دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٤ - ٤/ ١ شيخ صدوق
كنم، تا اين كه شيخ نجم الدين محمّد بن حسن بن محمّد بن احمد بن على بن صلت رضى الله عنه- كه از اهل فضل، علم و شرف و از دانشمندان قم بود-، از بخارا بر ما وارد شد. از آن جا كه وى ديندار و خوشفكر و راستكردار بود، از ديرباز، آرزوى ملاقات او را داشتم و مشتاق ديدار او بودم. پدرم از جدّ او محمّد بن احمد بن على بن صلت روايت مىكرد و علم، عمل، زهد و فضلش را مىستود و احمد بن محمّد بن عيسى، با آن فضل و جلالتى كه داشت، از ابو طالب عبد اللَّه بن صلت قمى رضى الله عنه روايت مىكرد. او زنده بود تا آن كه محمّد بن حسن صفّار با او ديدار كرد و از او روايت نمود.
خداى متعال را سپاس گفتم كه ديدار اين شيخ را- كه از آن خاندان رفيع بود- نصيبم ساخت و به برادرىاش گرامىام داشت و دوستى و صفايش را به من ارزانى فرمود. يك روز كه برايم سخن مىگفت، كلامى از يكى از فلاسفه و منطقيان بزرگ بخارا نقل كرد كه آن كلام، او را در مورد قائم عليه السلام حيران ساخته بود و به واسطه طول غيبتش و انقطاع اخبارش، او را به شك و ترديد انداخته بود. پس من فصولى در اثبات وجود آن قائم عليه السلام بيان كردم و اخبارى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ائمّه اطهار عليهم السلام در غيبت آن امام، روايت نمودم. او بِدان اخبار، آرامش يافت و شك و ترديد و شبهه از قلب او زايل شد و احاديث صحيحى را كه از من فرا گرفت، به سمع و طاعت و قبول و تسليم پذيرفت و از من درخواست كرد كه در اين موضوع، كتابى برايش تأليف كنم. من نيز درخواست او را پذيرفتم و به او وعده دادم كه هر گاه خداوند، وسايل مراجعتم را به محلّ استقرار و وطنم- شهر رى- فراهم كند، به گردآورى آنچه خواسته است، اقدام نمايم.
در اين ميان، شبى در باره خانواده و فرزندان و برادران و نعمتها و آنچه در شهر رى باز گذاشته بودم، مىانديشيدم كه ناگاه خواب بر من غلبه كرد و در خواب ديدم گويا در مكّه هستم و به گرد بيت اللَّه الحرام طواف مىكنم و در شوط هفتم، به حجر الأسود رسيدم. آن را استلام كردم و بوسيدم و اين دعا را مىخواندم: «أَمَانَتِى أَدَّيْتُهَا وَ