دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٥ - ٣/ ٣٨ ياقوت حلى
كوچكى مىآمدم كه ميان اهل كشتى، يك نفر را ديدم كه با بقيّه، همغذا و همسفره بود؛ امّا مانند آنها به لهو و لعب و شوخى نمىپرداخت؛ بلكه سنگين و باوقار مىنمود و آنها بر مذهب او خرده مىگرفتند. از او متعجّب بودم تا به جايى رسيديم كه آب كم بود و صاحب كشتى، ما را پياده كرد و در كرانه رود، پياده ادامه داديم. من همسفره آن مرد شدم و از او سبب دورىاش را از همراهانش پرسيدم و اين كه چرا آنها او را نكوهش مىكنند. او گفت: اينها خويشاوندان من اند؛ امّا سنّى مذهب اند.
پدرم نيز سنّى است؛ امّا مادرم شيعه است و من نيز از آنها بودم؛ امّا خداوند به بركت امام زمان عليه السلام مرا شيعه كرد.
از او پرسيدم: چگونه؟
گفت: نام من ياقوت است و نزديك پل حلّه، روغن مىفروشم. يكى از سالها براى خريدن روغن از صحرانشينان بيرون حلّه، از شهر دور شدم و روغن خريدم و آنها را روى درازگوشم، همراه گروهى از اهالى حلّه، آوردم. در يكى از منازل بين راه، فرود آمديم و خوابيديم و چون بيدار شدم، هيچ كدام از آنها را نديدم و راه نيز از ميان بيابانى خشك و درندگانى فراوان مىگذشت. برخاستم و بارها را روى درازگوش گذاشتم و در عقب آن چند نفر رفتم؛ امّا راه را گم كردم و از ترس درندگان و تشنگى، متحيّر ماندم. از خلفا و مشايخ، كمك و يارى طلبيدم و آنها را شفيع درگاه حق كردم و فراوان گريه و زارى كردم؛ امّا فايدهاى نكرد. با خود گفتم:
شنيدهام كه مادرم مىگفت: ما امامى زنده با كنيه ابا صالح داريم كه راهگمكردگان را راهنمايى مىكند و به كمك و فريادرسىِ ناتوانها مىآيد. با خداى متعال، عهد كردم كه اگر از او يارى طلبيدم و به دادم رسيد، به مذهب مادرم در آيم. او را صدا زدم و فرياد كمك سر دادم كه ديدم شخصى كنار من راه مىرود و عمامه سبزى به سر دارد و سپس راه را به من نشان داد و فرمان داد كه به مذهب مادرم در آيم و كلمههايى را ذكر كرد كه از ياد بردهام و فرمود: «تو به زودى به روستايى مىرسى كه اهالى آن، همه شيعه اند».