دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٦ - ٣/ ٤٧ همسر شيخ محمد متقى همدانى
نتيجهاى به دست نيامد. تا شب جمعه ٢٢ ماه صفر يعنى چهار روز بعد از حادثه سكته، شب جمعه، تقريباً ساعت يازده رفتم در غرفه خود استراحت كنم. پس از تلاوت چند آيه از كلام اللَّه و خواندن دعايى ... شب جمعه از خداوند تعالى خواستيم كه امام زمان حجّة بن الحسن- صلوات اللَّه عليه و على آبائه المعصومين- را مأذون فرمايد كه به داد ما برسد، و جهت اين كه به آن بزرگوار متوسّل شدم و از خداوند- تبارك و تعالى- مستقيماً حاجت خود را نخواستم، اين بود كه تقريباً از يك ماه قبل از اين حادثه، دختر كوچكم فاطمه از من خواهش مىكرد كه من قصّهها و داستانهاى كسانى را كه مورد عنايت حضرت بقيّة اللَّه- أرواحنا و أرواح العالمين له الفداء- قرار گرفته و مشمول عواطف و احسان آن مولا شدهاند، براى او بخوانم.
من هم خواهش اين دخترك ده ساله را پذيرفتم و كتاب نجم الثاقب حاجى نورى را براى او خواندم. در ضمن، من هم به اين فكر افتادم كه مانند صدها نفر ديگر چرا متوسّل به حجّت منتظر امام ثانىعشر- عليه سلام اللَّه الملك الأكبر- نشوم. لذا همان طور كه در بالا تذكّر دادم، در حدود ساعت يازده شب متوسّل شدم به آن بزرگوار و با دلى پُر از اندوه و چشمى گريان به خواب رفتم. ساعت چهار بعد از نيمه شب جمعه، طبق معمول بيدار شدم. ناگاه احساس كردم از اتاق پايين كه مريضِ سكته كرده در آن جا بود، صداى همهمه مىآيد. سر و صدا قدرى بيشتر شد و ساكت شدند و ساعت پنج و نيم كه آن روزها اوّل اذان صبح بود، به قصد وضو آمدم پايين.
ناگهان ديدم صبيّه بزرگم كه معمولًا در اين وقت در خواب بود، بيدار و غرق در نشاط و سرور است. تا چشمش به من افتاد، گفت: آقا! مژده بدهم به شما؟ گفتم: چه خبر است؟ من گمان كردم خواهرم يا برادرم از همدان آمدهاند. گفت: بشارت، مادرم را شفا دادند! گفتم: كى شفا داد؟ گفت: مادرم چهار ساعت بعد از نيمه شب با صداى بلند و شتاب و اضطراب، ما را بيدار كرد. چون براى مراقبت مريض، دخترش و برادرش حاج مهدى و خواهرزادهاش مهندس غفّارى- كه اين دو نفر