دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٨٦ - ابوصخر هذلی
ابوصخر هذلی
نویسنده (ها) :
عنایت الله فاتحی نژاد
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٢١ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
ابُوصَخْرِ هُذَلی، عبدالله بن سَلَمه، شاعر اموی سدههای ١و ٢ ق / ٧ و ٨ م. از قبیلۀ بنی سهم (شاخهای از هُذیل) برخاسته و نسبت هذلی و سهمی وی از همین جاست. در برخی منابع، نام پدر وی به تصحیف اَسلم، سَلم و مُسلم آمده است (ابوالفرج، ٢٤ / ١١٠؛ ابوعبید، ١ / ٣٩٩؛ عینی، ١ / ١٦٢). بلاشر (ص ٧١٢) ولادت او را در ربع اول سدۀ اول ق ذكر كرده است، اما بر پایۀ منابع موجود، نخستین آگاهی ما از زندگی ابوصخر مربوط به حدود ٦٤ ق است.
هنگامی كه عبدالله بن زبیر (حك ٦٤-٧٣ ق) بر نواحی حجاز حاكمیت یافت، ابوصخر به جانبداری از امویان، اشعاری در مدح آنان و نكوهش زبیریان سرود. وفاداری ابوصخر به امویان، خشم عبدالله ابن زبیر را نسبت به وی برانگیخت، از این رو هنگامی كه ابوصخر پس از واقعۀ مرج راهط (٦٤ ق)، همراه دیگر افراد قبیلۀ هذیل برای دریافت «عطای» سالانۀ خود ــ كه ظاهراً در زمان حاكمیت امویان بر حجاز وضع شده بود ــ به دیوان مراجعه كرد، ابن زبیر سهم وی را نپرداخت. ابوصخر سخت برآشفت و جسورانه با سخنانی عتابآمیز، اما در نثری شیوا و مسجع امویان را به جوانمردی و گشاهدستی بسیار ستود. این سخنان، خشم ابن زبیر را بیش از پیش نسبت به وی برانگیخت و او را در عارم كه گویا ناحیهای است در طائف، به زندان افكند. ابوصخر یك سال بعد با وساطت قبیلۀ هذیل رهایی یافت (ابوالفرج، ٢٤ / ١١٠- ١١٣؛ قس: یاقوت، ٣ / ٥٨٥-٥٨٦).
به گفتۀ ابوالفرج (٢٤ / ١١٠)، عبدالعزیز بن مروان (حك ٦٥- ٨٥ / ق) حاكم مصر، یكی از ممدوحان وی بود. از این رو به نظر میرسد كه شاعر پس از رهایی از زندان، حجاز را ترك گفته و مدتی را در مصر گذرانده باشد. قصایدی كه او دربارۀ عبدالعزیز سروده است، اینك در دست نیست. در ٧٣ ق در ماجرای محاصرۀ عبدالله بن زبیر توسط حجاج، ابوصخر در مكه بود و در جنگ مروانیان بر ضد ابن زبیر شركت داشت (بلاشر، همانجا). در ٧٥ ق، هنگامی كه عبدالملك بن مروان (خلافت: ٦٥-٨٦ ق) به مكه رفت، ابوصخر قصیدهای در مدح وی سرود و در آن، ماجرای محاصرۀ زبیریان توسط حجاج و دلاوریهای سپاهیان خلیفه را یادآور شد. عبدالملك وی را بسیار نواخت و به پاس جانبداری از امویان و رنجهایی كه در این راه متحمل شده بود، پاداشها و هدایای بسیاری به او بخشید (ابوالفرج، ٢٤ / ١١٣-١١٦). ٣٢ بیت از این قصیده در شرح اشعار الهذلیین (سكری، ٢ / ٩٥٣-٩٥٦) آمده است.
از مدایحی كه او به عبدالعزیز بن خالد بن اسید (حك ٩٦-١٠٣ ق) والی مكه (نك : بلاذری، ١(٤) / ٤٧٨) تقدیم داشته، چنین برمیآید كه شاعر حدود این سالها در مكه اقامت داشته است. از سرودههای او دربارۀ این امیر، یك مدیحه در ٥٢ بیت و یك مرثیه در ٢٩ بیت كه قبل از مرگ عبدالعزیز و به اصرار خود او سروده شده، برجا مانده است (نك : سكری، ٢ / ٩٣٩-٩٤٥، ٩٥٠-٩٥٣؛ قالی، ١ / ١٤٦- ١٤٨؛ ابوالفرج، ٢٤ / ١١٠، ١١٦- ١١٨). ابوصخر همچنین در مدح فرزند عبدالعزیز، خالد (د ١٣٢ ق) و نیز سعید بن عبدالملك بن مروان كه از سوی ولید بن یزید (حك ١٢٥-١٢٦ ق) بر موصل و فلسطین حكم میراند (نك : بدران، ٦ / ١٥٣-١٥٤؛ ابناثیر، ٥ / ٢٩٤)، سرودههایی دارد (سكری، ٢ / ٩٦٥-٩٦٧، ٩٧٦).
آخرین نشان شاعر را میتوان در ابیاتی كه در ١٣٠ ق به عبدالملك ابن عطیه، سردار مروان، آخرین خلیفۀ اموی تقدیم داشته، باز جست. ابن عطیه در این سال برای سركوب اباضیانی كه مكه را به تصرف خود درآورده بودند، به حجاز آمده بود (مسعودی، ٣ / ٢٤٢؛ ابوالفرج، ٢٣ / ٢٤٤-٢٤٦). اگر نسبت این اشعار به ابوصخر هذلی درست باشد، با توجه به اینكه هیچ یك از منابع دیگر جز الاغانی آن را ذكر نكردهاند، بیگمان باید گفت: وی تا واپسین روزهای خلافت امویان به آنان وفادار بوده است. در این صورت اگر نظر بلاشر (همانجا) را دربارۀ سال والادت او بپذیریم، باید وی بیش از ١٠٠ سال عمر كرده باشد كه اندكی غریب مینماید.
ابوصخر شاعر مدح و غزل است. زبان و شیوۀ گفتارش بیشتر جاهلی است، به گونهای كه اگر دورۀ زمانی زندگی شاعر برای خوانندۀ اشعار وی روشن نباشد، بیگمان او را شاعری جاهلی میپندارد، وی پس از گذشت صد و چند سال از ظهور اسلام، سخت به حفظ اساس قصیده پایبند است و همۀ قصایدش را با «نسیب» وگریه بر دیار یار سفر كرده، آغاز میكند و با همان معانی و تركیبهای تقلیدی و تكراری و صور خیال جاهلی كه كمتر از افقهای تنگ صحرای تفیده فراتر میرود، سخن را به وصف دلاوریها و جوانمردیهای ممدوح میكشاند. تأثیر اشعار جاهلی و معلقات، به ویژه معلقة طَرَفة بن عبد و لبید بن ربیعه در برخی اشعار او به خوبی پیداست (نك : سكری، ٢ / ٩٥-٩٥٦، ٩٧٢- ٩٧٥؛ قس: لبید، ١٦٣؛ زوزنی، ٤٥، ٩١).
شاعر در عشقورزی به راه جاهلیان میرود و همچون بدویان عشق میورزد، او به دختری به نام لیلی از قبیلۀ قضاعه دل میسپارد و همانگونه كه شیوۀ معمول اینگونه داستانهاست، چون معشوق به مردی از قبیلهای دیگر شوهر میكند، شاعر سوز و گداز سر میدهد و از جفاكاری و بیوفایی یار سخت مینالد (ابوالفرج، ٢٤ / ١٢٠-١٢١). نتیجۀ جدایی معشوق، ٥ قصیده در ١٣٥ بیت است كه در شرح اشعار الهذلیین (سكری، ٢ / ٩٣٤-٩٣٧، ٩٤٥- ٩٤٩، ٩٥٦-٩٦١) و الاغانی (ابوالفرج، همانجا) آمده است. البته برخی از این غزلیات «نسیبِ» مدایح اوست. شاعر در سرودههایش گاه نام برخی از معشوقههای خیالی عرب چون هند و اسماء را نیز آورده است (نك : سكری، ٢ / ٩٢٤، ٩٤٥). این غزلیات كه برخی ابیات آنها به شاعران عاشق پیشۀ دیگری از جمله مجنون عامری نیز منسوب است (نك : همو، ٢ / ٩٥٧، بیت ١٤؛ ابوالفرج، ٢٤ / ١٢٢-١٢٤؛ قس: ابن حبیب، ١٠٩-١١٠؛ ابنقتیبه، ٢ / ٤٦٧- ٤٦٨)، باعث شده است كه او را در زمرۀ عشاق عرب به حساب آورند (نك : وشاء، ١٣٣-١٣٤؛ ابن فضلالله، ١٤ / ١٨٣).
ابوصخر در غزلیات خود، به سرودههای عمر بن ابی ربیعه غزلسرای معروف عرب، سخت گرایش داشت، چنانكه علاوه بر معانی، گاه قافیۀ ابیات و حتی واژگان و تركیبها را نیز از وی تقلید كرده است (نك : سكری، ٩١٥، ٩٥٠؛ قس: عمر ابن ابی ربیعه، ١٤١، ٣٨٤؛ EI٢). بر روی برخی از غزلیات دلآویز وی، موسیقیدانان آهنگهایی ساخته و آوازهخوانان معروفی چون ابن سریج، معبد، عریب و ابن جامع آنها را به آواز میخواندهاند (ابوالفرج، ٢٤ / ١٠٨- ١٠٩، ١٢٧، ١٣٣). گویند وقتی یكی از خنیاگران ابیاتی از وی را برای خلیفه هادی به آواز برخواند، خلیفه از فرط طرب پیراهن خود را بر تن درید (همو، ٢٤ / ١٢٥-١٢٦).
ناقدان كهن عرب، عموماً با وی نظر مساعد داشتهاند: قدامة بن جعفر، اشعار وی را ستوده و آنها را بیتكلف خوانده است (ص ٤٧) و در جایی دیگر وی را شاعری نیكو سخن یافته كه نسیب قصایدش چون از عمق جان مایه میگیرد، به دل هر دلدادهای مینشیند و سرگذشت خود را در آن میبیند و این را فضیلتی برای شاعر میشمارد (ص ١٤٤-١٤٥؛ نیز نك : ابن فضل الله، ١٤ / ١٨٣-١٨٤)، ولی ابوهلال عسكری كه گویا بیشتر به لفظ توجه داشته تا به معنی، همین اشعار را از لحاظ قافیه سست و پریشان دانسته است (ص ٣٧٨). سرودههای ابوصخر چندان دلاویز بود كه گاه شاعران برجستهای چون متنبی به برخی معانی زیبای وی چشم داشتهاند (ابن فورجه، ٧٩-٨١).
استواری واژگان، زبیایی تركیبها و تشبیهات در اشعار وی و نیز وابستگی شاعر به قبیلۀ هذیل كه از قبایل فصیح عرب بوده (بلاشر، ٩٤)، باعث شده است كه بسیاری از نویسندگان، فرهنگنویسان و نحویان ازجمله ازهری (١٠ / ٣٥)، خطیب تبریزی (٢(١) / ٢٢٦)، ابن ابی اصبع (ص ٣٠٢)، مبرد (٢ / ٩٥٣)، سیوطی (٦٤٣) و ابن منظور (٢ / ١٥٥، جم ) و حتی جغرافینگاری چون یاقوت (جم )، اشعار او را مورد استشهاد قرار دهند. از ابوصخر دیوانی برجای نمانده، تنها سكری در سدۀ ٣ ق برخی اشعار وی را كه مجموعاً به حدود ٥٣٠ بیت در ٢٠ قطعه و قصیده میرسد، ضمن كتاب شرح اشعار الهذلیین گرد آورده است (به عنوان مثال، نك : ٥ بیت در الاغانی ابوالفرج، ٢٣ / ٢٤٥، كه در اثر سكری نیامده). شرح اشعار الهذلیین بارها به چاپ رسیده است.
مآخذ
ابن ابی اصبع، عبدالعظیم بن عبدالواحد، تحریر التحبیر، به كوشش حفنی محمد شرف، قاهره، ١٣٨٣ ق؛
ابن اثیر، الكامل؛
ابن حبیب، حسن بن محمد، عقلاء المجانین، به كوشش عمر اسعد، بیروت، ١٤٠٧ ق / ١٩٨٧ م؛
ابن فضل الله عمری، احمد بن یحیی، مسالك الابصار فی ممالك الامصار، به كوشش فؤاد سزگین، فرانكفورت، ١٤٠٨ ق / ١٩٨٨ م؛
ابن فورجه، محمد بن احمد، الفتح علی ابی الفتح، به كوشش عبدالكریم دجیلی، بغداد، ١٩٧٤ م؛
ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، الشعر والشعراء، بیروت، ١٩٦٤ م؛
ابنمنظور، لسان، ابوعبید بكری، عبدالله بن عبدالعزیز، سمط اللآلی، به كوشش عبدالعزیز میمنی، قاهره، ١٣٥٤ ق / ١٩٣٦ م؛
ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، به كوشش علی سباعی، قاهره، ١٣٩٤ ق / ١٩٧٤ م؛
ابوهلال عسكری، حسن بن عبدالله، كتاب الصناعتین، به كوشش علی محمد بجاوی و محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، ١٤٠٦ ق / ١٩٨٦ م؛
ازهری، محمد بن احمد، تهذیب اللغة، به كوشش علی حسن هلالی، قاهره، الدار المصریة؛
بدارن، عبدالقادر بن احمد، تهذیب تاریخ ابن عساكر، دمشق، ١٣٤٩ ق؛
بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، به كوشش احسان عباس، بیروت، ١٤٠٠ ق / ١٩٧٩ م؛
بلاشر، رژیس، تاریخ الادب العربی، ترجمۀ ابراهیم كیلانی، دمشق، ١٤٠٤ ق / ١٩٨٤ م؛
خطیب تبریزی، یحیی بن علی، شروح سقط الزند، قاهره، ١٣٦٤ ق / ١٩٤٥ م؛
زوزنی، حسین بن احمد، شرح المعلقات السبع، قم، ١٤٠٥ ق؛
سكری، حسن بن حسین، شرح اشعار الهذلیین، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٣٨٤ ق / ١٩٦٥ م؛
سیوطی، شرح شواهد المغنی، بیروت، لجنة التراث العربی؛
عمر بن ابی ربیعه، دیوان، به كوشش محمد محییالدین عبدالحمید، قاهره، ١٣٨٠ ق / ١٩٦٠ م؛
عینی، محمود «شرح شواهد الكبری»،در حاشیۀ خزانة الادب بغدادی، بولاق، ١٢٩٩ ق؛
قالی، اسماعیل بن قاسم، الامالی، قاهره، ١٣٧٣ ق / ١٩٥٣ م؛
قدامة بن جعفر، نقد الشعر، به كوشش کمال مصطفی، بغداد، ١٩٦٣ م؛
لبید بن ربیعه، دیوان، بیروت، ١٣٨٦ ق / ١٩٦٦ م؛
مبرد، محمد بن یزید، الكامل، به كوشش محمد احمد دالی، بیروت، ١٤٠٦ ق / ١٩٨٨ م؛
مسعودی، مروج الذهب، به كوشش یوسف اسعد داغر، بیروت، ١٣٨٥ ق / ١٩٦٥ م؛
وشاء، محمد بن احمد، الظرف والظرفاء، به كوشش فهمی سعد، بیروت، ١٤٠٥ ق / ١٩٨٥ م؛
یاقوت، بلدان، نیز:
EI٢.
عنایتالله فاتحینژاد