دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٨٥ - ٥/ ١٠ عنايت امام عصر(عليه السلام) به مادر شهيد زنبق
همچنان تجسس جهت پيدا كردن خانم زنبق ادامه داشت، ولى بى ثمر. راننده هم به فرياد آمد كه چرا معطليد؟ خلاصه يك ساعت ديگر حركت را تأخير انداختيم.
اطراف ما از جمعيت خالى شد و هوا هم كاملًا تاريك. آن زمان وضع روشنايى مثل حالا نبود و تاريكى هوا و خالى شدن آن سرزمين از زائر ترسناك بود. كم كم زائرين هم به صدا درآمدند كه خودش نبايد مىرفت، يك نفر بماند او را بياورد ما به مزدلفه نمىرسيم، حجّ مان خراب مىشود و ....
در آن شرايط چارهاى جز حركت نبود. حركت كرديم ولى من در ركاب ماشين ايستادم و دائماً او را صدا مىزدم و به حضرت صاحب الزمان- ارواحُنا لِتُراب مَقدَمِهِ الفداء- متوسل مىشدم.
سكوت غمبارى زائران را در برگرفته بود. به هر تقدير در مُزدَلَفه نزول كرديم، ضمن جمع آورى سنگ براى فرداى مِنا، من جستجوى خود را براى پيدا كردن گم شده ام ادامه دادم. در اجتماعات زائران با بلندگوى دستى قسمتهايى از وادى را دور زده و صدا زدم، اما فايده نداشت.
در آن زمان زائران در وادى نيت وقوف كرده، هر كس مشغول سنگ جمع كردن و يا استراحت مىشد و شب را آنجا مىماندند، با اعلان اذان صبح زائران را جمع كرديم و نيت وقوف تذكر داده شد. كم كم زنها را سوار اتوبوس [كرديم] و كم كم، حركت داديم. مردها هم سوار و آماده حركت به سوى منا شدند و به طلوع خورشيد كم مانده بود. وارد وادى مشعر شديم، آفتاب هم طالع گرديد. به طرف خيام راه افتاديم.
من پرچم در دست داشتم و مردها را به سوى خيمه اوّل هدايت مىكردم. چون زنها زودتر حركت كرده بودند، فكر مىكردم مدير آنها به خيمه آورده است. وارد خيمه شدم. تنها كسى كه در خيمه نشسته بود فاطمه زنبق بود! با گريه شوق به سويش دويدم و گفتم حاجى فاطمه كجا رفتى؟ كجا بودى؟ چطور شد كه گم شدى؟