دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩٩ - ٥/ ١٦ امداد غيبى در منا
در سال ١٣٧١ شمسى با كاروان حاج تقى اميدوار با عنوان روحانى، توفيق برگزارى حج داشتم. تعدادى از مسافران كاروان از روستاى «گرو» كه در چند فرسنگى «راتكانِ» مشهد است، ثبت نام كرده بودند و بقيه از مشهد مقدس بودند. در ميان روستائيان، فردى بود كه حافظهاش را از دست داده بود، به طورى كه به زحمت اسم خودش به يادش مىآمد.
به بستگانش كه همراهش بودند، گفتم: او با اين وضع نمىتواند حج انجام بدهد.
ليكن فرزندان برادرش گفتند: ما از او محافظت مىكنيم و مواظبش هستيم.
با زحمت، نيت احرام و لبيك را به او تلقين دادم. عمره تمتّع را انجام داد. به عرفات آمديم و آنگاه به مشعر. او را در ماشين زنها كه بعد از نيمه شب عازم مِنا بودند، با تعدادى از معذورين و يك نفر از خدمه به منا فرستادم.
صبح كه وارد خيمههاى مِنا شديم، خبر دادند او از ديشب در جمرات گم شده است. تلاشها آغاز شد؛ زيرا او نه اسم خودش را مىدانست و نه كارتى به همراه داشت. هر چه كوشيدند، نتيجه نگرفتند.
شب شد، نماز مغرب را كه به جماعت خواندم يكى از زائران نزد من آمد و گفت: حاج آقا! نگران نباشيد. او آمد. خوشحال شدم. بعد از انجام فريضه عشا و سخنرانى، او را خواستم. گفتم: كجا بودى؟ چه كسى تو را آورد؟
گفت: همان نزديكىهاى جمرات بى حال افتاده بودم. همين چند دقيقه قبل يك نفر آمد كه اسم مرا مىدانست. به من گفت: بلند شو تا تو را به چادرت برسانم.
تا حركت كردم ديدم اينجا هستم. به من گفت: برو توى چادرت!
آرى، چهره او نورانى شده بود. همه مىخواستند به صورت نورانى او نگاه كنند.