دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٧٠ - ابودؤاد ایادی
ابودؤاد ایادی
نویسنده (ها) :
آذرتاش آذرنوش
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٢١ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبودُؤادِ اِیادی، جاریـة بن حجاج، شاعر كهن جاهلی. آنچه از این شاعر بر جای مانده، چند روایت افسانهآمیز است و مشتی شعر كه بلاشر (II / ٢٩٥) در صحت انتساب همۀ آنها تردید دارد. نام او و نام پدرش نیز مورد تردید است. از آنجا كه به قول ابنسكیت، لقب پدرش حُمران بوده است (ابوالفرج، چ دارالكتب، ١٦ / ٣٧٣)، گاه وی را جاریة بن حمران خواندهاند (عینی، ٣ / ٤٤٥؛ نیز نك : ووستنفلد، نمودار A)، در اغانی چاپ بولاق به جای جاریه، حارثه آمده است (ابوالفرج، ١٥ / ٩٥)، ولی حارثه در چاپ دارالكتب (همانجا)، به جاریه اصلاح شده است. نام وی را جویریة (مصغر جاریة) و حوثره نیز گفتهاند (همان، ١٦ / ٣٧٧؛ نك : یعقوبی، ١ / ٢٦٤، كه حوثرة بن الحارث بن الحجاج نوشته است)، ابن قتیبه نیز ( الشعر، ٣٧) از قول اصمعی او را حنظلة بن الشرقی خوانده است (نیز نك : ابن حزم، ٣٢٨؛ بطلیوسی، ٣٢٤).
فون گرونباوم (ص ٨٩-٩٠) حق دارد كه شكلهای حارثه و جاریه و نیز، حوثره و جویریه را تعریف یكدیگر بداند، اما آیا میتوان به قطع گفت كدام اصل است و كدام محرف؟ همچنین شكل حنظلة بن الشرفی را كه او به ناچار اشتباه اصمعی پنداشته، آیا میتوان به این آسانی مردود شمرد؟
ابودؤاد از قبیلۀ بزرگ ایاد بود، اما در تبارنامۀ او، از پدرش حجاج (یا حمران) تا ایاد اختلاف بسیار است (نك : ابندرید، ١٦٨؛ ابوالفرج، همان، ١٦ / ٣٧٣: روایت ابن سكیت و ابن حبیب؛ عینی، ٢ / ٣٩١؛ نیز نك : ووستنفلد، همانجا)، اما به شهادت بیتی از طرفه (ابن قتیبه، همان، ٣٨، كه بیت حتی اگر جعلی باشد، باز هم شاهد معتبری است)، وی از تیرۀ حُذاقه (از ایـاد) بـوده (نیز نك : عینی، ٣ / ٤٤٥)، هر چند كه آمدی (ص ١٦٦) او را از تیرۀ یَقْدُم انگاشته است (دربارۀ ٤ تیرۀ ایاد، نك : یعقوبی، ١ / ٢٢٦).
اینك ملاحظه میشود كه آنچه در باب این شاعر اختلاف نكردهاند، یكی كنیۀ او ابودؤاد است و دیگر وابستگیش به قبیلۀ ایاد. قبیلۀ بزرگ ایاد حدود سدۀ ٣ م از مناطق جنوب غربی عربستان به سمت شرق كوچید و نخست در بحرین ساكن شد و سپس با دیگر قبایل، مجموعۀ بزرگ تنوخ را تشكیل داد و از آنجا به ناحیۀ سواد منتقل شد. این قوم گویا با برخی از شاهان حیره نیز جنگید (با جذیمه، معاصر زنوبیه در پالمیر). برخی از این ایادیان در شهر حیره ساكن شدند و غالباً به آیین مسیح درآمدند. از میان ایشان برخی (لقیط بن یَعْمُر) در دربار ساسانی و برخی (ابودؤاد) در دربار حیره به كار پرداختند و بدین سان از قالب بدویان بیرون آمدند و با فرهنگ شهرنشینان آشنا شدند (EI٢، ذیل ایاد).
گویند ابودؤاد، مهتری اسبان منذر بن ماه السماء (منذر سوم، حك ٥٠٥-٥٥٤ م) را به عهده داشته است. در زمان خسرو انوشیروان (٥٣١- ٥٧٩ م) ایادیان چندین بار ناآرامی ایجاد كردند، چنانكه خسرو آنان را شكست داد و در اطراف بپراكند. ممكن است برخی از آثار و روایات مربوط به ابودؤاد را كه اینكه خواهیم دید، بتوان واكنش این حوادث دانست. یعقوبی (١ / ٢٢٥) مینویسد كه منازل ایادیان در پادشاهی حیره، خُوَرْنَق و سَدیر و بارق بوده (اسود بن یَعْفُر كه خود شاعری جاهلی است، به این موضوع اشاره كرده است، نك : المفضلیات، ٢١٧)، اما هیچ اثری از نام این كاخهای نیمه ایرانی كه نزد شاعران جاهلی عرب سخت مشهور بودهاند، در آثار ابودؤاد یافت نشد (دربارۀ این قصرها، نك : آذرنوش، راههای نفوذ ... ، ١٦٢، ١٦٤). شاید ابودؤاد نیز مانند بیشتر ایادیان حیره، نصرانی شده بود، هر چند كه ابن درید (ص ١٦٩) میپندارد تنها ایادیانی كه به روم گریختند، به این آیین درآمدند.
دربارۀ حوادث تاریخی، البته به هیچ وجه نمیتوان به شعر ابودؤاد اعتماد كرد؛ در برخی از آنها، آثار جعل به روشنی تمام آشكار است. مثلاً در روایت كهنی آمده است كه قبیلۀ نزار (اجداد ایاد) با تُبَّع جنگها كردند و عاقبت بر او پیروز آمدند (مسعودی، ٢ / ١٨٩)، ما نمیدانیم كه این ماجرا در چه زمانی واقع شده است، زیرا اصولاً تبع كه خود كلمهای قرآنی است (دخان / ٤٤ / ٣٧) و در آثار تاریخی اسلامی مربوط به یمن نیز فراوان آمده، هنوز مبهم است و این بیاطلاعی خود موجب پرداختن انبوهی افسانه در عصر اسلام شده كه غالباً در توضیح آیۀ مباركه آمده است.
بنابراین شگفت است كه موضوع پیروزی نزار را بر تبع در یكی از ابیات ابودؤاد (ص ٢٥٣) بیابیم. جالبتر از آن، ظهور دو كلمۀ معرّب و ظاهراً اسلامی است كه در این بیت آمده: ابودؤاد كه بنا به روایات باید صد و چند سال پیش از اسلام زیسته باشد، دو كلمۀ «جزیه» و «خرج» (= خراج) را در این بیت به كار برده است. نمونۀ دیگر ماجرای دولت كوچك «حَضْر» و شهریار آن «ساطرون» است كه حدود ٢٥٠ م به دست شاهان ساساین نابود شد (نك : آذرنوش، همان، ٢٢٤)، اما ابودؤاد، حدود دو سده پس از آن «مرگ را میبیند كه بر سر صاحب حضر فرود میآید» (ص ٢٢٧؛ نیز نك : طبری، ٢ / ٤٧). ٤ بیت از این قطعه به ذكر عظمت و سپس نابودی ساطرون اختصاص دارد.
ممكن است تصور شود كه شاعر جاهلی، این معانی را از افسانههای نیمه تاریخی رایج در میان عربها الهام میگرفته است، لیكن به نظر میآید كه این حكایات خود از طریق ترجمۀ خداینامههای ایرانی، در سدههای ١ و ٢ ق به دست نویسندگان مسلمان رسیده باشد (نك : آذرنوش. همان، ٢٢٦). در این قطعه دو كلمۀ معرّب فارسی، یعنی «تاج» و «جوهر»نیز آمده است كه نزد دیگر جاهلیان هم معروف بوده است. همچنین كلمۀ آرامی «آجر» در این شعر به «آجرون» جمع بسته شده كه احتمالاً برای كهن جلوه دادن شعر بوده است. اما نكتۀ جالبتر در این قطعۀ حكمتآمیز، ذكر نام قباد است كه با آن شكوه و آن تاج و تخت، نابود شد و به افسانه پیوست، ولی ابودؤاد كه گویند امرؤالقیس اشعار او را روایت میكرده (ابن رشیق، ١ / ٩٦-٩٧) و یا خود مهتر اسبان منذر سوم بوده، دیگر نمیتوانسته دیرزمانی پس از قباد (٤٨٨-٥٣١ م) زیسته باشد تا در وی چون افسانهای كهن بنگرد و بدینسان، مردمان را به سست عهدی روزگار بیم دهد. خاصه كه به قول بغدادی (٩ / ٥٩١) این شاعر و آن پادشاه معاصر بودهاند فون گرونباوم (ص ٩٢)، زندگی شاعر را میان سالهای ٤٨٠ تا ٥٤٠-٥٥٠ م حدس زده كه البته برهیچ سند یا قرینۀ قابل اعتمادی استوار نیست. شاید این قطعه و اشارات تاریخی آن، تقلیدی ناشیانه از اشعار حكمتآمیز كهن باشد كه با تكلف بسیار پرداخته شده است.
موضوع شغل مهتری او نزد منذر سوم نیز روایت چندان استواری ندارد، زیرا اولاً اصمعی تنها كسی است كه آن را نقل كرده (نك : ابوالفرج، همان، ١٦ / ٣٧٥، ٣٧٧) و ثانیاً ساختار روایت، خود خواننده را دچار تردید میسازد، از این قرار كه گویند ٣ كس در وصف اسب تبحر یافته بودند: طُفَیل و نابغۀ جَعْدی و ابودؤاد. اما روای گویی خواسته است برای هنر هر یك انگیزهای نیز عرضه كند، بنابراین طفیل چون از كودكی بر اسب مینشسته، این هنر را كسب كرده بوده، نابغه از آن رو كه وصف آن را بسیار در اشعار دیگران میشنیده و خلاصه ابودؤاد، زیرا مهتر اسبان منذر بوده است.
گذشته از موضوع اسب و وصف آن، روایاتی كه دربارۀ ابودؤاد نقل شده، در واقع به دو موضوع منحصر است: الف ـ ضرب المثل «جارٌ كَجارِ ابی دؤاد»؛ ب ـ موضوع زنان، دختر و پسر او. الف ـ گرد آن مثل كه در شعر طَرَفه (ابن قتیبه، همانجا؛ ابوالفرج، همان، ١٦ / ٣٧٣؛ میدانی، ١ / ١٦٣) و كعب بن مالك (طبری، ٢ / ٥٤٩) و قیس بن زُهَیر (ابوالفرج، همانجا) آمده، داستانهای گوناگونی موجود است كه گویی همه را در توجیه و تبیین آن مثل ساختهاند، از این قرار:
١. وی همسایۀ حارث بن همّام بود، او را مدح گفت و مال بسیار گرفت. روزی كه پسر ابودؤاد درگذشت، حارث دیۀ یك مرد را به او داد، وی باز حارث را به آن سبب مدح گفت. حارث این بار هم صلۀ كلانی به شاعر داد و نیز سوگند خورد كه هر فرزندی از شاعر درگذرد، یا هر مالی از او تلف شود، مالی به جبران آن خواهد پرداخت (همانجا). در روایتی دیگر چنین آمده است كه در سالی سخت و خشك، ایادیان درمانده شدند. پس ناقۀ ابودؤاد را كه زبّاء نام داشت و شتری فرخنده پی بود، رها كردند تا بر درِ هر كه خسبد، از وی یاری خواهند. شتر بر در حارث زانو زد و او نیز ایادیان را پناه داد (همان، ١٦ / ٣٧٧).
٢. در روایت ابوعبیده، كعب بن مامه كه از بزرگان ایاد بود، به جای حارث نشسته و داستان چنین شده است كه هرگاه شتری یا گوسفندی از دارایی شاعر تلف میشد، كعب جایگزین میكرد (همان، ١٦ / ٣٧٢؛ زمخشری، ١ / ٤٧٨؛ نیز نك : میدانی، ١ / ١٨٣).
٣. در وایت سوم، منذر به جای حارث نشسته و روایت وضعی بسیار افسانه مانند پیدا كرده است؛ شاعر را سه پسر بود و با مردی از قبیلۀ بهراء دشمنی داشت، روزی پسران خود را به بازرگانی روانۀ شام كرد. مرد بهرانی، قبیلۀ خود را پیغام داد كه آن پسران را بكشند و سر آنان را نزد او بفرستند. چندی بعد وی منذر (شاه حیره) و شاعر را به مهمانی فراخواند و دستور داد سر فرزندان ابودؤاد را در میان كاسهای بزرگ به مجلس آورند. چون شاعر سر فرزندان خویش را دید، به سختی برآشفت و از شاه خواست تا داد او بستاند. اما مرد بهرانی نیز همسایۀ منذر بود و به سنت جاهلیان، در پناه او قرار داشت. از این رو،شاه تنها به زندانی كردن او بسنده كرد و سپس دو سپاه معروف خود، «دوسر» و «شهباء» را (دربارۀ نام و چگونگی تكوین این دو سپاه كه سازمانی ساسانی داشتند. نك : آذرنوش، همان، ١٧١-١٧٣) در اختیار او نهاد تا به جنگ بهرانیان رود، اما بهرانیان كه از ماجرا آگاه شده بودند، به شام گریختند. آنگاه منذر، در ازای هر پسر ٢٠٠ شتر به شاعر بخشید (ابوالفرج، همان، ١٦ / ٣٨٠-٣٨١).
ب ـ گویند وی زنی از قبیلۀ ایاد را به همسری گرفت كه دؤاد را زایید، اما این زن درگذشت و ابودؤاد همسر دیگر به خانه آورد كه با پسر ناسازگار بود. از این رو شوی را بر آن داشت كه پسر را از خانه دور كند. شاعر پسر را در بیابانی رها كرد، اما چون شعری از او شنید، عاطفۀ پدریش به جوش آمد. او را به خانه آورد و زن را طلاق گفت (همان، ١٦ / ٣٧٤؛ نیز نك : ابودؤاد. ٢٥٩). ابوالفرج اصفهانی (همانجا) دو بیت شعر از دؤاد نقل كرده كه در رثای پدر سروده است.
این پسر و همسر نخست و دختر شاعر را در صحنۀ دیگری نیز همراه شاعر باز مییابیم. در آنجا هر ٤ تن، گاوی را كه از بیشهای بیرون آمده، وصف میكنند (ابوالفرج، همان، ١٦ / ٣٧٩؛ نیز نك : ابودؤاد، ٢٦٠). وی گویا زن سومی نیز داشته است كه از گشادهدستی و اسراف شوی گلهمند بوده و شاعر در دوقطعه به او پاسخ گفته است كه قطعۀ دوم پس از طلاق سروده شده است (ابوالفرج، همان، ١٦ / ٣٧٤-٣٧٥؛ ابودؤاد، ٢٧٣-٢٧٧).
چنانكه فون گرونباوم اشاره میكند (ص ٩٦؛ نیز نك : GAS, II / ١٦٨)، مرسوم شده است كه بگویند زبان شعر ابودؤاد و نیز عَدِّی بن زید كه هر دو در حیره میزیستهاند، با زبان فصیح عرب تفاوت دارد. به گفتۀ اصمعی چون شعر ابودؤاد و عدی با شیوۀ شاعران عرب مخالف بود، راویان از روایت آثار آنان خودداری كردهاند (ابوالفرج، همان، ١٦ / ٣٧٧) و هم او جای دیگر گفته است كه زبان ابودؤاد «زبان نجد» نبوده است (نك : مرزبانی، ٦٦؛ ابن قتیبه، همانجا؛ جرجانی، ٥١؛ بغدادی، همانجا).
اینك نمیدانیم تا چه حد میتوان به قول اصمعی اعتماد كرد. تحت تأثیر او و دیگر راویان، امروزه برخی میكوشند تا كلمات و تركیباتی «غیر نجدی» و معیوب در شعر او بیابند (اَلینَجوج به جای العود، المیسنانی به جای المیسانی، و استعمال سوف، حقاً تبلّیهم الایام، نك : فروخ، ٢ / ١٢٢). اما معلوم نیست كه چگونه میتوان بر «سوادی» با «حیری» بودن این تركیبات حكم كرد. در عوض شاید اشاره به كلمۀ نوظهور و ایرانی «دَخدار» (احتمالاً نوعی پارچه) و حمل آن در كاروانهای تجارتی به سوی غرب عربستان، بیشتر «حیری» بودن شاعر را نشان دهد. زیرا این كلمۀ فارسی را نخستینبار او در شعر عرب به كار برده است (ابودؤاد، ٢٦٦، بیت ٣٢) و چندی پس از او، عدی بن زید آن را در شعر خود تكرار كرده (دربارۀ این كلمه استعمال آن در شعر جاهلی، نك : آذرنوش، «ایرانی ساسانی»، ١١٦).
آنچه بیشتر نظر اصمعی را نفی میكند، اعتبار و شهرت فراگیر شاعر است. بسیاری از بزرگان او را «اشعر العرب» دانستهاند (نك : ابن سكیت، شرح، ٢٥٠؛ ابوالفرج، همان، ٢ / ١٦٧؛ ابوالعلاء معری، ٥٧٤-٥٧٥؛ ابن قتیبه، همانجا؛ به خصوص جاحظ، البیان، ١ / ٢٥٧، كه عدی را نیز در كنار او نهاده ).
اصولاً ایادیان به وجود ابودؤاد به عنوان كهنترین شاعر عرب (نك : سیوطی، ٢ / ٤٧٧)، یـا «شاعرترین مرد عرب» (نك : ابوالفرج، همان، ١٦ / ٣٧٨)، به خود میبالیدند. این اعتبار تا اوایل اسلام همچنان ادامه داشت: ابولاسود دؤلی كه شیفتۀ ابودؤاد بود، در پاسخ امام علی (ع)كه نظر او را دربارۀ بهترین شاعر عرب پرسید، ابودؤاد را معرفی كرد (همان، ١٦ / ٣٧٦). جریر نیز در شعری (ص ١١٩) به خود میبالد كه بر مُهَلْهل و ابودؤاد پیشی گرفته است. نیز میدانیم كه یكی از قطعات او را به آواز میخواندهاند (ابوالفرج، همان، ١٦ / ٣٧٢). علاوه بر این، استشهاد به شعر او به راستی بسیار است، مثلاً: سیبویه یك بار (١ / ٦٦)؛ كلبی یك بار (ص ٨٧)؛ ابوعبیده در كتاب الخیل ٢٢ بار (ص ١٠٢، ١٠٩، جم )؛ ابن سكیت در اصلاح المنطق ٢ بار (ص ١٤، ٧٨) و در تهذیب ٤ بار (ص ٤٠٩، ٤٥١، ٤٧٥، ٥٤٥)؛ جاحظ در الحیوان ١٣ بار (١ / ٢٧٢، ٢ / ١٦٨، جم )؛ ابنقتیبه در ادب الكاتب ٦ بار (ص ١١٥، ١١٧، جم )؛ ابن جنی در الخصائص چندین بار (ص ٣٤١، جم )؛ ابنفارس در معجم مقاییس اللغة بارها (٢ / ١٩٤، جم )؛ ابوعبید بكری در معجم حدود ٢٢ بار (١ / ١٤٢، ٢٣٠، جم )؛ یاقوت در بلدان حدود ٢٢ بار (١ / ٣٣٢، ٧٨٩، جم ).
با توجه به اینهمه شهرت و اعتبار (نك : فون گرونباوم، ٩٧ به بعد) و اینهمه روایت و استشهاد، دیگر سخن اصعمی مقبول نیست. سزگین معتقد است كه روایت اصعمی توسط اسحاق موصلی تحریف شده و اصولاً باید مفهوم دیگری از آن دریافت (نك : GAS، همانجا)؛ با اینهمه دیوانی به نام او در دست نیست و نمیدانیم دیوانی كه ابوعبید بكری در سدۀ ٥ ق (نك : سمط، ٢ / ٨٧٩) و بغدادی، با شرح ابنسكیت. در سدۀ ١١ ق (نك : ٩ / ٥٨٨- ٥٨٩) ذكر كردهاند، چه شده است. در هر حال وجود هر گونه دیوان تا قبل از سدۀ ٤ ق، به قول بلاشر (II / ٢٩٥)، مورد تردید است و اگر ابوعبید بكری و بغدادی دیوانی در دست داشتهاند، احتمالاً جعلی و متأخر بوده است.
شعری كه میبایست سه چهار سده راه پرسنگلاخ روایات شفاهی را بپیماید، البته دیگر به هیچ روی،سالم به دست نمیرسد. ازاینرو لغتشناسان، نحویان، نسبشناسان، شعرپردازان و مقلدان میتوانستهاند به آسانی ساختههای خود را به نام ابودؤاد بر مردم عرضه كنند. در این زمینه خلف احمر گوی سبقت را از دیگران ربوده است. به گزارش مرزبانی (ص ٢٢٨)، وی ٤٠ قصیده به نام ابودؤاد جعل كرده و به دست راویان كوفه سپرده بوده است. ما پیش از این به برخی اشعار جعلی او اشاره كردهایم. فون گرونباوم (ص ٨٣-٨٤) نیز شماری شعر جعلی منسوب به او را بازشناسانده (نك : ابودؤاد، ٢٦٤، ٢٦٥، ٢٦٩، ٢٧١، ٢٧٣)، اما چنانكه دیدیم، بلاشر در صحت همۀ این آثار تردید كرده و تنها میپذیرد كه آن اشعار سایهای از شعر جاهلی واقعی است.
در فاصلۀ سالهای ١٩٨٤-١٩٥٢ م، فون گرونباوم هر چه از آثار او یافته بود، یك جا گرد آورد و به چاپ رسانید. اشعار او عبارتند از: ١٠ قطعۀ ١٠ تا ٤٠ بیتی، ١٥ قطعۀ ٥ تا ١٠ بیتی و ٨٤ بیت پراكنده. این مجموعه البته كامل نیست. مثلاً ٢ بیت از اشعاری كه در سمط اللآلی ابوعبید بكری (٢ / ٩٥٦) نقل شده، در دیوان نیامده است. به همین جهت احسان عباس و دیگران، دیوان او را مجدداً در بیروت (١٩٥٩ م) به چاپ رسانیدند.
مضامین مجموعهای كه فن گرونباوم گرد آورده، بنا به بررسی بلاشر (همانجا)، عبارتند از: یك قصیده در مدح و فخر (ابودؤاد، ٢٦١، شم ٢٥)، یكی در هجا (همو، ٢٦٤، شم ٣١)، چند قطعه در فخر، ٢ قطعه در وصف طوفان (همو، ٢٥٥، ٢٧٢، شم ١٠، ٥٢) و وصف اسب (همو، ٢٤٩-٢٥٧، ٢٦٠، ٢٦٤-٢٦٧، ٢٧٤، ٢٧٨، ٢٧٩، شم ١- ٨، ١٢، ١٤، ١٥، ٢٣، ٣٤، ٦١، ٦٨).
در شعر ابودؤاد، نكتهای كه نظر فون گرونباوم را جلب كرده (ص ١٠١-١٠٢)، استعمال ١٢ بحر گوناگون است كه موجب شده تا این شاعر، از نظر به كارگیری بحرهای عروضی، غنیترین شاعر جاهلی گردد. اما او به تقلید از خاورشناسان دیگر از جمله بنونیست، میپندارد كه برخی از این بحرها، در واقع تقلیدی از اشعار هجایی پهلوی بودهاند: بحر رمل كه تنها در مكتب شاعران عراق مرسوم بوده، از شعر ٨ هجایی پهلوی اخذ شده، علاوه بر این، وی به استناد شوارتس و بنونیست، دو بحر متقارب و خفیف را نیز قاطعانه بحرهایی پهلوی تلقی كرده است. افزون بر آن، تأثیر ایران ساسانی در شعر ابودؤاد جای جای آشكار است. در این مجموعه، ١١ كلمۀ فارسی به كار رفته است كه عبارتند از: ابزن (ص ٢٦٦)، باز (ص ٢٥٦، ٢٥٨)، تاج (ص ٢٧٧)، جزیه (ص ٢٥٣)، جوالق (٢٧٥)، جوهر (ص ٢٧٧)، خرج (= خراج) (ص ٢٥٣)، دخدار (ص ٢٦٦)، درّاج (ص ٢٥٦)، قباد (٢٧٧)، لجام (ص ٢٦٦، ٢٧٤). برخی از این كلمات به راستی كهن است و به دوران جاهلی تعلق دارد (مثلاً: تاج، لجام، قباد)، برخی برعكس، به ظن قوی متأخرترند و بر جعلی بودن شعر دلالت دارند (چون جزیه، خراج، ابزن، جوالق). علاوه بر این، وی از بنوالاحرار (نك : ه د، ابناء) كه بر ایرانیان اطلاق میشده و در شعر جاهلی فراوان به كار رفته، نیز نام برده است (ص ٢٦٢).
مآخذ
آذرنوش، آذرتاش، راههای نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی، تهران، ١٣٥٤ ش؛
همو، «ایران ساسانی در اشعار عدی بن زید شاعر»، یادنامۀ آنكتیل دوپرون، تهران، ١٣٥١ ش / ١٩٧٣ م؛
آمدی، حسن بن بشر، المؤتلف و المختلف، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٣٨١ ق / ١٩٦١ م؛
ابنجنی، عثمان، الخصائص، به كوشش محمد علی نجار، قاهره، ١٣٧٤ ق / ١٩٥٥ م؛
ابن حزم، علی بن احمد، جمهزة انساب العرب، بیروت، ١٤٠٣ ق / ١٩٨٣ م؛
ابن درید، محمد بن حسن، الاشتقاق، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٩٥٨ م؛
ابن رشیق، حسن، العمدة، به كوشش محمد محییالدین عبدالحمید، بیروت، ١٤٠١ ق / ١٩٨١ م؛
ابن سكیت، یعقوب بن اسحاق، اصلاح المنطق، به كوشش احمد محمد شاكر و عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٧٥ ق / ١٩٥٦ م؛
همو، تهذیب الالفاظ، به كوشش لویس شیخو، بیروت، ١٨٩٦- ١٨٩٨ م؛
همو و دیگران، شرح دیوان الحطیئة، به كوشش نعمان امین طه، قاهره، ١٣٧٨ ق / ١٩٥٨ م؛
ابن فارس، احمد، معجم مقاییس اللغة، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٨٩ ق؛
ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، ادب الكاتب، لیدن، ١٩٠٠ م؛
همو، الشعرو الشعراء، بیروت، ١٤٠٤ ق / ١٩٨٤ م؛
ابودؤاد ایادی، جاریه بن حجاج، دیوان (نك : مل ، فون گرونباوم)؛
ابوعبید بكری، عبدالله بن عبدالعزیز، سمط اللآلی، به كوشش عبدالعزیز میمنی، قاهره، ١٣٥٤ ق / ١٩٣٦ م؛
همو، معجم ما استعجم، به كوشش مصطفی سقا، بیروت، ١٤٠٣ ق / ١٩٨٣ م؛
ابوعبیده، معمر بن مثنی، كتاب الخیل، حیدرآباد دكن، ١٣٥٨ م؛
ابوالعلاء معری، احمد بن عبدالله، رسالة الغفران، به كوشش عائشة الرحمن بنت الشاطئ، قاهره، ١٣٩٧ ق / ١٩٧٧ م؛
ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، چ بولاق، قاهره، ١٢٨٥ ق / ١٨٦٨ م، همان، چ دارالكتب، قاهره؛
بطلیوسی، عبدالله بن محمد، الاقتضاب، بیروت، ١٩٧٣ م؛
بغدادی، عبدالقادر بن عمر، خزانة الادب، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٩٧٩ م؛
جاحظ، عمرو بن بحر، البیان و التبیین، به كوشش حسن سندوبی، قاهره، ١٣٥١ ق / ١٩٣٣ م؛
همو، الحیوان، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٨٨ ق / ١٩٦٩ م؛
جرجانی، علی بن عبدالعزیز، الوساطة بین المبتنی و خصومه، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهیم و علی محمد بجاوی، بیروت، ١٣٨٦ ق / ١٩٦٦ م؛
جریر، دیوان، شرح محمد اسماعیل عبدالله صاوی، بیروت، الشركة اللبنانیة الكتاب؛
زمخشری، محمود بن عمر، ربیع الابرار و نصوص الاخبار، به كوشش سلیم نعیمی، بغداد، ١٩٨٠-١٩٨٢ م؛
سیبویه، عمرو بن عثمان، الكتاب، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، بیروت، ١٤٠٣ ق / ١٩٨٣ م؛
سیوطی، المزهر، به كوشش محمد احمد جادالمولی بك و دیگران، بیروت، ١٤٠٦ ق / ١٩٨٦ م؛
طبری، تاریخ؛
عینی، محمود بن احمد، «شرح الشواهد الكبری»، همراه خزانة الادب بغدادی، بیروت، دارصادر؛
فروخ، عمر، تاریخ الادب العربی، بیروت، ١٩٨٤ م؛
قرآن مجید؛
كلبی، هشام بن محمد، نسب الخیل، به كوشش نوری حمودی و حاتم صالح ضامن، بیروت، ١٤٠٧ ق / ١٩٨٧ م؛
مرزبانی، محمد بن عمران، الموشح، به كوشش محبالدین خطیب، قاهره، ١٣٨٥ ق؛
مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، به کوشش یوسف اسعد داغر، بیروت، ١٣٨٥ ق / ١٩٦٥ م؛
المفضیات، به كوشش احمد محمد شاكر و عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٨٣ ق / ١٩٦٣ م؛
میدانی، احمد بن محمد، مجمع الامثال، به كوشش محمد محییالدین عبدالحمید، بیروت، ١٣٧٤ ق / ١٩٥٥ م؛
یاقوت، بلدان؛
احمد بن ابی یعقوب، تاریخ، بیروت، ١٣٧٩ ق؛
نیز:
Blachère, R., Histoire de la littérature arabe, Paris, ١٩٦٤;
EI٢;
GAS;
Von Grunebaum, G. E., «Abû Du’âd al-Iyâdi: Collection of Fragments», Wiener Zeirschrift für die Kunde des Morgenlandes, Wien, ١٩٤٨-١٩٥٢, vol. LI;
Wüstenfeld, F., Genealogische Tabelen der arabischen Stämme und Familien, Osnabruck, ١٩٦٦.
آذرنوش آذرتاش