨٦ ق / ١٩٦٦ م؛
همو، المزهر، به كوشش محمد احمد مولی بك و دیگران، بیروت، ١٤٠٦ ق / ١٩٨٦ م؛
شوری، مثطفی عبدالشافی، شعر الرثاء فی العصر الجاهلی، بیروت، ١٩٨٣ م؛
صفدی، خلیل بن ایبك، الوافی بالوفیات، به كوشش محمد حجیری، بیروت، ١٤٠٤ ق / ١٩٨٤ م؛
ضیف، شوقی، العصر الجاهلی، قاهره، دارالمعارف بمصر؛
طبری، تاریخ؛
عباسی، عبدالرحیم بن احمد، معاهد التنصیص، به كوشش محمد محییالدین عبدالحمید، بیروت، ١٣٦٧ ق / ١٩٤٧ م؛
قط، عبدالقادر، فی الشعر الاسلامی و الاموی، بیروت، ١٤٠٧ ق / ١٩٨٧ م؛
مبرد، محمد بن یزید، التعازی و المرائی، به كوشش محمد دیباجی، دمشق، ١٣٩٦ ق / ١٩٧٦ م؛
همو، الكامل، به كوشش محمد احمد دالی، بیروت، ١٤٠٦ ق / ١٩٨٦ م؛
مرزبانی، محمد بن عمران، معجم الشعراء، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٣٧٦ ق / ١٩٦٠ م؛
یاقوت، ادبا؛
نیز:
Blachère, R., Histoire de la littérature arabe, Paris, ١٩٦٤;
Bräunlich, E., «Abū Du’aib Studien», Der Islam, Berlin, ١٩٢٩, vol. XVIII;
EI٢;
Nallino, C., La Littérature arabe, tr. Ch. Pellat, Paris, ١٩٥٠.
سیدمحمد سیدی