دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٨ - ٤/ ٨ وحيد بهبهانى
در را گشودم و او سجّاده را از همان جا به صحن خانه انداخت و گفت: اى مرتد! سجّاده خود را بردار، كه در اين مدّت، به عبث به تو اقتدا كرديم و عبادت خود را باطل به جاى آورديم.
من سجّاده را برداشتم و آن مرد رفت و من از ترس، در را محكم بستم و متحيّر نشستم. چون پاسى از شب گذشت، در زدند. من با خوف تمام، پشت در رفتم و گفتم: كيستى؟
ديدم همان سجّادهبردار است كه با عجز و مسكنت و التماس و اصرار، عذر مىخواهد و قسمهاى غليظ و شديد به من مىدهد كه در را بگشايم و من از خوف در را نمىگشودم. آن قدر سوگند ياد كرد و اظهار عجز نمود كه به صدق او يقين پيدا كردم و در را گشودم. ناگاه ديدم بر قدمهاى من افتاد و پاهاى مرا بوسيد. به او گفتم:
اى مرد مسلمان! آن سجّاده آوردن و مرا مرتد خواندن چه بود و اين به قدم من افتادن و بوسه دادنت چيست؟!
او گفت: مرا ملامت نكن. چون از نزد شما رفتم و نماز مغرب و عشا را به جا آوردم و خوابيدم، در عالم رؤيا ديدم كه صاحب الزمان عليه السلام ظهور فرمود. من با شتاب فراوان خدمتش مشرّف شدم.
ايشان به من فرمود: «فلانى! اين عباى تو، از مال فلان است و تو ندانسته از ديگرى گرفتهاى. بايد آن را به صاحبش برگردانى».
من عبا را به صاحب اصلىاش برگرداندم.
آن گاه فرمود: «اين قباى تو، مال فلان شخص است و تو آن را از ديگرى خريدهاى. بايد آن را هم به صاحبش رد كنى».
همچنين امر مىنمود تا تمام لباسهايم را به ديگران دادم. آن گاه به سراغ خانه و ظروف و فرشها و مواشى و باغ و بستان من و ساير وسايل آمد و براى هر يك،