دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٨٩ - ابان بن عبدالحميد لا حقی
ابان بن عبدالحميد لا حقی
نویسنده (ها) :
آذرتاش آذرنوش
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ١٤ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبان بنِ عَبْدُالْحَمیدِ لاحِقی (د ٢٠٠ ق / ٨١٦ م)، شاعر و ادیب عربی زبان ایرانینژاد. جدش لاحق بن عُفَیْر راوی حدیث و مولای بنی رَقاش بود. نیاکانش ایرانی و ساکن فسا بودند (صولی، ٤٠). اتهام آنان به یهودی بودن (فارق، ٤٦) که از ابوعبیده سرچشمه گرفته (صولی، ٣٦؛ ابوالفرج، ٢٣ / ١٦٥)، بیاساس است.
از دوران کودکی او هیچ نمیدانیم. احتمالاً در بصره زاده شد و در همانجا پرورش یافت و شعر و ادب و فقه و منطق و حساب آموخت، اما بیشتر به هجا مایل بود و با شاعران هجاگوی بصره دوستی یافت. روابط او با مُعَذِّلبن عَیْلان بصری که با عیسیبن جعفر والی هارونالرشید در بصره دوستی داشت و از شاعران «ماجن» بود، به هجاگویی انجامید. مُعَذَّل در پاسخ، وی را کافر و یا پیرو دین مانی دانست و از نماز خواندن او اظهار شگفتی کرد (ابوالفرج، ٢٣ / ١٥٧). علاوهبر این وی ابوالنضیر را که کنیزکان آوازخوان تربیت میکرد و بر اعیان بصره عرضه میداشت، هجو گفت (صولی، ٩)، همچنین همسایه خود محمدبن خالد را چنان به تمسخر گرفت که نوعروسش از او بگریخت (صولی، ٢٤-٢٥) و چنان هجایی برای همسایۀ دیگرش ابوالاَطْوَل سرود که وی را تا آخر عمر خانهنشین کرد (ابوالفرج اصفهانی، ٢٣ / ١٦٥-١٦٧)، اما در مرگ سوّاربن عبداللـه، قاضی بصره، مرثیهای بسیار دلنشین سرود که ٦٦ بیت از آن در الاوراق (صولی، ٤٢-٤٦) موجود است. از آثار و زندگی ابان در بصره چیزی جز این نمیدانیم، اما با توجه به اجتماع ادبی بصره در آن روزگار و اسلوب شاعران هرزهگوی (الخُلَعاء) سده ٢ ق / ٨ م تردید نیست که وی در سلک اهل مَجُون بود و بیبندوباری و هرزگی را با ظرافت و ادب میآمیخت.
سرانجام، وی به امید پیوستن به دستگاه برمکیان ایرانی نژاد در ١٨٠ ق / ٧٩٦ م (فروخ، ٢ / ١٦٧) یا ١٧٦ ق / ٧٩٢ م (ایرانیکا، ٥٩) روی به بغداد نهاد و دست به دامن مردی از هاشمیان زد تا وی را به دربار وزیران راه نماید. وی در مدیحهای که برای برمکیان سرود و به مرد هاشمی داد، نخست خویشتن را به توانایی در کتابت، حساب، خطبه، ادب، اندرزگویی، شعر و نیز به برازندگی هیأت ظاهری ستود، سپس به مدح برمکیان پرداخت و به آن وسیله توانست به دستگاهشان راه یابد (ابوالفرج، ٢٣ / ١٦٠). این روایت در همه منابع ازجمله اغانی به نقل از صولی (د ٣٣٦ ق / ٩٤٧ م) آمده است، اما صولی که بیگمان مهمترین منبع اخبار دربارۀ ابان است، خود روایتی بیشتر افسانهگون آورده است (صص ٤-٦) که با روایت یاد شده تفاوت دارد. برحسب این داستان، وی که نوجوان بود، با همان قصیده به میان انبوه شاعران شد و عاقبت قصیده را به دست فضل رساند و از آن پس به دستگاه برمکیان پیوست. گویی ابان، از آن به بعد، در رفتار خود تغییر عمدهای داد: از زندگی شاعران ماجن و خلیع دوری گزید، هرگونه عادت ناشایست و عقیده ناصواب را از دیگران پنهان داشت و از هرگونه بیبندوباری که موجب تهمت میشد، پرهیز کرد، چنانکه نویسندگان دورههای بعد، در حق او داوریهای متناقضی ابراز داشتند: صولی وی را مسلمانی معتقد و نیکوکار دانسته و مینویسد که ابوزید انصاری (د ٢١٤ ق / ٨٢٩ م) از تهمتی که به وی میزدند، به خشم آمد و گفت که وی هر شب قرآن میخوانده است، و از دیگری نیز نقل میکند که وی تمام شب را به نماز میگذرانده است (صولی، ٣٨؛ خطیب بغدادی، ٧ / ٤٥)، و از فرزندش نیز نقل کردهاند که او به هنگام نماز لوحی در پیش روی مینهاد، چون فارغ میشد، لوح را به شعر میآکند و باز به نماز میپرداخت (خطیب بغدادی، ٧ / ٤٤). حتی یکی از محققان معاصر، او را از شیعیان آل علی (ع) انگاشته است (ضیف، ٣ / ٣٣٢). از سوی دیگر، المعذّل او را در بصره به پیروی از دین مانی متهم کرد و ابونراس در قطعهای بدو نسبت میدهد که گفته است: «سبحان مانی» (جاحظ، حیوان، ٤ / ٤٤٩؛ ابوالفرج، ٢٣ / ١٥٦). جاحظ وی را از سلک هرزگان مشهور چون حَمّاد عَجْرَد و مُطیعبن إیاس بیرون مینهد و در باب اعتقادات او میگوید: «نمیدانم چه گویمت» و سپس بهمین مناسبت به بیان علل روانی گرایشهای دینی و عرفی مردم میپردازد (ص ٤٥١).
اینک، با اطلاعات نسبتاً فراوانی که از مفهوم زندقه در آن روزگار داریم، دیگر نمیتوانیم به استناد هجای شاعران، ابان و امثال او را مانوی، مزدکی و زردشتی بخوانیم. زندقه که در قرنهای ٢ و ٣ ق / ٨ و ٩ م معنای واقعی خود را از دست داده بود، زمانی علامت آزاداندیشی و ظرافت بود (نک : ابوالفرج، ١٨ / ١٨١، ١٨٢) و زمانی وسیلۀ اتهام و نابود کردن مخالفان. وَژدا فهرستی از متهمن به زندقه فراهم کرده، اما تنها یک نفر را واقعاً زندیق (مانوی) دانسته است (پلا، ٢١٧-٢٢٠). به این قیاس، نظر طه حسین نسبت به ابان (٢ / ٢٨٨) بسیار اغراقآمیز جلوه میکند.
ظاهراً ابان، در عین اینکه از زندگی پرنشاط و پرهیاهوی شاعران بغداد جدا نبود (مثلاً مزاح او با ابن مُناذر)، باز میکوشید جانب احتیاط را فرو نگذارد، آنچنانکه از هجاپردازی با ابونراس پرهیز میکرد. زمانی که ابنمُناذر در پاسخ مزاحی او را هجا گفت، وی خود ساکت نشست و دست به دامن دیگران شد تا مانع منازعه شعری گردند (ابوالفرج، ٢٣ / ١٦٥). ابن معتز نیز مینویسد: وی بیش از سه بیت در هجای ابونواس نسرود (ص ٢٤٢) که آن هم از هرگونه واژۀ مستهجن تهی است، اگرچه صولی پنج بیت دیگر در همین معنی از او نقل کرده (ص ١٢) که متضمن واژههای زشت است.
وی اندکی پس از آن که به دربار برمکیان راه یافت و به قول صولی (صص ٥-٦) از عهدۀ آزمایش منشیگری برآمد، از خواص و مدّاحان آنان گردید. هم به تعلیم اعضای خاندان برمکی پرداخت و هم طرف مشورت ایشان گردید. سپس کارش به جایی رسید که رئیس دیوان شعر شد و از میان انبوه شاعران شعر و یا شاعری را که شایسته میپنداشت، در مرتبتی خاص، به دربار عرضه میکرد و گویا پس از آن هم مقدار صلۀ آنان را معین میساخت (ابن عبدربه، ٤ / ٢٠٥). همین امر موجب شد که ابونواس از قضاوت وی در حق خویش به خشم آید و در شعر معروفی او را به زندقه متهم کند.
در دستگاه برمکیان، ابان به کار تازهای دست زد که در ادبیات عرب، بهویژه در دوره انحطاط، تأثیری شگرف داشت: گویند: یحیی بر آن شد که کلیله و دمنه را از بر کند. ابان، برای سهولت کار، پیشنهاد کرد که کتاب را به نظم برگرداند. یحیی نیز او را در خانهای نهاد تا سراسر به این کار پردازد. سه ماه بعد (صولی، ٢؛ ابن معتز، ٤ ماه بعد)، کلیله و دمنه در ٠٠٠‘١٤ بیت (ابن معتز: قریب ٠٠٠‘٥ بیت) آماده شد. ابن معتز داستان نظم کلیله و دمنه را به گونۀ دیگری بیان کرده میگوید: یحیی نخست ابونواس را نامزد این کار کرد. ولی ابان با اندرزهای به ظاهر دوستانه، او را از این کار بازداشت و خود آن را به انجام رساند. ابونواس بر وی و صلهای که دریافت کرده بود، رشک برد و از آنجا میانشان دشمنی برخاست (ص ٢٤١). گویند در مقابل این کار، یحیی ٠٠٠‘١٠ دینار و فضل ٠٠٠‘٥ دینار به وی بخشیدند و جعفر نیز خود را «راویۀ شعر او» قلمداد کرد. از آن پس کلیله و دمنۀ منظوم، شهرت فراوان یافت. ابن معتز این «مزدوجه» را که «در دست مردمان است»، دارای «الفاظی نیکو و شگفت» دانسته میافزاید «هیچکس نتوانست لغزشی در آن یابد و بگوید که شاعر از الفاظ و معانی کتاب چیزی فرو گذاشته است» (همانجا). از این کتاب جز دو بیت که در اغانی آمده، چیزی شناخته نبود تا اینکه رفاعی (٢ / ٣٢١)، ٢٥ بیت آن را از نسخۀ خطی اوراق استخراج کرد و به چاپ رساند. سپس اوراق با ٧٦ بیتی که صولی آورده (صص ٤٦-٥٠) خود انتشار یافت (قاهره، ١٩٣٤ م).
اهمیت کلیله و دمنۀ منظوم در آن است که گویا برای نخستین بار اسلوبی را که اینک «شعر تعلیمی» میخوانند و در زبان عرب، خاصه در دوره انحطاط رواج تمام داشت، پیریزی کرد (رفاعی، ١ / ٤٣٢؛ طه حسین ٢ / ٢٩٢؛ فارق، ٥٦؛ پلا، ١٧٩). گویا موفقیت کتاب کلیله و دمنه موجب شد که ابان در همین شیوه به کار ادامه دهد. آثاری که گویند او به شعر برگردانده، اینهاست: ١. ارجوزة الصیام و الزکوة (ابن ندیم، ١٨٦: الاعتکاف به جای الزکوة)، که ظاهراً بلافاصله پس از کلیله و دمنه نظم یافته است، زیرا گویند چون فضل کلیله و دمنه را دید، از او خواست شعری نیز در زهد بسراید و او ارجوزة ... را سرود. صولی ٢٧ بیت از آن را نقل کرده است (صص ٥١-٥٢)؛ ٢. ذات الحُلَل، از آن جز همین نام که در اغانی ابوالفرج، ٢٣ / ١٥٥) و نیز کتابهای متأخرتر (چون تاریخ بغداد خطیب بغدادی، ٧ / ٤٤) آمده چیزی نمیدانیم. همه گویند این شعر در باب «خلقت، امر جهان، موضوعاتی در منطق و چیزهای دیگر» بوده است؛ ٣- ٩. وی بسیاری از داستانهای کهن ایران و هند را که ظاهراً پیشتر توسط ابنمقفّع به عربی برگردانده شده بود. به نظم درآورد: بلوهر و بوذاسف، سندباد، کتاب مزدک، سیرة اردشیر، سیرة انوشروان، کتاب حُلُم الهند، رسائل (ابنندیم، ١٣٢، ١٨٦)؛ ١٠. کتاب المنطق، شاید همان کتاب منطق ارسطو باشد که ابن مقفع از پهلوی به عربی برگردانده بود (فارق، ٥١)؛ ١١. الادب، که احتمالاً شامل الادب الصغیر و الادب الکبیر ابنمقفع بوده است (همانجا).
اینک جا دارد از خود بپرسیم که آیا همۀ این آثار را به راستی ابان به شعر برگردانده است، یا برخی را دیگران سرودهاند و بعدها بهسبب شهرت ابان در این باب، به او نسبت داده شده است.
از مجموعۀ آثار ابان، نزدیک به ٦٠٠ بیت (٥٥٨ بیت در الاوراق صولی، ١-٥٢) در دست است: ٧٦ بیت از کلیله و دمنه، ٢٧ بیت از ارجوزة الصیام، ١٠٠ بیت در نکت و بقیه در مدح و رثا و هجا و نیز یادی از شهر فسا که نشان از اشتیاق او به زادگاه اجدادش دارد (قس: فارق، ٥٦).
از مجموعۀ این اشعار که معمولاً آنها را به دو قسم بَصْری و بغدادی بخش کردهاند، چنین بر میآید که وی به روانگویی که ویژگی عمدۀ سبک «نوخاستگان» عصر عباسی است، میل تمام داشت و به نیکی از عهدۀ این کار برمیآمد. از مدایح او آن اندازه در دست نیست که بتوان قضاوتی استوار در آن باره کرد، اما مرتبۀ بلند سوار، در شمار قصاید برازندۀ عرب است. آن دسته از اشعار او که «تعلیمی» میخوانند، سخت روان و ساده است، چنانکه گویی برای جوانان و نوآموزان سروده است. در این کار او را ــ چنانکه گفتیم ــ مبتکر دانستهاند. با اینهمه، باید به یاد داشت که بِشربن مُعْتَمِر (د ٢١٠ ق / ٨٢٥ م) و نیز علیبن داوود که کاتب زبیده همسر هارونالرشید بود، همین کتاب کلیله و دمنه را به شعر برگرداندهاند (ابن ندیم، ٢٠٥، ٣٦٤).
بزرگان سدههای پیشین همه شعر او را ستودهاند. سخن ابنمعتز را دربارۀ او پیش از این نقل کردیم. همو میافزاید که ابان در همه احوال از ابونواس برتر بوده است (صص ٢٤١-٢٤٢). جاحظ نیز که در اخلاقیات او با احتیاط سخن گفته، از نظر شعر او را از همۀ نوخاستگان (المولّدون) برتر (حیوان، ٤ / ٤٥١) و تقریباً همردیف بشّار دانسته است (البیان و التبیین، ٤١)، اما پژوهشگران معاصر عرب نظر خوشی به وی ندارند (رفاعی، ١ / ٤٣٢)؛ بهویژه طه حسین، نسبت به ابان، لحنی سخت خشونتآمیز دارد (١ / ٢٨٥-٢٩٦).
پایان کار او نیز در ابهام مانده است. بنابر روایت ابوالفرج وی آرزو داشت به دربار هارونالرشید بپیوندد و به همان ثروتی که مروانبن ابی حفصه یافته بود، برسد. حتی از برمکیان گله داشت که چرا در معرفی او به هارون کوتاهی میکنند، اما بهانۀ برمکیان آن بود که برای پیوستن به خلیفۀ عباسی، باید چون مروان، آل ابوطالب را هجا گفت. وی نخست از این کار سر باز زد، اما بعد، قصیدهای در مدح هارون سرود و در آن، همان مضمون بسیار معروف زمان عباسی، اولی بودن عم از ابن عم در ارث بردن از پیامبر (ص) را به تفصیل بیان داشت و ٠٠٠‘٢٠ درهم جایزه گرفت (٢٣ / ١٦١)، اما از رابطه او با خلیفه، جز مقدار بسیار اندکی شعر، چیزی باقی نمانده است و بیتردید اتصال او با دربار هارون پایدار نبوده است. نیز اگر تاریخ مرگ او که منابع متأخر (ابنتغری، د ٨٧٤ ق / ١٤٧٠ م) در ٢٠٠ ق / ٨١٦ م ذکر کردهاند (٢ / ١٦٧) درست باشد، نمیدانیم در فاصلۀ میان سرنگونی برامکه (١٧٨ ق / ٧٩٤ م) تا آن زمان چه میکرده است.
خاندان ابان، همگی به شاعری مشهورند: لاحق نیای ابان، عبدالحمید پدر او، برادرش عبداللـه، پسرش حمدان و نوادهاش ابان (صولی، ٥٣ به بعد؛ مرزبانی،٤٧٧).
مآخذ
ابن تغری بردی، یوسف، النجوم الزاهرة، مصر، ١٩٦٣ م؛
ابن عبدربه، احمدبن محمد، العقد الفرید، به کوشش احمد امین و دیگران، بیروت، ١٩٨٢ م؛
ابنمعتز، عبداللـه، طبقات الشعراء، به کوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٩٥٦ م؛
ابن ندیم، الفهرست، به کوشش رضا تجدد، تهران، ١٣٥٠ ش؛
ابوالفرج اصفهانی، علیبن حسین، الاغانی، قاهره، ١٩٢٣ م؛
بروکلمان، کارل، تاریخ الادب العربی، ترجمه عبدالحلیم النجار، قاهره، ١٩٥٩ م، ١ / ٢٣٨؛
بغدادی، عبدالقادربن عمر، خزانة الادب، بولاق، ١٢٩٩ ق، ٣ / ٤٥٨؛
جاحظ، عمروبن بحر، البیان و التبیین، به کوشش فوزی عطوی، بیروت، ١٩٦٨ م؛
همو، الحیوان، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، بیروت، ١٣٨٨ ق؛
جهشیاری، محمدبن عبدوس، الوزراء و الکتاب، به کوشش عبداللـه الصاوی، قاهره، ١٣٥٧ ق / ١٩٣٨ م، صص ١٤٧، ١٦٥؛
خطیب بغدادی، احمدبن علی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتاب العربی؛
دانشنامه؛
رفاعی، احمد فرید، عصرالمأمون، قاهره، ١٣٤٦ ق؛
صولی، محمدبن یحیی، الاوراق، به کوشش ج. هیورث دن، قاهره، ١٩٣٤؛
ضیف، شوقی، تاریخ الادب العربی، قاهره، ١٩٦٦ م؛
طبری، تاریخ، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٩٦٠- ١٩٦٨ م؛
طه، حسین، من تاریخ الادب العربی، بیروت، ١٤٠١ ق؛
فروخ، عمر، تاریخ الادب العربی، بیروت، ١٩٨١ م؛
مرزبانی، محمدبن عمان، معجم الشعراء، به کوشش عبدالستار احمد خراج، قاهره، ١٩٥٧ م؛
نیز:
Fariq, Kh. A., «The poetry of Abān al-Lāhiqi», JRAS, ١٩٢٥;
Iranica;
Pellat, Charles, Le mlieu basrien et formation de Ğāhiz, Paris, ١٩٥٣.
آذرتاش آذرنوش