دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٨٩ - ابونخیله
ابونخیله
نویسنده (ها) :
مهران ارزنده
آخرین بروز رسانی :
پنج شنبه ١٨ اردیبهشت ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبونُخَیْله، یَعْمُر بن حَزن بن زائدة حِمّانی، ملقب به راجز (مق ح ١٤٧ ق / ٧٦٤ م)، شاعر عصر اموی و اوایل دورۀ عباسی. در نام و كنیۀ او اختلاف است. ابوالفرج، از قول اصمعی و ابوعمرو شیبانی، ابونخیله را نام، و ابوالجنید و ابوالعِرماس را كنیۀ شاعر دانسته (٢٠ / ٣٩٠؛ نیز قس: ابنحبیب، ٢٨٣)، اما ابنقتیبه نام وی را یعمر و ابونخیله را كنیـۀ او نوشته است ( الشعر، ٢ / ٥٠١؛ نیز نك : ٢٩٦). نام او را حبیب نیز گفتهاند (ابنعساكر، ٢ / ٣١٨). افزون بر این، در ضبط نام و نسب وی تصحیفهایی نیز روی داده است (نك : میمنی، ١ / ١٣٥، حاشیه). گویند او را به این سبب ابونخیله خواندهاند كه در كنار نخلی زاده شد (ابن قتیبه، همانجا؛ ابن درید، ٢٥٢؛ ابوعبید، ١ / ١٣٥؛ ابن عساكر، همانجا). نسب او به سعد بن زید مناة بن تمیم میرسید (ابن قتیبه، همانجا؛ ابن درید، ٢٤٥) و شهرت سعدی او از همین جاست؛ اما برخی از منابع نسب او را مشكوك و مطعون خواندهاند (همو، ٢٥٢؛ ابوالفرج، ابن عساكر، همانجاها؛ بغدادی، ١ / ١٦٥). حتی در روایتی، فرزدق او را به تحقیر، دَعی (كسی كه در نسب خود متهم باشد) خوانده است (ابوالفرج، ٢٠ / ٣٩٦-٣٩٧؛ نیز نك : ابن قتیبه، همانجا). از این روی، برخی احتمال دادهاند كه شاعر خود شجرهنامهای ساختگی برای خویش فراهم آورده بود تا خود را از نژادگان عرب جلوه دهد (EI٢, S؛ قس: ابوالفرج، ٢٠ / ٤٠٤).
زادگاه ابونخیله ظاهراً بصره بوده (ابن عساكر، همانجا)، اما تاریخ ولادتش دانسته نیست. چنانكه گفتهاند در جوانی، به سبب نافرمانی، از سوی پدر رانده شد و در طلب روزی به شام رفت و دست كم تا مرگ پدر در آنجا ماند (ابوالفرج، ٢٠ / ٣٩٠؛ ابن عساكر، همانجا). چندی نیز بادیه اقامت گزید و نزد بدویان شعرو ادب آموخت (ابوالفرج، ٢٠ / ٣٩٢) و ظاهراً در همین دوره آوازهای یافت وارجوزهها و قصیدههایش زبانزد همگان شد (همانجا). سپس به بارگاه مَسلَمة بن عبدالملك (د ١٢٠ ق / ٧٣٨ م)، سردار مشهور اموی، در دمشق راه یافت و نزد او به منزلتی رسید (همو، ٢٠ / ٣٩٠؛ ابن عساكر، همانجا).
روایتی كه از قول ابونخیله دربارۀ چگونگی ورود او به دربار مسلمه نقل شده، برخی خصوصیات اخلاقی وی را آشكار میسازد. در این روایت ــ كه به اعترافی صادقانه میماند و به همین سبب میتوان آن را در خور اعتماد پنداشت ــ چنین آمده كه شاعر در حضور مسلمه پس از مدح وی، خود را بهترین رجزسرای عرب معرفی كرده، اما چون ناگهان خود را ازخواندن رجزی ازخویش ناتوان دیده است، ارجوزهای از رؤبة بن عَجّاج كه به یاد داشته، برخوانده و چون مسلمه، برخلاف گمان وی، متوجه سرقت ادبی او شده، با سرافكندگی از مجلس وی بیرون رفته، اما بعداً با سرودن مدحها و رجزهای فراوان باز مورد توجه و لطف او قرار گرفته است (ابوالفرج، ٢٠ / ٣٩٢-٣٩٣). علاقۀ مسلمه به ابونخیله زمینهای فراهم آورد تا شاعر به دربار ولید بن عبدالملك (حك ٨٦-٩٦ ق) راه یابد (همو، ٢٠ / ٣٩٠-٣٩٢؛ ابنعساكر، همانجا). چون مسلمه درگذشت، ابونخیله به بارگاه هشام بن عبدالملك (حك ١٠٥-١٢٥ ق) رفت و به مدح او پرداخت. وی در روایتی چگونگی ورود خود به بارگاه هشام را نیز شرح داده است. در این روایت ــ كه آن هم با توجه به مضمونش در خور اعتماد مینماید ــ البته از سرقت ادبی و لافزنی شاعر در برابر خلیفه خبری نیست، اما زیركی و دوراندیشی شاعر در آن آشكار است. چه وی با هشیاری نخست میكوشد از روحیات خلیفه آگاه گردد و آنگاه كه او را مدح میگوید، در عین چشم دوختن به صلههای وی، خود را بلندنظر و بینیاز جلوه میدهد و از این راه، همدل خلیفه را به دست میآورد و هم صلههای گران میستاند (ابوالفرج، ٢٠ / ٣٩٣- ٣٩٦).
ممدوح بعدی شاعر ولید بن یزید (حك ١٢٥-١٢٦ ق)، ولیعهد و جانشین هشام بود كه به گفتۀ ابن معتز، شاعر را سخت دوست میداشت و هنر شاعری را نیز از او فرا گرفته بود (ص ٦٣). به روایت ابنمعتز ــ اگر روایت ساختگی نباشد ــ صلهها و پاداشهای ولید به ابونخیله چندان بوده كه از این شاعر آزمند بخیل، مردی گشادهدست ساخته بود (نك : همانجا). از روابط ابونخیله با دیگر خلفای اموی خبری در دست نیست، همین قدر میدانیم كه او تا پایان خلافت امویان در خدمت آنان بوده (ابوالفرج، ٢٠ / ٣٩٠) و علاوه برخلفا تنی چند از امیران و بزرگان آن دولت، از قبیل عمر بن هبیره، مهاجر بن عبدالله كلابی و جنید بن عبدالرحمن مُرّی، را مدح گفته است (همو، ٢٠ / ٣٩٦- ٣٩٨، ٤٠٥-٤٠٧، ٤١٠؛ بستانی).
ماجرای شفاعت ابونخیله از فرزدق نزد عمر بن هبیره نیز مشهور است. گویند فرزدق كه تازی نژادی اصیل و مردی مغرور بوده و به سبب هجو ابن هبیره به زندان افتاده بود، چون شنید كه ابونخیله از او نزد امیر شفاعت كرده و امیر دستور آزادی وی را داده، در خشم شد و ترجیح داد به زندان باز گردد و شفاعت كسی را كه در نظر او فرومایهای بیاصل و نسب بیش نبود، نپذیرد (ابوالفرج، ٢٠ / ٣٩٦-٣٩٧).
با سقوط خلافت اموی و به قدرت رسیدن عباسان، ابونخیله نیز بیدرنگ تغییر جهت داد و به مدح خلفای عباسی و هجو امویان پرداخت و حتی خود را شاعر بنی هاشم لقب داد ( همو، ٢٠ / ٣٩٠). به همین سبب، او را در زمرۀ نخستین شاعرانی آوردهاند كه به دفاع از حاكمیت عباسیان پرداختهاند (ضیف، ٢٩٢). اما وابستگی او به دربار اموی و به ویژه دوستی نزدیك او با مسلمة بن عبدالملك بر كسی پوشیده نبود، چنانكه به روایتی، وقتی شاعر به حضور ابوالعباس سفاح رسید و خود را معرفی كرد، با تحقیر و نكوهش خلیفه مواجه شد و حتی خلیفه شعر معروفی را كه ابونخیله در مدح مسلمه سروده بود، به رخ او كشید و در این میان تنها زیركی و چیرهدستی شاعر در مدیحهسرایی سبب شد كه خشم سفاح فرو نشیند و حتی مدیحۀ شاعر را بیپاداش نگذارد (مسعودی، ٣ / ٢٦٤؛ ابوالفرج، ٢٠ / ٣٩٩-٤٠١؛ ابن عساكر، ٢ / ٣١٩). در روایتی دیگر نیز یكی از اطرافیان سفاح است كه با شنیدن مدیحۀ ابونخیله اختیار از كف میدهد و شاعر را در حضور خلیفه ناسزا میگوید و او را بد عهد و فرومایه میخواند (بلاذری، ٣ / ١٥٧- ١٥٨؛ ابوالفرج، ٢٠ / ٤١٤-٤١٦). این اتهامها با توجه به روایتهای منابع چندان بیاساس نمینماید. چه، مثلاً در خبری آمده است كه وی شعری را كه زمانی در مدح هشام بن عبدالملك سروده بود، بعدها با تغییراتی به ابوالعباس سفاح تقدیم كرد و از این رو، شعر به نام سفاح معروف شد (همو، ٢٠ / ٣٩٤-٣٩٦). برخی رذایل و بیوفاییهای دیگر نیز به وی نسبت میدهند (نك : همو، ٢٠ / ٣٩٨- ٣٩٩، ٤٠٨؛ بستانی).
چنانكه ابوالفرج اشاره كرده، ابونخیله سرانجام جان بر سر آزمندی خود نهاد (٢٠ / ٣٩٠؛ بستانی). چگونگی قتل سهمناك او را بلاذری و طبری و ابوالفرج نقل كردهاند، به روایت آنان، چون منصور خلیفۀ عباسی خواست برای پسر خود مهدی بیعت گیرد و عیسی بن موسی را از ولایت عهدی عزل كند، شاعر كه به اعتراف خود مدتی بیهوده كوشیده بود تا به دربار منصور راه یابد، اشعاری در ستایش مهدی و تأیید عزل عیسی سرود و در مجلسی كه خلیفه و همۀ بزرگان دربار حضور داشتند، برخواند، گویند عیسی بن موسی كه در آن مجلس حضور داشت، كینۀ او را به دل گرفت و یكی از غلاما ن خویش را به قتل اوگماشت. شاعر راهی خراسان شد و این غلام در راه ری بر وی دست یافت، سر از تنش جدا كرد، پوست صورتش را بركند و پیكرش را طعمۀ كركسان ساخت (بلاذری، ٣ / ٢٥٢-٢٥٣؛ طبری، ٨ / ٢٠-٢٤؛ ابوالفرج، ٢٠ / ٤١٢، ٤١٦-٤٢٢).
چند نكتۀ مورد اختلاف در این ماجرا دیده میشودكه درخور تأمل است: نخست اینكه به درستی روشن نیست كه آیا شاعر اشعار مزبور را به ابتكار خود و از روی فرصتطلبی سروده و در حضور خلیفه و درباریان برخوانده، یا به دستور منصور و اطرافیانش. دیگر آنكه در روایتی، منصور بیدرنگ به شاعر صلهای درخور میدهد و در روایتی دیگر، او را برای دریافت صله به ری میفرستد؛ اما در خبری دیگر، شاعر خود از بیم جان به سوی خراسان میگریزد، بهویژه كه پس از مجلس مزبور یكی از درباریان به شاعر هشدار میدهد كه ممكن است خطر در كمین او نشسته باشد. كشته شدن شاعر را نیز برخی پس از بازگشت وی از ری نوشتهاند (نك : همانجاها؛ قس: صولی، ٣١٠-٣١٤؛ نیز نك : ابن عساكر، ٢ / ٣٢٠-٣٢٢).
با توجه به این نشانهها و اوضاع سیاسی آن زمان، میتوان پنداشت كه ابونخیله بیش از آنكه قربانی هوسها و طمعورزیهای خود شده باشد، بازیچۀ دسیسهها و زدوبندهای سیاسی حاكمان جدید شده است و ماجرای عزل عیسی و مدیحهسرایی شاعر و سپس انتقامجویی ولیعهد معزول از او نیز چه بسا جلوه یا روایتی ساده شده از واقعیتی پیچیدهتر، یعنی چگونگی جابهجایی قدرت در زمان منصور، باشد. قتل شاعر كه دست كم برخی رقیبانش را از گزند هجوهای او آسوده ساخت (ابوالفرج، ٢٠ / ٤٢٢)، قاعدتاً در اواسط خلافت منصور روی داده است. طبری این ماجرا را در ذیل حوادث ١٤٧ ق نقل كرده است (همانجا؛ نیز نك : GAS, II / ٤٦٥)، اما پلا تاریخ آن را اندكی پس از ١٣٦ ق، یعنی آغاز خلافت منصور، دانسته است (EI٢, S؛ نیز قس: زركلی، ٨ / ١٥؛ بستانی).
ابونخیله را یكی ازآخرین نمایندگان سنت بدوی در شعر عرب دانستهاند (بلاشر، III / ٥٣٨). استشهادهای فراوانی كه در كتابهای كهن لغت و ادب به اشعار او شده، اهمیت او را از این دیدگاه نشان میدهد (مثلاً نك : سیبویه، ٣ / ٣٠٤-٣٠٥، ٦٠٦؛ فرّاء، ٢ / ١٢-١٣؛ ابوعبیده، ١ / ٢٨٧- ٢٨٨؛ ابن سكیت، اصلاح، ٨٥، ٤٣١، كنز، ٧٦، ٢٩٠، ٣١٧؛ ابن قتیبه، ادب، ٤٠-٤١؛ مبرد، ٤ / ٢٧). ابن معتز او را از فصیحترین و بهترین شاعران عرب دانسته و طبع شعر او را سخت ستوده است (ص ٦٣؛ نیز نك : آمدی، ٢٩٧؛ EI٢, S). با اینهمه، برخی اشعار او را از خردهگیری منتقدان كهن در امان نمانده است (ابنقتیبه، الشعر، ٥٠١؛ نیز نك : بستانی)، چنانكه برخی محققان معاصر اروپایی نیز جز سادگی زبان و واژگان، امتیاز دیگری در اشعار موجود او نیافتهاند ( نالینو، ١٦٣؛ بلاشر، همانجا).
با آنكه سرودههای ابونخیله فراوان بوده و تا چند سده پس از مرگ وی حتی در اندلس رواج داشته (ابن معتز، ٦٧؛ ابن خیر، ٣٩٧)، آنچه امروز از اشعار او در دست است، از حدود ٢٠٠ بیت فراتر نمیرود. غالب این سرودهها در مدح و هجو و رثاست و پاره ای اشعار وصفی و نخجیرگانی (طردیات) نیز در آنها دیده میشود. جز چند قصیده، بقیۀ اشعار موجود او ارجوزه است و این بیگمان دربارۀ مجموعۀ سرودههای او نیز صادق بوده است. چه از همان آغاز او را در زمرۀ شاعران رجزپرداز آوردهاند و شمار قصیدههای او را اندك نوشتهاند (ابن معتز، ٦٣؛ ابوالفرج، ٢٠ / ٣٩٠؛ ابوالعلاء، ٣٧٣-٣٧٤؛ ابوعبید، ١ / ١٣٥؛ ابنعساكر، ٢ / ٣١٨). لقب راجز را نیز به همین سبب به وی دادهاند. سادگی و روانی اشعار او البته مانع از آن نیست كه گاه وجود واژگان و تعابیر بدوی، فهم سرودههای او را دشوار سازد (EI٢, S).
به روایتی، ابونخیله با عجاج، رجزسرای معروف، رقابتهایی داشته و هجویاتی نیز میان آنان ردو بدل میشده است (ابنقتیبه، همانجا؛ EI٢, S)، اما با توجه به تاریخ وفات عجاج (ح ٩٠ ق)، صحت این روایت بعید مینماید. رؤیه پسر همین عجاج است كه ابونخیله برخی از اشعارش را به نام خود بر خوانده است. جز آنچه پیشتر از قول خود ابونخیله نقل شد، ماجرای معروف دیگری را نیز منابع در این باره نقل كردهاند (نك : ابوالفرج، ٢٠ / ٤٠٥؛ مرزبانی، ١٩٩؛ ابن عساكر، ٢ / ٣١٩).
ظاهراً مجموعههایی از اشعار او در چند سدۀ نخست گرد آمده بوده است. ابن ندیم به یكی از این مجموعهها شامل حدود ٥٠ برگ اشاره میكند (ص ١٨٤). ابن خیراشبیلی، در سدۀ ٦ ق، نیز به وجود مجموعهای از اشعار او در اندلس اشاره كرده است (همانجا). اشعار موجود او را كه در منابع مختلف پراكنده است، عباس توفیق گردآورده و در مجلۀ المورد (بغداد، ١٣٩٨ ق / ١٩٧٨ م) به چاپ رسانیده است، اما این مجموعه هنوز كاستیهایی دارد و برخی ابیات ابونخیله در آن نیامده است (مثلاً نك : بلاذری، ٣ / ٩٣، ١٣٢؛ قس: توفیق، ٢٥٢-٢٥٤؛ نیز نك : طبری، ٨ / ٢٢؛ قس: توفیق، ٢٥٨).
مآخذ
آمدی، حسن، المؤتلف و المختلف، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٣٨١ ق / ١٩٦١ م؛
ابن حبیب، محمد، «كنی الشعراء و من غلبت كنیته علی اسمه»، نوادر المخطوطات (مجموعۀ پنجم)، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٧٣ ق / ١٩٥٤ م؛
ابن خیر، محمد، فهرسة، به كوش فرانسیسكو كودرا و خولیان ریبراتاراگو، بغداد، ١٣٨٢ ق / ١٩٦٣ م؛
ابن درید، محمد، الاشتقاق، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٧٨ ق / ١٩٥٨ م؛
ابن سكیت، یعقوب، اصلاح المنطق، به كوشش احمد محمد شاكر و عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٧٥ ق / ١٩٥٦ م؛
همو، كنز الحفاظ فی كتاب تهذیب الالفاظ، به كوشش لویس شیخو، بیروت، ١٨٩٦- ١٨٩٨ م؛
ابن عساكر، علی، التاریخ الكبیر، به كوشش عبدالقادر افندی بدران، بیروت، ١٣٣٠ ق؛
ابن قتیبه، عبدالله، ادب الكاتب، به كوشش ماكس گرونرت، لیدن، ١٩٠٠ م؛
همو، الشعرو الشعراء، به كوشش یوسف نجم و احسان عباس، بیروت، ١٩٦٤ م؛
ابن معتز، عبدالله، طبقات الشعراء، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٩٦٨ م؛
ابن ندیم، الفهرست؛
ابوعبید بكری، عبدالله، سمط اللآلی، به كوشش عبدالعزیز میمنی، قاهره، ١٣٥٤ ق / ١٩٣٦ م؛
ابوعبیده، معمر، مجاز القرآن، به كوشش، فؤاد سزگین، بیروت، ١٤٠١ ق / ١٩٨١ م؛
ابوالعلاء معری، احمد، رسالة الغفران، به كوشش عایشة عبدالرحمن بنت الشاطی، قاهره،.١٣٩٧ ق / ١٩٧٧ م؛
ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، به كوشش علی نجدی ناصف، بیروت، مؤسسة جمال للطباعة و النشر؛
بستانی؛
بغدادی، عبدالقادر، خزانة الادب، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٩٧٩ م؛
بلاذری، احمد، انساب الاشراف، به كوشش عبدالعزیز دوری، بیروت، ١٣٩٨ ق / ١٩٧٨ م؛
توفیق، عباس، «شعر ابونخیله»، المورد، بغداد، ١٣٩٨ ق / ١٩٧٨ م، شم ٧؛
زركلی، اعلام؛
سیبویه، عمرو، الكتاب، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، بیروت، ١٤٠٣ ق / ١٩٨٣ م؛
صولی، محمد، الاوراق، قسم اشعار اولاد الخلفاء، به كوشش ج. هیورث دن، قاهره، ١٣٥٥ ق / ١٩٣٦ م؛
ضیف، شوقی، العصر العباسی الاول، قاهره، ١٩٧٢ م؛
طبری، تاریخ؛
فرّاء، یحیی، معانی القرآن، به كوشش محمدعلی نجار، قاهره، الدار المصریة للتألیف و النشر؛
مبرد، محمد، المقتضب، به كوشش محمد عبدالخالق عضیمه، بیروت، عالم الكتب؛
مرزبانی،محمد، الموشح، به كوشش محبالدین خطیب، قاهره، ١٣٨٥ ق / ١٩٦٥ م؛
مسعودی، مروج الذهب، به كوشش یوسف اسعد داغر، بیروت، ١٣٨٥ ق / ١٩٦٦ م؛
میمنی، عبدالعزیز، حاشیه بر سمط اللآلی (نك : هم ، ابوعبید بكری)؛
نیز:
Blachère, R., Histoire de la littératurearabe, Parsi, ١٩٦٦;
EI٢, S;
GAS;
Nallino, C. A., La Littératurearabe, tr. Ch. Pellat, Prasi, ١٩٥٠.
مهران ارزنده