دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٨٨ - ابونزار
ابونزار
نویسنده (ها) :
مریم صادقی
آخرین بروز رسانی :
پنج شنبه ١٨ اردیبهشت ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبونِزار، حسن بن ابی الحسن صافی (٤٨٩- ٥٦٨ ق / ١٠٩٦- ١١٧٣ م)، ادیب و نحوشناس، ملقب به ملك النحاة، دانستههای ما دربارۀ ابونزار برگرفته از نوشتههای دو مورخ معاصر او یعنی ابنعساكر (نقل شفاهی ازخود ابونزار) وعمادالدین كاتب اصفهانی است.
وی چنانكه خود گوید، در محلۀ دارالرقیق (غرب بغداد) به دنیا آمد (ابن عساكر، ٤ / ١٦٦؛ نیز نك : عماد الدین، ٣(١) / ٨٩؛ ابن عدیم، ٥ / ٢٣٩١). پدرش مولای ِحسین ارموی تاجر بود، از همین روی ابونزار از ذكر نام پدر ابا داشت و پیوسته از او با كنیۀ ابوالحسن یاد میكرد (یاقوت، ٨ / ١٢٢). همچنین او خود را ازقبیلۀ بنی مذحج (شاخۀ قحطان) میخواند (عمادالدین، ٣(١) / ١١١، ١٢٧). پس از چندی ابونزار به شرق بغداد كه محلۀ اعیاننشین بود، منتقل گردید و همانجا تحصیلات خویش را آغاز كرد. نحو را نزد فصیحی كه خود از شاگردان عبدالقاهر جرجانی بود، فراگرفت (ابن عساكر، همانجا؛ ابن انباری، ٢٥٨؛ عمادالدین، ٣(١) / ٩٣). وی از ابوطاب زینبی حدیث شنید و فقه شافعی را از احمد اشنهی، علم كلام را نزد ابوعبدالله مغربی قیروانی، اصول فقه را از ابوالفتح ابن برهان علم خلاف را نزد اسعد میهنی آموخت (ابن عساكر، همانجا؛ ذهبی، ١٥٩) و پس از تكمیل آموزش خود به تدریس پرداخت (ابن عساكر، همانجا).
ابونزار در ٥٢٠ ق به واسط رفت و در آنجا جلسات درس تشكیل داد و مورد تكریم و احترام اهل دانش قرار گرفت. به این جهت وی از واسط خاطرهای خوش داشت و در اشعارش، بارها از روزگار آسودهای كه در آن شهر داشته، با حسرت یاد كرده است (ابن خلكان، ٢ / ٩٣؛ عمادالدین، ٣(١) / ١٠٥). پس از مدتی ابونزار رهسپار سرزمینهای شرقی بلاد اسلامی شد و به شیراز رفت. در ٥٤١ ق به اصفهان وارد شد و سپس از آنجا به سوی غزنه و از آنجا به كرمان رفت و پس از دیدار از كرمان راهی موصل و شام شد (ابنعساكر، همانجا؛ عمادالدین، ٣(١) / ٩٠؛ یاقوت، ٨ / ١٣٢-١٣٣). وی مدتی نیز در حلب اقامات گزید و در جامع آنجا به تدریس پرداخت و همانجا بود كه ابن ابی جراده در زمرۀ شاگردان او درآمد (ابنعدیم، ٥ / ٢٣٩٠). در تمامی این سفرها امرا و بزرگان در بزرگداشت وی میكوشیدند و دانش دوستان به خدمتش میشتافتند. در حقیقت او هنگامی بغداد را پشت سر نهاد كه آوازهاش در سرزمینهای مختلف اسلامی پیچیده بود (همو، ٥ / ٢٣٩١، به نقل از سمعانی). با اینهمه، گویا در دمشق به شایستگی از او استقبال نشد، زیرا ٣ تن از شعرای وقت یعنی ابن منیر، ابن قیسرانی و شریف واسطی به هجو وی پرداختند. ابن صوفی وزیر مجیرالدین آبق نیز به مدایح او عنایتی نشان نداد. از این رو ابونزار در دمشق نماند و به موصل رفت و در آنجا به مدح جمالالدین محمد بن علی اصفهانی وزیر اتابك زنگی و دیگر بزرگان آن دیار پرداخت. در موصل یك بار به وی پیشنهاد كردند كه به دمشق بازگردد، اما او كه سخت از دمشق و دمشقیان رنجیده بود (نك : عمادالدین، ٣(١) / ١٢٤-١٢٥، در مذمت دمشق)، سوگند یاد كرد كه تا این ٤ تن زندهاند، به آنجا باز نخواهد گشت (نك : بهجة، ٣(١) / ٩٠، به نقل ازبلطی).
بدینسان میتوان پنداشت كه ابونزار تا ٥٤٩ ق كه تاریخ وفات ابنصوفی، آخرین فرد از آن ٤ تن است، به دمشق بازنگشته است. وی این بار به پایمردی عمادالدین كاتب اصفهانی كه در آن هنگام متصدی دیوان انشای شام بود، توانست به دربار نورالدین زنگی راه یابد و تا پایان عمر از عنایات وی بهرهمند شود (عمادالدین، ٣(١) / ٩٠، ٩٣). ابونزار عاقبت در دمشق وفات یافت و در گورستان باب الصغیر به خاك سپرده شد (ابن عساكر، ٤ / ١٦٦، ١٧٠؛ قفطی، ١ / ٣٠٦).
از جمله شاگردان ابونزار در نحو میتوان از ابوالفتح بلطی و شمیم حلّی نام برد. ابن عساكر و ابوبكر باقلانی از وی روایت كرده و ابوالمحاسن فضل بن عقیل و ابونصر محمد بن هبةالله از راویان شعر او بودهاند (ابنعدیم، ٥ / ٢٣٩٠-٢٣٩١؛ یاقوت، ١٢ / ١٤٢، ١٣ / ٥١). وی همچنین با بزرگانی چون عمادالدین كاتب و ابن المنقی مراوده و مكاتبه داشت (عمادالدین، ٣(١) / ٩٣؛ ابن عدیم، ٥ / ٢٣٩٦-٢٣٩٧).
با اینكه ابونزار لقب ملك النحاة خود داده بود و اصرار تمام داشت كه همه او را به این لقب بخوانند (نك : ذهبی، همانجا)، نیز با آنكه عمادالدین فضایل و مراتب دانش او را ستوده (٣(١) / ٨٩- ٩٣) و حتی گـاه به آراء و اقوالش نیز استناد شده است (مثلاً نك : ابوحیان، ١٦٤، ١٦٧، جم ؛ بغدادی، ١ / ٣٤٥، ٣ / ٤٣٥، جم )، اما او در واقع نكتۀ تازهای نیاورده است. لقب ملك النحاتی او نیز سخت مورد استهزای ابن منیر قرار گرفته (ابن منیر، ١٣٧- ١٣٨؛ عمادالدین، ٣(١) / ١٣٥-١٣٦). همچنین ملاحظه میكنیم كه در سدههای اخیر هم از اعتباری برخوردار نشده و هیچ گاه به عنوان عالمی صاحب نظر و مبرّز شهرت نیافته است.
نثر ابونزار با توجه به چند نمونهای كه بر جای مانده و بیشتر شامل مكاتبات وی با عمادالدین كاتب است، نثری نسبتاً روان و بیآلایش است. دیوان شعری نیز به وی نسبت دادهاند (ابن عساكر، ٤ / ١٦٦-١٦٧). گرچه عمادالدین كاتب و سمعانی از اشعارش تمجید بسیار كردهاند (عمادالدین، ٣(١) / ٩٠؛ ابن عدیم، ٥ / ٢٣٩١) و خود نیز با غرور و تكبر اشعارش را برتر از قصاید لبید، اخطل و جریر میدانست (نك : عمادالدین، ٣(١) / ٩٩)، اما در حقیقت هیچگونه نوآوری و یا ظرافت قابل توجهی در اشعارش به چشم نمیخورد و تنها ویژگی آن دوری نسبی از تعقیدات لفظی و معنوی است، هر چند كه توجه شدید او به شعر كهن عرب و مضامین جاهلی، این روانی را هم گاه خدشهدار كرده است. آنچه امروز از اشعار وی باقی مانده، قریب ٣٥٠ بیتی است كه عمادالدین وابن عساكر آوردهاند و به ندرت چند بیتی نیز در مآخذ دیگر میتوان یافت. بخش بزرگی از ٢٤٩ بیتی كه عمادالدین كاتب ذكر كرده، مربوط به مكاتبات و معاتبات ابونزار با خود اوست و مضمون اصلی سایر اشعار او مدح حضرت پیامبر اكرم (ص)، معاتبات و یا مهاجات او با افراد مختلف و یا معارضه با قصاید شعرای پیشین است. در این میان مرثیهای نیز در سوك خلیفه المستر شد بالله به چشم میخورد (همو، ٣(١) / ١٠٧). شگفت آنكه وی، با آنكه در بحبوجۀ كشاكشها و جنگهای صلیبی میزیسته، هیچ اشارهای به این ماجراها نكرده است (مگر آنكه فرض كنیم این دسته از اشعار او از میان رفته است).
دانش و آگاهی بسیار ابونزار و نیز تكریم بزرگان از او، روزبهروز بر غرور وی میافزود، تا آنجا كه بزرگانی چون سیبویه و ابن جنی را در مقایسۀ با خود به هیچ میانگاشت و از علما بالحنی تحقیرآمیز یاد میكرد (همو، ٣(١) / ٩١؛ یاقوت، ٨ / ١٣٢؛ ابن عدیم، ٥ / ٢٣٩٨- ٢٣٩٩؛ ذهبی، ١٥٩). این خصلت وی حتی گاه در رفتار او با امرا نیز بروز میكرد، چنانكه هر جا وارد میشد، خود را امیر مینامید و حتی هنگام دیدار با امیر غزنه، خود را ملكی هم رتبۀ وی خواند ( عمادالدین، ٣(١) / ١١٤؛ ابن عدیم، ٥ / ٢٣٩٩). نسبت به خلعت وصلههای امیران نیز سخت بیاعتنا بود و بنا به برخی روایات، آنها را به افراد گمنام میبخشید (عمادالدین، ٣(١) / ٩٢؛ یاقوت، ٨ / ١٣٠-١٣٢) و حتی به هنگام خواهش و درخواست لحنی آمرانه داشت (نك : عمادالدین، ٣(١) / ١٠٢، ١٠٤).
گرچه ابونزار پیرو مذهب شافعی است (همو، ٣(١) / ٩٣؛ نیز نك : سبكی، ٤ / ٢١٠-٢١١؛ اسنوی، ٢ / ٤٩٦-٤٩٧) و ستایشهای افرادی چون ابن عسـاكر و ابونصر شیرازی دربـارۀ حسن اعتقاد او (نك : ابن عساكر، ٤ / ١٧٠؛ ابن عدیم، ٥ / ٢٣٩١) و نیز عناوین برخی از تألیفات او (نك : دنبالۀ مقاله) دلالت بر تعصب وی در این مذهب دارد، با این حال اشتباه ابن كثیر در آمیختن نام وی با نام یزدن تركی، امیر شیـعی بغداد، ذیل حوادث سال ٥٦٨ ق (نك : ١٢ / ٢٧٢؛ دربارۀ یزدن، نك : ابنجوزی، ١٨ / ٢٠١؛ ابن اثیر، ١١ / ٣٩٥) و نفوذ همین اشتباه به كشف الظنون (حاجی خلیفه، ٢ / ١١٧٠) سبب شده است كه نام ابونزار به عنوان عالمی شیعی وارد برخی از كتابهای طبقات و تراجم شیعیان شود (نك : صدر، ١٧٤-١٧٥؛ خوانساری، ٣ / ٨٥-٨٦؛ امین، ٥ / ١١٧؛ آقابزرگ، ٩(١) / ٥٠، ٢٠ / ٣٥٨، ٢٢ / ٧، جم ).
آثـار
آنچه تا به حال از ابونزار به دست آمده، اثری است با عنوان «المسائل العشر المتعبات الی حشر». این اثر كه در حقیقت پاسخهای وی به ١٠ پرسش و اشكال نحوی است و ظاهراً از املائات او بوده، به طور كامل توسط سخاوی در كتاب سفر السعادة (ص ٧٧٩-٨٤٦) و سیوطی در الاشباه و النظائر (٣ / ٣٨١ به بعد) نقل شده است. دیگر آثار او عبارت است از: الحاوی؛ العمد و المنتخب، هر دو اثر در علم نحو؛ اسلوب الحق فی تعلیل القراءات العشر و شیء من الشواذ، در علم قرائات؛ المقتصد، در علم تصریف؛ التذكرة السفریة، كه در ٤٠٠ جزوه تألیف شده بود؛ العروض؛ الحاكم، در فقه شافعی؛ دیوان اشعار و نیز كتابهای مختصری در اصول فقه و اصول دین (ابن عساكر، ٤ / ١٦٦-١٦٧).
ابونزار همچنین اثری با عنوان المقامات داشته است. وی كه مقامات حریری را عاری از لحن و كلمات ركیك نمیدانسته و مطالب آن را هزل میخوانده، به تشویق یكی از مریدان خویش اقدام به تألیف اثری در این باب میكند كه حاصل آن ٥ مقامه است. اما او در این كار چندان موفق نبوده است، زیرا عمادالدین كاتب كه به تفصیل به ثبت اشعار او پرداخته، تنها به ثبت مقدمه و نیز برخی از ابیاتی كه در المقامات آمده، بسنده كرده است (٣(١) / ١٢٩-١٣٢).
مآخذ
آقابزرگ، الذریعة؛
ابن اثیر، الكامل؛
ابن انباری، عبدالرحمن، نزهة الالباء، به كوشش ابراهیم سامرائی، بغداد، ١٩٥٩ م؛
ابن جوزی، عبدالرحمن، المنتظم، به كوشش محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، ١٤١٢ ق / ١٩٩٢ م؛
ابن خلكان، وفیات؛
ابن عدیم، عمر، بغیة الطلب، به كوشش سهیل زكار، دمشق، ١٤٠٩ ق / ١٩٨٨ م؛
ابن عساكر، علی، التاریخ الكبیر، به كوشش عبدالقادر افندی بدران، دمشق، ١٣٣٢ ق؛
ابن كثیر، البدایة، ابن منیر، احمد، دیوان، به كوشش عمر عبدالسلام تدمری، بیروت / طرابلس، ١٩٨٦ م؛
ابوحیان غرناطی، محمد، تذكرة النحاة، به كوشش عفیف عبدالرحمن، بیروت، ١٤٠٦ ق / ١٩٨٦ م؛
اسنوی، عبدالرحیم، طبقات الشافعیة، به كوشش عبدالله جبوری، بغداد، ١٣٩١ ق / ١٩٧١ م؛
امین، محسن، اعیان الشیعة، به كوشش حسن امین، بیروت، ١٤٠٣ ق / ١٩٨٣ م؛
بغدادی، عبدالقادر، خزانة الادب، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٩٧٩- ١٩٨٨ م؛
بهجة اثری، محمد، تعلیقات بر خریدة القصر (نك : هم ، عمادالدین كاتب)؛
حاجی خلیفه، كشف؛
خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات، قم، ١٣٩١ ق؛
ذهبی، محمد، المختصر المحتاج الیه من تاریخ ابن الدبیثی، بیروت، ١٤٠٥ ق / ١٩٨٥ م؛
سبكی، عبدالوهاب، طبقات الشافعیة الكبری، قاهره، ١٣٤٨ ق؛
سخاوی، علی، سفرالسعادة و سفیر الافادة، به كوشش محمد احمد دالی، دمشق، ١٤٠٣ ق / ١٩٨٣ م؛
سیوطی، الاشباه و النظائر، به كوشش ابراهیم محمد عبدالله، دمشق، ١٤٠٧ ق / ١٩٨٦ م؛
صدر، حسن، الشیعة و فنون الاسلام، قاهره، ١٣٩٦ ق / ١٩٧٦ م؛
عمادالدین كاتب، محمد، خریدة القصر و جریدة العصر، به كوشش محمد بهجة اثری، بغداد، ١٣٩٦ ق / ١٩٧٦ م؛
قفطی، علی، انباه الرواة، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٣٦٩ ق / ١٩٥٠ م؛
یاقوت، ادبا.
مریم صادقی