دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٥ - ٤/ ٦ مجلسى اول
مانند آن را در دنيا نديده بودم. ديدم كه مولاى ما و مولاى همه مردم، صاحب العصر و الزمان عليه السلام پشت به قبر و رو به در، نشسته است. او را كه ديدم، با صداى بلند، مانند مدّاحان، شروع به خواندن اين زيارت (زيارت جامعه) كردم و چون به آخر رسيدم، فرمود: «چه خوب زيارتى است!».
گفتم: مولاى من! فدايت شوم! زيارت جدّ شماست و به قبر اشاره كردم.
فرمود: «آرى؛ وارد شو».
و چون وارد شدم، نزديك در ايستادم. فرمود: «پيش بيا».
گفتم: مولاى من! مىترسم به خاطر ترك ادب، كافر گردم.
فرمود: «اگر با اجازه ما باشد، اشكالى ندارد».
پس، ترسان و لرزان، اندك اندك پيش رفتم. فرمود: «پيش بيا، پيش بيا!».
رفتم تا نزديك ايشان عليه السلام شدم.
فرمود: «بنشين».
گفتم: مولاى من! مىترسم.
فرمود: «مَترس». و مانند بردگان كه فراروى مولاى جليل مىنشينند، نشستم.
فرمود: «راحت باش و چهارزانو بنشين؛ چون تو پياده و پابرهنه آمدى و به زحمت افتادى».
خلاصه، قائم عليه السلام نسبت به بنده خود، الطاف عظيم و مكالمات لطيفى فرمود كه شمارش آنها ممكن نيست و اكثرش را فراموش كردهام.
سپس از اين رؤيا برخاستم. در آن روز، با آن كه مدّت زيادى راه بسته بود و موانع بزرگى پديد آمده بود، همه موانع به فضل خدا بر طرف گرديد و اسباب اين زيارت، مهيّا شد و زيارت پياده و پابرهنه، همان گونه كه صاحب الزمان عليه السلام فرموده بود، ميسور گرديد.