دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٠٣ - ابیوردی
ابیوردی
نویسنده (ها) :
عنایت الله فاتحی نژاد
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٣١ اردیبهشت ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبیوَرْدی، ابوالمظفر محمد بن احمد کوفَنی (د ٥٠٧ ق / ١١١٣ م)، شاعر و ادیب ایرانی. نخستین منبعی که از ابیوردی سخنی به میان آورده، ابن قیسرانی نویسندۀ همروزگار اوست که به ذکر نسبنامۀ وی بسنده کرده است. پس از آن، خریدة القصر، معجم الادباء، وفیات الاعیان، سیر اعلام النبلاء و مسالک الابصار عمدهترین منابع همۀ نویسندگان و محققانی بودهاند که تاکنون شرح حالی برای وی نوشته و یا به بررسی شخصیت و زندگی وی پرداختهاند. نخستین نویسندهای که شرح حال مستقلی برای ابیوردی نوشته، عمادالدین کاتب اصفهانی است که در خریدة تنها به ذکر تبارنامه و تاریخ و محل ولادت و منتخباتی از اشعار او پرداخته است. در سدۀ بعد، یاقوت که روایات و منابع بیشتری چون تاریخ اصفهان ابن منده و تاریخ منوچهر بن اسفرسیان را در اختیار داشته، شرح حال مفصلتری از وی به دست داده که مهمترین مستند همۀ منابع بعدی ازجمله وفیات الاعیان و سیر اعلام بوده است. به علاوه دیوان اشعار وی نیز گوشههایی از زندگی او را روشن می سازد و گاه اطلاعاتی از آن به دست میآید که در هیچیک از منابع کهن به آنها اشارهای نشده است.
دشواری کار در بررسی شخصیت و زندگی ابیوردی، ابهامات و گاه تناقضهایی است که در منابع مختلف به چشم میخورد. نخستین ابهام از نسب وی آغاز میشود: براساس تبارنامهای که منابع کهن برای وی ذکر کردهاند، نسب او به معاویة بن محمد بن عثمان ... بن عبد شمس بن عبد مناف میرسد (ابن قیسرانی، ١٥١؛ عمادالدین، گ ١٦٤ ب؛ سمعانی، ١٢ / ٣٣٢؛ یاقوت، ادبا، ١٧ / ٢٣٤؛ ابن فضلالله، ١٥ / ٤٨٦). یاقوت این نسبنامه را از تاریخ منوچهر بن اسفرسیان استخراج کرده و جالب توجه اینکه ابن اسفرسیان خود این نسبنامه را جعلی میدانسته است (همانجا). از آنجا که در آن روزگار و نیز پیش از آن، انتساب به قبایل و شخصیتهای بزرگ عرب و خاندانهای برجستۀ ایرانی و یا پادشاهان افسانهای، امری رایج بوده است (چنانکه مثلاً تبارنامۀ ابومنصور محمد ابن عبدالرزاق را به منوچهر نوۀ فریدون رساندهاند، نک : بیرونی، ٣٧- ٣٨)، بعید نیست ابیوردی که از علم انساب به خوبی آگاه بود، این تبارنامه را برای خود ساخته باشد. وی بارها در شعرهای خود به این نسب بالیده و با عنوان معاوی و عبشمی (منسوب به معاویۀ اصغر و عبدشمس) از خود یاد کرده است (نک : ١ / ٤٠٠، ٦٢٨، ٦٥٣، ٦٧٦، ٢ / ٢٧- ٢٨، ١٥٢). همچنین دست کم در ٤ مورد به جداد مادری خود اشاره نموده و گاه آنان را از خاندانهای برجستۀ عجم (نک : ٢ / ٦٨، ١٢٦) و گاه از قبیلۀ ازد و گاهی نیز پدر و اجدادش را از عدنان و مادرش را از قحطان دانسته است (٢ / ١٧، ١١٣، قس: ١ / ٦٢٦، که گویی اشاره به همین امر دارد، زیرا قوم خود را از یعرب و نزار بن معد دانسته است. حال آنکه یعرب، قحطانی و نزار، عدنانی است). به هر حال گویی وی که از نام و نسب بیبهره بوده و خواسته است خود را به نژادی والا منتسب سازد، همانگونه که در چندین مورد نیز خود را شاهزادهای والاتبار خوانده است (نک : ٢ / ١٧، ٩٦، جم ).
ابیوردی در یکی از روستاهای خراسان به نام کوفن (میان ابیورد و نسا) به دنیا آمد و در همانجا پرورش یافت و از اینرو به کوفنی نیز مشهور بوده است (نک : سمعانی، ١١ / ١٧١). وی در اشعارش بارها از زادگاه خود یاد کرده و آن را موطن اجدادی خود خوانده است (نک : ٢ / ٧٥، ٧٩، ٨٣-٨٤، ٩٧، ١١٠-١١١). از تاریخ ولادت وی اطلاعی در دست نیست، اما در قصیدهای که در مدح سیفالدوله صدقة بن منصور حاکم حله (حک ٤٧٩-٥٠١ ق؛ نک : ابن اثیر، ١٠ / ١٥١، ٤٤٠) سروده است، به ٤٠ سالگی خود اشاره دارد (نک : ١ / ٤٥٢). حال اگر این قصیده را در زمان اقامت خود در حله یعنی حدود سال ٤٨٠ ق سروده باشد، میتوان گفت وی حدود ٤٤٠ ق به دنیا آمده است.
وی چنانکه در مقدمۀ دیوانش آورده، دوران کودکی و نوجوانی را در رفاه و آسایش کامل به سر برده (١ / ٩١) و بیشک از همان آغاز به فراگیری علم پرداخته است. چه به گفتۀ خود او، کودکی بیش نبوده که کتاب البلغة را از حفظ میدانسته است (نک : ذهبی، ١٩ / ٢٨٥، ٢٩٠). احتمالاً وی تحصیلات مقدماتی را در کوفن گذرانده و سپس برای کسب دانش بیشتر آنجا را ترک کرده است (حقی، ٦٩). البته از یکی از قصاید وی (نک : ١ / ٦٥١-٦٥٥) چنین برمیآید که پدرش ابوالعباس (بیت ٢٥) صاحب مقام و منزلتی بوده و پس از وی فرزندش ابوالمظفر باید جانشین او میشد (بیت ٣٨)، اما به دلیلهایی نامعلوم به این مقام دست نیافت و از آن پس ناچار به ترک ابیورد شد (بیت ١٦). در قصیدۀ دیگری نیز به این امر اشاره کرده که پس از گذشت روزگاری دراز به مقامی که میخواسته، نرسیده است (١ / ٢٤٥، بیت ٣٩). در هیچ یک از منابع کهن به مسافرتهای وی برای ادامۀ کسب دانش اشارهای نشده است، اما در برخی از منابع ردپای وی را در نیشابور، ری و گرگان میتوان یافت. در گرگان از عبدالقاهر جرجانی، در ری از اسماعیل بن مسعده و ابوالفتح شیرازی و در نظامیۀ نیشابور از ابوالمعالی جوینی امام الحرمین حدیث شنیده است (یاقوت، ادبا، ١٧ / ٢٤٤؛ ذهبی، ١٩ / ٢٩٠؛ سبکی، ٤ / ٦٢-٦٣؛ ضیف، ٦٠٠). وی به ابوالمعالی ارادتی خاص داشته و دربارۀ او مدایحی سروده است (ذهبی، ١٩ / ٢٨٦). از دیگر استادان وی احمد بن حسن بن خیرون، ابوبکر بن خلف، حسن بن احمد سمرقندی و مالک بن احمد بانیاسی را میتوان نام برد (سمعانی، ١٢ / ٣٣٣؛ ابن جوزی، عبدالرحمان، ٩ / ١٧٧؛ یاقوت، همان، ١٧ / ٢٣٥-٢٣٦؛ ذهبی، ١٩ / ٢٨٤). زمانی را نیز در نجد گذرانده و «نجدیات» او مربوط به همین دوره از زندگی اوست (نک : ابیوردی، ٢ / ٢٩٠-٢٩١، ٢٩٥).
وی پس از آنکه در لغت، نحو، تاریخ و انساب شهرت یافت (نک : ذهبی، ١٩ / ٢٨٩)، در شهرهای بغداد، همدان و جز آنها شاگردانی چون ابوحفص عمر بن عثمان جنزی و ابومحمد عبدالله بن نصر مرندی را تربیت کرد (ابن انباری، ٢٨١-٢٨٢؛ یاقوت، بلدان، ٢ / ١٣٢؛ سیوطی، ٧٦). به علاوه ابوبکر بن شهرزوری، ابوعلی ادمی، ابوطاهر سلفی، ابوعامر عبدری، ابوالفتوح طائی و ابن طاهر مقدسی نیز در موصل، اصفهان، همدان و مرو از او روایت کردهاند (نک : سمعانی، همانجا؛ ذهبی، ١٩ / ٢٨٤؛ سبکی، ٤ / ٦٢).
ابیوردی از آغاز جوانی به سرودن شعر نیز پرداخت. از نخستین ممدوحان او، نظامالملک وزیر ملکشاه سلجوقی است و چنانکه از مدایحش دربارۀ وی برمیآید، نزد او مقام و منزلتی والا داشته است (نک : ١ / ٥٠٥- ٥٠٨). در دیوان وی ٤ قصیده در مدح نظامالملک گرد آمده است. نخست مدیحهای است در ٢٧ بیت که در اوان جوانی سروده و دیگری در ٥٠ بیت که به هنگام فتح قلعه جعبر در ٤٧٩ ق سروده و در آن به ورود ترکان سلجوقی به انطاکیه نیز اشاره کرده است (نک : ١ / ٣٠٠-٣٠٧؛ ابناثیر، ١٠ / ١٣٨- ١٣٩). در دو قصیدۀ دیگر (مجموعاً در ٧٨ بیت) شاعر از نظامالملک خواسته است تا دهکدۀ جاورس (از نواحی نسا) را که قبلاً در تملک وی بوده، به او بازگرداند (١ / ٣٥٤- ٣٥٩، ٦٠٦-٦١٢). از دیگر ممدوحان وی در این دوره، جمشید بن بهمنیار و ابوشجاع محمد بن حسین را باید نام برد که در حدود سال ٤٧٦ ق در مدح هر یک قصیدهای سروده است (ابناثیر، ١٠ / ١٣٠؛ محدث، ٢ / ٧٨٣-٧٨٤). به گفتۀ ذهبی (١٩ / ٢٩١)، ابیوردی در ٤٨٠ ق به بغداد رفت و کتابدار کتابخانۀ مدرسۀ نظامیه شد. با اینهمه از برخی قراین و نیز از عبارت نسبتاً مبهمی که ابن بنا (٤ / ٢٨١) نویسندۀ معاصر وی در یادداشتهای روزانۀ خود آورده، چنین برمیآید که ابیوردی در ٤٦١ ق به بغداد رفته است. یاقوت ( ادبا، ١٧ / ٢٣٧) انتصاب وی به کتابداری نظامیه را پس از یعقوب بن سلیمان اسفراینی (د ٤٩٨ ق) میداند، اما دانسته نیست که یعقوب بن سلیمان تا چه زمانی بر این منصب بوده است. مسلماً ابیوردی در ٤٩٨ ق در بغداد نبوده است (نک : دنبالۀ مقاله).
ابیودی در بغداد به دربار خلیفگان عباسی: المقتدی (حک ٤٦٧-٤٨٧ ق) و المستظهر (حک ٤٨٧-٥١٢ ق) راه افت و در زمرۀ مداحان آنان درآمد. بیشتر مدایح وی به المقتدی اختصاص یافته است که مجموعاً به ١١ قصیده در ٤٣٢ بیت میرسد و این بجز قصیدهای است که در رثای جعفر (د ٤٨٦ ق)، فرزند وی، سروده است (نک : ١ / ١٠٣-١٢٣، ٢٠٠-٢٠٦، جم ). در مدح المستظهر نیز ٥ قصیده (در ٢١١ بیت) دارد (١ / ١٢٤- ١٣٩، ٢٠٦-٢١٤، جم ). در یکی از این قصاید شاعر از خلیفه درخواست سرپناهی برای خود و کتابهایش کرده است (١ / ٦٧٦، ابیات ٣٣، ٣٤). خلیفه در پاسخ، قطعه زمینی بایر به او بخشید که چون مورد پسند وی نیفتاد، آن را به یکی از صوفیان داد (همو، ١ / ٦٧٦-٦٧٧). ابیوردی در بغداد به تدریس نیز اشتغال داشت و چنانکه در دیوان وی آمده، مجالس و انجمنهایی داشته که در آنجا با شاعران همروزگار خود به مبادلۀ اشعار میپرداخته است (همو، ١ / ٥٤١).
در ٤٧٩ ق هنگامی که سیفالدوله صدقة بن منصور به حکومت حله رسید (ابن اثیر، ١٠ / ١٥١)، از ابیوردی دعوت کرد تا نزد وی رود. این دعوت احتمالاً به پاس قصیدهای بود که ابیوردی در آغاز ورود او به بغداد، در مدح وی سروده بود (نک : ٢ / ١٤-١٥). شاعر با اندکی تأخیر به حله رفت و مورد استقبال گرم سیفالدوله قرار گرفت و در قصیدهای بلند (١٠١ بیت) وی را مدح گفت و از تأخیر خود عذر خواست (١ / ١٥١- ١٦٩). افزون بر این، ٣ قصیدۀ دیگر (مجموعاً ١٣٢ بیت) در مدح سیفالدوله در دیوان وی گرد آمده است (نک : ١ / ٢٤٦- ٢٥٨، ٤٤٩-٤٥٧، ٢ / ١٤-١٥). سیفالدوله صلههای بسیاری در این سفر به او بخشید و او را سخت گرامی داشت. یاقوت (همان، ١٧ / ٢٦٣-٢٦٦) از ورود وی به حله گزارش مفصلی از قول عبدالله بن علی تمیمی نقل کرده است.
ابیوردی با کشته شدن نظامالملک در ٤٨٥ ق یکی از بزرگترین حامیان خود را از دست داد، اما پس از وی تحت حمایت فرزندان او بهویژه عبدالملک، مؤیدالملک و ضیاءالملک (ابونصر احمد) قرار گرفت و مدایح خود را به آنان تقدیم داشت و همانگونه که خود در ابیاتی اشاره کرده، همواره از پشتیبانی آنان برخوردار بوده است (نک : ١ / ٥٣١، بیت ١١؛ ١ / ٥٣٣، بیت ٢٠؛ جم ). هنگامی که عزالملک در ٤٨٦ ق از سوی برکیارق به وزارت برداشته شد، ابیوردی از بغداد مدیحهای برایش فرستاد (١ / ٥٢٩-٥٣٥؛ ابناثیر، ١٠ / ٢١٩). همچنین روابط وی با مؤیدالملک چندان استوار بود که چون در ٤٨٨ ق از وزارت برکیارق برکنار شد (نک : همو، ١٠ / ٢٥٢) و به سلطان محمد پیوست، ظاهراً ابیوردی نیز از المستظهر و برکیارق کناره گرفت و در جرگۀ مخالفان برکیارق درآمد (ابیوردی، ١ / ٣٧٢). ازهمینرو در ٤٩٣ ق هنگامی که برکیارق از سپاه سلطان محمد در جنگ سپیدرود شکست خورد، ابیوردی در قصیدهای به مؤیدالملک که از فرماندهان این جنگ بود، تبریک گفت (١ / ٥١٦-٥٢٢؛ قس: ابن اثیر، ١٠ / ٢٩٤-٢٩٥). ابیوردی احتمالاً در همین سال بغداد را ترک گفت و مدتی را در ری، اصفهان و همدان گذراند. به گفتۀ یاقوت ( ادبا، ١٧ / ٢٣٤-٢٣٥) هنگامی که بین مؤیدالملک و عمیدالدوله ابن جهیر اختلاف افتاد، مؤیدالملک از ابیوردی خواست تا عمیدالدوله را هجو کند و میدانیم اوج اختلاف این دو وزیر در ٤٩٣ ق بود که سرانجام به عزل عمیدالدوله و سپس مرگ مؤیدالملک انجامید (نک : ابن اثیر، ١٠ / ٢٩٨- ٢٩٩). در پی این این هجو، عمیدالدوله نزد خلیفه المستظهر از شاعر سعایت کرد و خلیفه خونش را مباح ساخت و ابیوردی ناچار از بغداد به همدان گریخت (یاقوت، همانجا). دربارۀ فرار وی به همدان، سبکی (٤ / ٦٣) روایتی نقل کرده که در هیچیک از منابع کهن نیامده است. به گفتۀ وی هنگامی که ابیوردی نزد سلطان، مقام و منزلتی به دست آورد، تکبر پیشه ساخت و شیطان دعوی امامت در سر وی انداخت. از اینرو ناچار به ترک بغداد شد. البته خودخواهی و بلند پروازی وی را بیشتر منابع تأیید کردهاند و این روایت که وی آرزوی حاکمیت بر شرق و غرب را داشته و یکی از دعاهای وی این بوده که: «اللّهم ملّکنی مَشارق الارض و مغاربها» در بیشتر منابع آمده است (نک : یاقوت، همان، ١٧ / ٢٣٥؛ ابنجوزی، یوسف، ٨ / ٤٩؛ هوار، ١١٠).
نامهای که ابیوردی به المستظهر نوشته و متن کامل آن را یاقوت (همان، ١٧ / ٢٤٧-٢٥٠) آورده، داستان فرار او را تأیید میکند و نیز اشعاری که وی برای مؤیدالملک فرستاده و از او خواسته است تا از دشمنانش که باعث فرار وی از بغداد شدهاند، انتقام گیرد (١ / ٦٦١-٦٦٣)، نشان میدهد که خروج او از عراق قبل از مرگ مؤیدالملک (یعنی ٤٩٤ ق) بوده است. وی در هنگام ترک بغداد قصیدهای غمانگیز سروده و در آن از اینکه ناخواسته بغداد را ترک کرده، سخت نالیده است (٢ / ١٩-٢٠). بههرحال اگر وی حدود سال ٤٩٤ ق بغداد را ترک کرده باشد، باتوجه به گفتۀ ذهبی (١٩ / ٢٩١) که ٤٨٠ ق را سال ورود او به عراق دانسته، وی ١٤ سال بیش در عراق نبوده است و این با آنچه خود میگوید که ٢٠ سال در بغداد به سر برده است (نک : یاقوت، همان، ١٧ / ٢٤٤)، مغایرت دارد.
ظاهراً وی قبل از ورود به همدان چندی در ری و اصفهان زیست. بنا به آنچه در دیوان وی آمده است: هنگامی که عبدالجلیل بن علی که از دوستان ابیوردی بود، در ٤٩٣ ق به وزارت برکیارق رسید، دیوان رسائل را به وی پیشنهاد کرد، اما او نپذیرفت و همراه وی از ری به اصفهان رفت و تا زمان مرگ وی یعنی ٤٩٥ ق در اصفهان به سر برد (ابیوردی، ١ / ٦٤٥؛ ابن اثیر، ١٠ / ٢٩٥، ٣٣٥). سرانجام وی به پیشنهاد ابوالمحاسن مسعود بن عبدالله وزیر سلطان محمد به همدان رفت و در مدرسهای که ابوالمحاسن برایش ساخت، به تدریس پرداخت (ابیوردی، همانجا). ظاهراً در همین دوره از زندگی وی سنقر (احتمالاً آق سنقر) بر آن شد تا او را طغرادار سلطان احمد کند. اما سلطان از دنیا رفت و ابیوردی با پریشان حالی به اصفهان بازگشت (یاقوت، همان، ١٧ / ٢٣٥)؛ اما به درستی روشن نیست مقصود از سلطان احمد کیست. فرزند ملکشاه، فرزند نظامالملک، سلطان سنجر و خلیفه المستظهر همه نامشان احمد بوده، اما این مطالب دربارۀ هیچ یک صادق نیست و چه بسا مقصود از احمد، احمدیل امیر بزرگ سلجوقی بوده باشد (نک : ﻫ د، آق سنقر احمدیلی، نیز احمدیلیان).
ابیوردی چند سال در اصفهان تعلیم فرزندان زینالملک برسق را برعهده داشت، تا اینکه دوباره سنقر به یاری وی شتافت و فضل و دانش وی را نزد سلطان محمد باز گفت و سلطان اشراف مملکت (احتمالاً دیوان اشراف) را به او سپرد و اینچنین پس از سالیان دراز به یکی از آرزوهای دیرین خود نایل آمد و به جمع بزرگان دربار پیوست (نک: یاقوت، همانجا)؛ اما نیکبختی وی چندان نپایید و اندکی بعد به مرگ ناگهانی درگذشت و در باب دَبرۀ مسجد عتیق اصفهان به خاک سپرده شد (همانجا).
به گفتهای (همانجا) وی به دست وزیر خطیرالملک مسموم شده است و بعید نیست که خطیرالملک وی را رقیب خود یافته و بدینگونه خواسته است از دست وی خلاص شود. در تاریخ مرگ وی اختلاف نیست. تنها صفدی (٢ / ٩١) یک سال به آن تاریخ افزوده و ٥٥٧ ق نیز که در وفیات ابن خلکان (٤ / ٤٤٩) آمده است و برخی نیز آن را نقل کردهاند، البته نادرست است.
دینداری، تقوا و پرهیزگاری وی مورد ستایش بسیاری از منابع کهن قرار گرفته است (نک : سبکی، ٤ / ٦٢؛ ابنشاکر، ١٢ / ٣٤) و برخی به استناد ابیاتی که در رثای امام حسین (ع) سروده (نک : ٢ / ١٥٣)، وی را شیعه مذهب دانستهاند (حر عاملی، ٢ / ٢٤٢)، حال آنکه او در ابیاتی به شافعی بودن خود اشاره دارد (نک : ١ / ٦٧٦). به علاوه چنانکه اشاره شد، وی کتابدار مدرسۀ نظامیه بوده و میدانیم که ایـن مدرسه خـاص شـافعیان بوده است (نک : صفا، ٢ / ٢٣٩).
ابیوردی شاعری مدیحهسراست و گویی ــ همانگونه که خود در اشعارش اشاره دارد (نک : ١ / ٢٤٥، بیت ٣٧) ــ از همان آغاز جوانی دریافته بود که مدیحهسرایی بهترین وسیله برای نفوذ در دل وزیران و خلیفگان است. ازهمینرو همچون همۀ مدیحهسرایان برای گذران زندگی و بهرهمندی از پاداشهای ممدوحان، قدم در این راه نهاد و از هیچ ستایش گزاف و مبالغهآمیزی دریغ نورزید. وی به رغم اینکه در اشعار خود یادآور شده که هیچ امام یا پادشاهی را به طمع پاداشهای مادی و جاه و مقام ستایش نمیکند (نک : ١ / ١٤٩، بیت ٥٩، نیز ١ / ٩١-٩٢)، بارها دست به دامن ممدوحان خود شده و عاجزانه درخواست پاداش کرده است (١ / ١٢٣، ابیات ٣٨-٤٢؛ ١ / ١٦٨، ابیات ٩٢-٩٣). وی حتی در ابیاتی صریحاً از ممدوح خود مقام و منزلتی خواسته تا آرزوی دیرینۀ خود را جامۀ عمل پوشد (١ / ٢٤٤-٢٤٥، ابیات ٣٦-٤٢). جالب اینکه وی در توجیه این ستایشهای مبالغهآمیز، فقر را بهانه کرده، میگوید: «اگر تیرهروزی و بیچارگی من نبود، هرگز دست نیاز به سوی فرومایگان دراز نمیکردم» (١ / ١٥١).
بههرحال وی روزگاری دراز در دربار حکام به مدیحهسرایی پرداخت و از پاداشهای بسیار آنان بهرهمند شد و ثروتی درخور فراچنگ آورد. به گفتۀ یاقوت، زمانی که وی برای دیدار با صدقة بن منصور به حله رفت، ٣٠ غلام ترک و ٨ اسب که زین و سرافسار آنها از زر بود، در رکاب او بودند و ٢١ استر اثاثۀ وی را حمل میکردند ( ادبا، ١٧ / ٢٦٣-٢٦٤).
بیشترین اشعار وی را مدح تشکیل میدهد. ازهمینرو همچون دیگر مدیحهسرایان، در سرودههای وی نوآوری کمتر به چشم میخورد و به شیوهای تصنعی حال و هوای بادیه را به خود میگیرد. هنوز وی به آیین قدما، مدایح خود را با نسیب آغاز میکند و با اینکه در دربار پرشکوه و جلال ممدوح در ناز و نعمت به سر میبرد، باز ادعا میکند که بر گردۀ شتران، بیابانها را برای رسیدن به وی درنوردیده است (نک : ١ / ١١٦- ١١٩، ١٥٢- ١٥٩، جم ). تصاویر کلیشهای، یکنواختی موضوعات و مفاهیم، بهرهگیری از واژگان پیچیده و ناآشنا و تکرار تشبیهاتی همچون گشادهدستی ممدوح به دریا، چهرۀ معشوق به قرص ماه، قامت وی به شاخۀ درخت (خوط البان یا غصن البان) و موی او به شب تاریک و از این قبیل ... که در سراسر دیوان وی به چشم میخورد، اشعار وی را مبتذل و ملالآور ساخته است (نک : ١ / ١٢٨، بیت ١٩؛ ١ / ١٥٤-١٥٥، ١٦٩، بیت ٩٩؛ ١ / ٢٢٦، بیت ٩؛ جم ). وی حتی بسیاری از ترکیبها و عبارات اشعار شاعران جاهلی را نیز به عاریت گرفته است (نک : ١ / ٩٩؛ بیت ٧؛ قس: کعب بن زهیر، ٩؛ ابیوردی، ١ / ٣٣٩، بیت ٥١؛ قس: زهیر بن ابی سلمی، ٧٧).
وی قصیدهای نیز به تقلید از کعب بن زهیر در مدح پیامبر اکرم (ص) دارد که در آن خلفای راشدین را بسیار ستوده است (نک : ١ / ٩٧-١٠٣). ابیوردی علاوه بر مدح، در غزل، رثا، هجو، فخر و شکایت از روزگار نیز اشعاری دارد. غزلیات وی بیشتر قطعههای کوتاهی است که خطاب به معشوقههای خیالی همچون امیمه، سُلیمی و لیلی سروده (نک : ٢ / ١٥، ٢١، ١٧٢) و اغلب از ١٠ بیت در نمیگذرد. غزل وی همانند اشعار تغزلی شاعران عاشقپیشه نیست که از عمق جان مایه گیرد و سراپا شور و عشق و احساس باشد، بلکه بیشتر از نوع همان مقدمههای عاشقانۀ تصنعی است که در اشعار جاهلی و مدایح خود وی میبینیم. ابیوردی مرثیههایی نیز داشته است (در رثای احمد فرزند ملکشاه، جعفر فرزند المقتدی، یکی از بزرگان علوی و امام محمد غزالی، نک : ١ / ٢٦٥-٢٧٠، ٤١٢-٤١٦، ٦٦٨-٦٧٢، ٢ / ١٤٠) که گاه از سخنان حکمتآمیز تهی نیست. یکی دیگر از موضوعاتی که در اشعار وی بسیار به چشم میخورد، شکایت از روزگار است و میدانیم که در اواخر عصر عباس شکوه از روزگار حتی در میان شاعرانی که غرق در ناز و نعمت بودند، امری رایج بوده و شکوههای ابیوردی در اشعارش بیشتر از این نوع است.
نثر وی نیز مسجع و مصنوع بوده و قطعههایی از آن را در لابهلای دیوان وی (نک : ١ / ٨٦-٩٧، ٢ / ١٦٧- ١٦٩) و همچنین برخی از منابع (نک : یاقوت، ادبا، ١٧ / ٢٤٧-٢٥٠) میتوان یافت.
آثـار
الف ـ چاپی
تنها اثری که از وی به چاپ رسیده، دیوان اوست که مورد ستایش بسیار منابع کهن قرار گرفته است. بهویژه نظامی عروضی در چهار مقاله خواندن آن را به دانشپژوهان و بهویژه دبیران توصیه کرده و آن را باعث فروزش طبع و تیزهوشی دانسته است (ص ٢٢). دیوان ابیوردی مشتمل بر عراقیات، نجدیات و وجدیات بوده که دو بخش عراقیات و نجدیات آن به عنوان دیوان الابیوردی به کوشش عمر اسعد در بیروت (١٤٠٧ ق / ١٩٨٧ م) در ٢ جلد به چاپ رسیده است. البته نخستین چاپ دیوان وی در بیروت (١٣١٧ ق) انجام گرفته که بسیاری از قصاید غزی (د ٥٢٤ ق) نیز به اشتباه در آن آمده است.
ب ـ خطی
زادالرفاق. به گفتۀ زیدان (٣ / ٢٩) نسخهای از آن در دارالکتب مصر موجود است.
ج ـ یافت نشده
١. تاریخ ابیورد و نسا؛ ٢. تعلة المشتاق الی ساکنی العراق؛ ٣. تعلة المقرور؛ ٤. الدرة الثمینة؛ ٥. صهلة القارح، در رد سقط الزند ابوالعلاء معری؛ ٦. طبقات العلم؛ ٧. قبسة العجلان فی نسب آل ابی سفیان؛ ٨. کوکب المتأمل؛ ٩. المختلف و المؤتلف، در انساب عرب؛ ١٠. المجتبی من المجتنی، در علم رجال؛ ١١. نهزة الحافظ (نک : یاقوت، همان، ١٧ / ٢٤٣-٢٤٤؛ قفطی، ٣ / ٤٩-٥٠؛ صفدی، ٢ / ٩١).
مآخذ
ابن اثیر، الکامل؛
ابن انباری، عبدالرحمان، نزهة الالباء، به کوشش ابراهیم سامرائی، بغداد، ١٩٥٩ م؛
ابن بنا، حسن (نک : مل ، مقدسی)؛
ابنجوزی، عبدالرحمان، المنتظم، حیدرآباد دکن، ١٣٥٩ ق؛
ابن جوزی، یوسف، مرآة الزمان، حیدرآباد دکن، ١٣٧٠ ق / ١٩٥١ م؛
ابن خلکان، وفیات؛
ابن شاکر کتبی، محمد، عیون التواریخ، به کوشش فیصل سامر و نبیله عبدالمنعم داوود، بغداد، ١٣٩٧ ق / ١٩٧٧ م؛
ابنفضلالله عمری، احمد، مسالک الابصار، چ تصویری، به کوشش فؤاد سزگین، فرانکفورت، ١٤٠٨ ق / ١٩٨٨ م؛
ابن قیسرانی، محمد، الانساب المتفقة، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٦٥ م؛
ابیوردی، محمد، دیوان، به کوشش عمر اسعد، بیروت، ١٤٠٧ ق / ١٩٨٧ م؛
بیرونی، محمد، الآثار الباقیة، به کوشش زاخاو، لایپزیگ، ١٩٢٣ م؛
حر عاملی، محمد، امل الآمل، به کوشش احمد حسینی، قم، ١٣٦٢ ش؛
حقی، ممدوح، الابیوردی ممثل القرن الخامس فی برلمان الفکر العربی، دمشق، دارالیقظه؛
ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط، بیروت، ١٤٠٥ ق / ١٩٨٤ م؛
زهیر بن ابی سلمی، «معلقة»، ضمن شرح المعلقات السبع زوزنی، قم، ١٤٠٥ ق؛
زیدان، جرجی، تاریخ آداب اللغة العربیة، به کوشش شوقی ضیف، قاهره، ١٩٥٧ م؛
سبکی، عبدالوهاب، طبقات الشافعیة الکبری، قاهره، ١٣٢٤ ق؛
سمعانی، عبدالکریم، الانساب، حیدرآباد دکن، ١٤٠٠ ق / ١٩٨٠ م؛
سیوطی، طبقات المفسرین، بیروت، دارالکتب العلمیه؛
صفا، ذبیحالله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ١٣٣٦ ش؛
صفدی، خلیل، الوافی بالوفیات، به کوشش ددرینگ، استانبول، ١٩٤٩ م؛
ضیف، شوقی، عصر الدول و الامارات، قاهره، دارالمعارف؛
عمادالدین کاتب، محمد، خریدة القصر، نسخۀ عکسی موجود در کتابخانۀ مرکز؛
قفطی، علی، انباه الرواة، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٣٧٤ ق / ١٩٥٥ م؛
کعب بن زهیر، «قصیدة بانت سعاد»، شرح علی قصیدۀ بانت سعاد انصاری، بمبئی، اصبح المطابع؛
محدث ارموی، جلالالدین، تعلیقات نقض، تهران، ١٣٥٨ ش؛
نظامی عروضی، احمد، چهارمقاله، به کوشش محمد معین، تهران، ١٣٣٣ ش؛
یاقوت، ادبا؛
همو، بلدان؛
نیز:
Huart, Clément, Littérature arabe, Paris, ١٩٢٣;
Makdisi, George, «Autogarph Diary of an Eleventh-Century Historian of Baghdad», Bulletin of the School of Oriental and African Studies, London, ١٩٥٧, vol. XIX.
عنایتالله فاتحینژاد