دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٢ - ٤/ ٦ مجلسى اول
صحيفه سجّاديه- مىگويد: من در اوايل بلوغ براى كسب خشنودى خداى متعال مىكوشيدم و همواره به ياد خدا بودم تا ميان خواب و بيدارى، امام زمان عليه السلام را ديدم كه در مسجد جامع قديم اصفهان، نزديك در «طنبى»- كه اكنون مَدْرَس من است- ايستاده است. بر او سلام كردم و خواستم پايش را ببوسم؛ امّا مرا گرفت و نگذاشت.
از اين رو دستش را بوسيدم و از او مسئلههايى را كه برايم مشكل شده بود، پرسيدم.
يكى از آنها اين بود كه در نمازم وسواس داشتم و مىگفتم نمازم آن گونه نيست كه از من خواسته شده است و مشغول قضاى آنها بودم و نمىتوانستم نماز شب بخوانم. از استادمان شيخ بهايى رحمه الله نيز پرسيدم. گفت: يك نماز ظهر و عصر و مغرب را به قصد قضا نماز شب بخوان و من چنين مىكردم. از امام عصر پرسيدم: نماز شب بخوانم؟
فرمود: «بخوان و آن گونه كه [نيّت] مىكردى، نكن».
همچنين سؤالهايى پرسيدم كه اكنون در خاطرم نمانده است. سپس گفتم: اى مولاى من! برايم ميسّر نيست كه هر زمان به خدمتت برسم. نوشتهاى به من بده تا هميشه مطابق آن عمل كنم.
فرمود: «به خاطر تو كتابى به مولايمان محمّد تاج- كه من او را در خواب مىشناختم- دادهام. برو و از او بگير».
من از درى كه رو به روى صورت امام عليه السلام بود، از مسجد خارج شدم و به سمت دار البطيخ (محلّهاى در اصفهان آن روزگار) رفتم. هنگامى كه به آن شخص رسيدم و او مرا ديد، به من گفت: صاحب الأمر، تو را نزد من فرستاده است؟ گفتم: آرى. او كتابى كهن از جيبش بيرون آورد. من آن را گشودم. ديدم كه كتاب دعاست. آن را