دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٤٩ - ٤/ ٢٠ آخوند ملا عباس تربتى
درست در روز يكشنبه هفته پيش از آن، يك هفته قبل از وفات، بعد از نماز صبح در حالت بيمارى رو به قبله خوابيد و عبايش را بر روى چهرهاش كشيد. ناگهان مانند آفتابى كه از روزنى بر جايى بتابد يا نورافكنى كه متوجّه جايى گردانند، روى پيكرش از سر تا پا روشن شد و رنگ چهرهاش كه به سبب بيمارى زرد گشته بود، متلألئ و شفّاف گرديد، چنان كه از زير عباى نازك- كه بر رخ كشيده بود- ديده مىشد. تكانى خورد و گفت: سلام عليكم، يا رسول اللَّه! شما به ديدن اين بنده بىمقدار آمديد. پس از آن درست مانند اين كه كسانى يكيك به ديدنش مىآيند، بر حضرت امير المؤمنين على عليه السلام و يكايك ائمّه تا امام دوازدهم سلام مىكرد و از آمدن آنها اظهار تشكّر مىكرد. پس بر فاطمه زهرا عليها السلام سلام كرد. سپس بر زينب سلام كرد و در اين جا خيلى گريست و گفت: بى بى! من براى شما خيلى گريه كردهام. پس بر مادر خودش سلام كرد و گفت: مادر از تو ممنونم. به من شير پاكى دادى.
اين حالت، تا دو ساعت از آفتاب بر آمده، دوام داشت. پس از آن، روشنىاى كه بر پيكرش مىتابيد، از بين رفت و به حال عادى برگشت و باز رنگ چهره به همان حالت زردى بيمارى، عود كرد و درست در يكشنبه ديگر در همان دو ساعت، حالت احتضار را گذرانيد و به آرامى، تسليم حق گشت.
در يكى از روزهاى ما بين اين دو هفته، من به ايشان گفتم كه: ما از پيغمبران و بزرگان، چيزهايى به روايت مىشنويم و آرزو مىكنيم كه: اى كاش خود ما مىبوديم و مىفهميديم! اكنون بر شما كه نزديكترين كس به من هستيد، چنين حالتى ديده شد. من دلم مىخواهد بفهمم اين چه بود. سكوت كرد و چيزى نگفت.