دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٩٩ - ابودلامه
ابودلامه
نویسنده (ها) :
عنایت الله فاتحی نژاد
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٢١ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبودُلامه، زند بن جون اسدی (زنده در ١٧٠ ق / ٧٨٦ م)، شاعر و دلقك اواخر عصر اموی و اوایل دورۀ عباسی. وی از موالی قبیلۀ بنی اسد بود و گفتهاند كه به علت سیهچردگی و بلندی قامت به ابودلامه ــ كه نام كوهی است در مكه ــ شهرت یافت (ابنقتبیه، الشعر و الشعراء، ٢ / ٦٦٠؛ ابوالفرج، ١٠ / ٢٣٧؛ ابنخلكان، ٢ / ٣٢٠؛ حسن، ١٠). به گمان برخی از معاصران، «ابودلامه» به راستی كنیۀ او بوده و او فرزندی به نام دلامه داشته است (رفاعی، ٢ / ٣٠٠؛ زیدان، ٢ / ٨٢؛ نك : ابوالفرج، ١٠ / ٢٦٣).
گرچه اغلب منابع كهن (ابنقتیبه، همانجا؛ ابنمعتز، ٥٤؛ ابوالفرج، ١٠ / ٢٣٥؛ آمدی، ١٩٢) با تأكید و تصریح، نام وی را زند بن جون آوردهاند و خود نیز در بیت شعری (نك : ابوالفرج، ١٠ / ٢٦٧)، نامش را زند ذكر كرده است، با این حال در برخی منابع به اشتباه از او با نام زید (یا زبد) و نیز زید بن حارث یاد شده است (نك : ثعالبی، ٢٦؛ یافعی، ١ / ٣٤١؛ نواجی، ٩٨؛ خطیب، ٨ / ٤٨٨). نسب وی را نیز گاه به جای اسدی، اشجعی و یا ازدی (بنی اسد شاخهای از ازد بوده است، سمعانی، ١ / ٢١٤) آوردهاند (نك : آمدی، همانجا؛ حصری، ١٠٠؛ حسن، ١٢). پدرش بردهای حبشی و متعلق به قبیلۀ بنی اسد بود، سپس به خدمت مردی كوفی به نام فضافض (قصاقص) درآمد و توسط همو آزاد شد (ابوالفرج، ١٠ / ٢٣٥؛ ابنخلكان، همانجا؛ نویری، ٤ / ٣٦).
از آنجا كه ابوالفرج اصفهانی (همانجا) او را كوفی خوانده است، برخی از محققان معاصر پرورش او را در كوفه دانستهاند (بستانی، ٤ / ٢٩٢؛ زركلی، ٣ / ٥٠). دربارۀ تاریخ وفات او نیز اختلاف است. برخی منابع وفات او را در ١٦١ ق در روزگار خلافت مهدی عباسی (یاقوت، ١١ / ١٦٦؛ صفدی، ١٤ / ٢١٦) و برخی نیز با تردید بسیار آن را در زمان خلافت هارون الرشید (حك ١٧٠-١٩٣ ق) دانستهاند (نك : خطیب، همانجا؛ ابن خلكان، ٢ / ٣٢٠، ٣٢٧؛ ابن كثیر، ١٠ / ١٣٥). اما با توجه به برخی قراین قول دوم درستتر مینماید. به روایت ابن قتیبه، ابودلامه مدتی در خدمت روح بن حاتم مهلبی والی بصره بوده (عیون الاخبار، ١ / ١٦٤؛ نیز نك : ابن خلكان، ٢ / ٣٢٣) و میدانیم كه ابن حاتم از ١٦٥ تا ١٦٧ ق بر بصره حكم میرانده است (نك : زامباور، ٦٤). اگر این روایت را بپذیریم، بیشك ١٦١ ق برای وفات او صحیح نیست، علاوه بر این ابوالعجاج، شاعر عصر عباسی در گزارشی با صراحت میگویند كه ابودلامه را در كهنسالی در اوایل خلافت هارون الرشید در منزل ابوالعتاهیه (ه م) دیده است (نك : خطیب، ١٣ / ١٤٦) كه در صورت صحت این روایت، وی دست كم تا ١٧٠ ق زنده بوده است.
هیچ یك از منابع كهن زندگی نامۀ روشنی از او به دست ندادهاند و آگاهی ما دربارۀ او همانند بیشتر معاصرانش از پارهای روایات گوناگون و گاه متناقض و آمیخته به افسانه كه در منابعی از قبیل الشعر و الشعراء ابنقتیبه، طبقات الشعراء ابنمعتز و الاغانی ابوالفرج آمده، فراتر نمیرود و تنها با استناد به اینگونه روایتها و اشعار باقی مانده از وی میتوان طرحی از زندگی نامۀ او به دست داد.
نخستین روایات حاكی از ارتباط وی با مروان بن محمد آخرین خلیفۀ بنی امیه در جنگ با ضحاك بن قیس شیبانی ( مق ١٢٩ ق) است (نك : ابنقتیبه، الشعر و الشعراء، ٢ / ٦٦١-٦٦٢؛ ابن عبدربه، ١ / ١٤٣-١٤٤؛ قس: ابوالفرج، ١٠ / ٢٤٥)، اما چنانكه از روایتی دیگر برمیآید، گویی وی در واپسین روزهای حكومت امویان از آنان روی برتافته و به ابومسلم خراسانی (مق ١٣٧ ق) پیوسته بوده است (نك : همو، ١٠ / ٢٦٨). در این دو روایت، وی نه سرباز و جنگجو، بلكه شوخ طبعی است كه حتی در میدان جنگ نیز دست از رفتار و گفتار مسخرۀ طنزآمیز برنمیداشته است. از زندگی وی در دوران حكومت بنیامیه بیش ازاین اطلاعی در دست نیست.
چگونگی پیوستن او به عباسیان نیز به درستی روشن نیست، اما گویا نخستین بار ابوالعباس سفاح (حك ١٣٢-١٣٦ق) وی را از بادیۀ كوفه به دربار خود فراخواند (نك : ابنمعتز، ٥٤-٥٥؛ ابوالفرج، ١٠ / ٢٤٠-٢٤١). به گفتۀ ابنمعتز، ابوالعباس چنان شیفتۀ اشعار و گفتار شیرین وطنزآمیز ابودلامه بود كه لحظهای او را رها نمیساخت، گرچه ابودلامه بادهنوشی با دوستانش را بر مجالس پرتكلف خلیفه ترجیح میداد و چون فرصتی مییافت، از دربار میگریخت و در گوشۀ میخانهها به جمع دوستانش میپیوست (ص ٦٠-٦١).
ابودلامه در اوایل حكومت منصور (حك ١٣٦- ١٥٨ق) سخت مورد بیمهری خلیفه قرار گرفت، زیرا در قصیدهای كه در رثای سفاح سرود، از او به نیكی بسیار یاد كرد و این امر خشم خلیفۀ جدید را نسبت به او برانگیخت و وی را مدت ٣ روز به زندان افكند و به گفتهای، به كوفه نزد عیسی بن موسی تبعید كرد (ابوالفرج، ١٠ / ٢٤٠-٢٤٢). گویا اقامت وی در كوفه چندان به طول نینجامید و سرانجام با ابیاتی كه به مناسبت مرگ ابومسلم خراسانی سرود، دل خلیفه را به دست آورد. وی در این ابیات خلیفه را بسیار ستود و به او لقب «مهدی» كه احتمالاً شارهای به امام منتظر شیعیان است (نك : ضیف، ٢٩٦-٢٩٧) داد و در مقابل، ابومسلم را «ابومجرم» خطاب كرد و او را «كُرد» كه گویا نسبتی توهینآمیز بوده است،خواند ( العیون و الحدائق، ١٨٣؛ ابن معتز، ٦٢؛ بلاذری، ٣ / ٢٠٦-٢٠٧). به گفتۀ ابوالفرج اصفهانی این نخستین قصیدهای بود كه در مدح منصور سرود و بیدرنگ ٠٠٠‘١٠ درهم پاداش گرفت (١٠ / ٢٣٥). از آن پس ابودلامه سخت مورد توجه منصور قرار گرفت و نزد او منزلتی یافت كه هیچ شاعری بدان پایه نرسید، اما وی پاداشهای كلانی را كه از خلیفه میگرفت، در راه عیش و عشرت و خوشگذرانی بر باد میداد. خلیفه، یك بار در ازای قصیدهای هزلآمیز ٠٠٠‘١ جریب زمین و بار دیگر به پاداش مدیحهای، خانهای در نزدیكی قصر خود به او بخشید و او را جامههای گرانبها و درهم بسیار داد (بلاذری، ٣ / ٢١٦-٢١٧؛ ابوالفرج، ١٠ / ٢٥٩-٢٦٠).
ابودلامه به زیركی دریافته بود كه با زبان طنز و لودگی به آسانی میتواند در دل خلیفگان و امیران نفوذ كند و آنان را شیفتۀ خود سازد. ازاینرو همیشه با رندی تمام سخن را به هزل میآمیخت و بدین سان به هر آنچه میخواست، دست مییافت. او در این راه از هیچ گونه پردهدری و گستاخی و اهانت به بزرگان دربار و حتی شخص خلیفه روگردان نبود. تندزبانی و بیآزرمی وی كه گاه با اصول اخلاقی و اسلامی آشكارا مغایرت داشت، نه تنها خلیفگان را نمیآزرد، بلكه آنان را سخت خوش میآمد، چندانكه پیوسته با صلات و پاداشهای گران، شاهر هرزهگو را تشویق میكردند. هیچ كس از گزند نیشها و هجوهای تلخ او در امان نبود و حتی به شیوۀ بسیاری از هرزهسرایان عرب، زن و فرزند و مادر خود را نیز از هجو معاف نمیداشت (نك : همو، ١٠ / ٢٣٧- ٢٣٨، ٢٣٩، ٢٥٨، ٢٥٩). ازاینرو ممدوحان وی از بیم هجوهای گزنده، به ناچار او را خشنود میساختند. در مجلسی خلیفه از وی خواست تا هر یك از حاضران را كه مایل است، بیپروا هجو كند و چون یكایك حاضران با اشاره به او وعدۀ پاداش دادند، بیدرنگ در هجو خود ابیاتی ساخت و از همه پاداش گرفت (نك : ابنمعتز، ٥٧؛ ابوالفرج، ١٠ / ٢٥٨). وی حتی آنگاه كه ناچار میشد در ركاب امیران به جنگ رود، با سخنان و اشعار هزلآمیز، از جنگیدن طفره میرفت و اگر به اجبار او را به میدان میفرستادند، زیركانه از رویارویی با دشمن میگریخت و گاه باعث خندۀ دو سپاه میشد (نك : همو، ١٠ / ٢٤٣-٢٤٥).
ابودلامه هیچ فرصتی را برای مسخرگی و برانگیختن خندۀ مردم از دست نمیداد. مثلاً گویند، استری لنگ و لاغر و ناتوان را مركب خود ساخته بود تا هنگام سوار شدن بر آن بیشتر باعث مضحكه و خنده شود. وی در قصیدهای آكنده از زیبایی وطنز آن استر را ــ كه به گفتۀ خود جامع همۀ عیوب بود ــ چنان وصف كرده كه باعث شهرت و آوازۀ آن شد و از آن پس ضربالمثل «اعیب من بغلـة ابی دلامـة» بر سر زبانها افتاد و هر چه را كه عیب و نقص بسیار داشت، به قاطر ابودلامه مثل میزدند (نك : جاحظ، ٢ / ٣٣١- ٣٣٧؛ ابوالفرج، ١٠ / ٢٦٥؛ ثعالبی، ٢٨٨-٢٩١؛ حریری، ٣ / ٥٠؛ دمیری، ١ / ٢٠٣؛ شریشی،٣ / ٥٠-٥١).
منصور خلیفۀ عباسی او را چندان آزاد گذاشته بود كه بیمحابا همه كس و همه چیز حتی ارزشهای اخلاقی و دینی را به باد مسخره میگرفت. به روایت ابوالفرج (١٠ / ٢٤٧-٢٥٠) چون ابودلامه از دست منصور میگریخت و در گوشۀ میكدهها به عیش و عشرت میپرداخت، خاطر منصور سخت آزرده میشد. از این رو او را مجبور ساخت تا در ماه رمضان، از باده دست بدارد و با او نماز گزارد. خلیفه هر شب كس میفرستاد تا او را به مسجد آورند و او با اجبار و اكراه با خلیفه نماز میگزارد. ابودلامه كه از این كار به جان آمده بود، ابیاتی سرود و با طنزی گستاخانه كراهت خود را از نمازگزاردن و روزۀ ماه رمضان آشكار كرد. منصور با شنیدن این ابیات از او دست بداشت و ٠٠٠‘١٠ درهم به او بخشید (در این داستان بین خلیفۀ منصور و مهدی خلط شده است). دربارۀ روابط او با مهدی (حك ١٥٨- ١٦٩) نیز حكایات مشابهی از این قبیل نقل شده است كه البته ارزش تاریخی آنها تا حدی مورد تردید است (نك : EI٢).
ابودلامه علاوه بر خلفا، امیران و حاكمان را نیز به امید پاداش میستود و با اندك تأخیر یا كوتاهی آنان در دادن پاداش، بیدرنگ به هجوشان میپرداخت (نك : ابنمعتز، ٦١-٦٢). از این رو بخش بزرگی از اشعار او را هجویات تشكیل میدهد (نك : ابوالفرج، جم ). با اینهمه گویند وی با وجود همۀ این لودگیها سخت آراسته، خوش سیما و خوش جامه بود (ابن معتز، ٦٠؛ این شجری، ٢٧٨).
ابودلامه با سید حِمْیَری، یا به گفتهای ابوالعطاء سندی، نیز روابط دوستانه و مبادلات شعری داشته و در اواخر عمر با شاعران برجستهای همچون ابونواس و ابوالعتاهیه و نیز ابوالشمقمق (ه م) مراوده داشته است (نك : ابوالفرج، ١٠ / ٢٣٩، ٢٤٠؛ خطیب، ١٣ / ١٤٦؛ ابن ظافر، ١٢٠). معاشرت وی با افراد متهم به زندقه، برخی را بر آن داشته است كه او را زندیق و بیدین بخوانند (نك : ابوالفرج، ١٠ / ٢٣٥)، اما خطیب بغدادی (٨ / ٤٨٩) او را از این اتهام مبرا دانسته است. به گفتۀ برخی، وی در اواخر عمر توبه كرد و مناسك حج را به جای آورد (نك : ابنظافر، ٣٣١-٣٣٢)، اما میدانیم كه نویسندگان ما بسیاری از شاعران هنرمند، اما هرزهگوی را فرجامی خوش بخشیدهاند و بدینسان مطالعۀ آثارشان را بر مؤمنان سهل گردانیدهاند. از این رو، در روایت توبۀ ابودلامه نیز باید به دیدۀ تردید نگریست.
ابن شَبّه (ه م) و زبیر بن بكّار حكایاتی دربارۀ او آوردهاند (نك : زبیر بن بكار، ٨١-٨٢؛ ابوالفرج، ١٠ / ٢٥٦؛ ابنخلكان، ٢ / ٣٢٢). گویا ابن نطّاح كتابی مستقل دربارۀ اخبار ابودلامه داشته و یا اینكه كتاب الدولـة العباسیۀ وی، در شرح حال نخستین خلفای عباسی (نك : ابنندیم، ١٢٠؛ خطیب، ٥ / ٣٥٨)، حاوی اخبار جامعی مربوط به ابودلامه بوده كه ابوالفرج اصفهانی از آن بهرۀ بسیار برده است (نك : ابوالفرج، ١٠ / ٢٥١، ٢٥٢، ٢٥٣، جم ).
ابن ندیم اشعار او را ٥٠ برگ دانسته (ص ١٨٤)، اما از آن مجموعه اینك تنها قطعات و ابیاتی پراكنده در آثار جاحظ (همانجا)، بلاذری (٣ / ٢٠٦- ٢٠٨، ٢١٧)، ابنقتیبه (همانجا)، ابنمعتز (٥٤-٦٢)، طبری (٨ / ٤٢-٤٣، ١٨٣)، ابن عبدربه (جم )، ابوالفرج اصفهانی (١٠ / جم ) ونویری (٤ / ٣٧، ٣٨، جم ) آمده است. رشدی علی حسن اشعار بازماندۀ او را گردآوری كرده و با عنوان دیوان ابی دلامة الاسدی در ١٤٠٦ ق / ١٩٨٥ م در بیروت به چاپ رسانده است، اما در این دیوان همۀ اشعار موجود وی نیامده (به عنوان مثال، نك : ابیاتی از او در انساب بلاذری، ٣ / ٢٨٠، ٢١٧). محمد بن شنب نیز كتابی دربارۀ زندگی و شعر ابودلامه همراه با ترجمۀ قطعاتی از اشعارش به فرانسه در الجزایر (١٩٢٢ م) به چاپ رسانده است.
مآخذ
آمدی، حسن بن بشر، المؤتلف و المختلف، به كوشش عبدالستار احمد فرّاج، قاهره، ١٣٨١ ق / ١٩٦١ م؛
ابن خلكان، وفیات؛
ابن شجری، هبـةالله بن علی، الحماسـة، حیدرآباد دكن، ١٣٤٥ ق؛
ابنظافر، علی، بدائع البدائه، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٩٧٠ م؛
ابن عبدربه، احمد بن محمد، العقد الفرید، به كوشش احمد امین و دیگران، بیروت، ١٤٠٢ ق / ١٩٨٢ م؛
ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، الشعر و الشعراء، بیروت، ١٩٦٤ م؛
همو، عیون الاخبار، قاهره، ١٣٤٣ ق / ١٩٢٥ م؛
ابن كثیر، البدایة؛
ابنمعتز، عبدالله، طبقات الشعراء، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٩٦٨ م؛
ابن ندیم، الفهرست؛
ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، قاهره، دارالكتب؛
بستانی؛
بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، به كوشش عبدالعزیز دوری، بیروت، ١٣٩٨ ق / ١٩٧٨ م؛
ثعالبی، عبدالملك بن محمد، ثمار القلوب، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٣٨٤ ق / ١٩٦٥ م؛
جاحظ، عمرو بن بحر، رسائل، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٨٤ ق / ١٩٦٥ م؛
حریری، قاسم بن علی، مقامات، بیروت، دارصادر؛
حسن، رشدی علی، دیوان ابی دلامة الاسدی، بیروت، ١٤٠٦ ق / ١٩٨٥ م؛
حصری، ابراهیم بن علی، جمع الجواهر فی الملح والنوادر، به كوشش محمد بجاوی،قاهره، ١٣٧٢ ق / ١٩٥٣ م؛
خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، قاهره، ١٣٤٩ ق؛
دمیری، محمد بن موسی، حیاة الحیون الكبری، قاهره، ١٣٩٠ ق / ١٩٧٠ م؛
رفاعی، احمدفرید، عصر المأمون، قاهره، ١٣٤٦ ق / ١٩٢٨ م؛
زامباور، معجم الانساب و الاسرات الحاكمة، ترجمۀ زكی محمد حسن بك و حسن احمد محمود، بیروت، ١٤٠٠ ق / ١٩٨٠ م؛
زبیر بن بكار، الاخبار الموفقیات، به كوشش سامی مكی عانی، بغداد، ١٩٧٢ م؛
زركلی، اعلام؛
زیدان، جرجی، تاریخ آداب اللغة العربیة، به كوشش شوقی ضیف، قاهره، ١٩٥٧ م؛
سمعانی، عبدالكریم بن محمد، الانساب، به كوشش عبدالرحمن بن یحیی معلمی، حیدرآباد دكن، ١٣٨٢ ق / ١٩٦٢ م؛
شریشی، احمد بن عبدالمؤمن، شرح مقامات الحریری، به كوشش محمد عبدالمنعم خفاچی، قاهره، ١٣٩٩ ق / ١٩٧٩ م؛
صفدی، خلیل بن ایبك، الوافیبالوفیات، به كوشش س. ددرینگ، بیروت، ١٤٠٢ ق / ١٩٨٢ م؛
ضیف، شوقی، العصر العباسی الاول، قاهره، ١٩٧٩ م؛
طبری، تاریخ؛
العیون و الحدائق، به كوشش دخویه، لیدن، ١٨٦٩ م؛
نواجی، محمد بن حسن، حلبة الكمیت، بیروت، ١٣٥٧ ق / ١٩٣٨ م؛
نویری، احمد بن عبدالوهاب، نهایة الارب، قاهره، دارالكتب؛
یافعی، عبدالله بن اسعد، مرآةالجنان، حیدرآباد دكن، ١٣٣٨ ق؛
یاقوت، ادبا؛
نیز:
EI٢.
عنایتالله فاتحینژاد