دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٦ - ٢/ ١٢ رشيق
شلوارى بود كه آن را مىبافت. از او در باره خانه و ساكنان آن پرسيديم. او گفت:
صاحبش در آن است و به خدا سوگند، به ما توجّهى نكرد و اهميّتى به ما نداد.
همان گونه كه به ما فرمان داده بود، به خانه هجوم برديم. خانهاى نيكو بود و جلوى خانه، پردهاى بود كه تا كنون بهتر و نوتر از آن نديده بودم، گويى كه به تازگى بافته بودند و كسى در خانه نبود. پرده را بالا زديم؛ خانهاى بزرگ و گويى دريايى از آب در آن بود و در انتهاى خانه، حصيرى بود كه فهميديم روى آب است و روى آن، مردى در بهترين شكل و سيما به نماز ايستاده بود. او نه به ما توجّهى كرد و نه به چيزى از ابزار و اسباب ما. احمد بن عبد اللَّه، جلوتر از ما رفت تا از اتاق بگذرد؛ امّا در آب افتاد و در آستانه غرق شدن بود كه من دستم را به سوى او دراز كردم و وى را نجات دادم و بيرونش آوردم و بيهوش افتاد و لختى گذشت و همراه دوم من، همين كار را كرد و او نيز به همان سرنوشت دچار شد و من مبهوت ماندم و به صاحبخانه گفتم: من نزد خداوند و به نزد تو عذر تقصير مىآورم كه به خدا سوگند نمىدانستم ماجرا چيست، و به سوى چه كسى مىآيم و من به سوى خدا توبه مىكنم؛ امّا او به آنچه گفتيم توجّهى نشان نداد و از نمازش باز نايستاد و همين ما را ترساند و از آن جا بازگشتيم و معتضد، انتظار ما را مىكشيد و پيشتر به حاجبان و نگهبانان گفته بود كه ما را در هر زمان كه رسيديم، بر او وارد كنند. ما در شب رسيديم. ما را نزد او بردند و او از ما ماجرا را پرسيد و ما آنچه را ديده بوديم، برايش باز گفتيم.
او گفت: واى بر شما! آيا پيش از من كسى شما را ديده است و از شما خبرى به كسى درز كرده يا چيزى گفتهايد؟ گفتيم: نه. گفت: من فرزند جدّم نيستم، و شديدترين سوگندها را ياد كرد كه اگر خبر اين ماجرا به كسى برسد، گردنهاى ما سه نفر را مىزند و ما جرئت نكرديم كه اين ماجرا را بگوييم، مگر پس از