دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٠ - ٣/ ٢٩ شيخ محمد مشغرايى
ما گروهى از طالبان علم و صالحان بوديم. من گفتم: كاش مىدانستم كه در عيد سال آينده، چه كسى از اين جمع، زنده و چه كسى مرده است؟ مردى به نام شيخ محمّد كه همدرس من بود، گفت: من مىدانم كه در عيد ديگر و عيد پس از آن و تا بيست و شش عيد زندهام و اين را به جدّيت و نه شوخى مىگفت. به او گفتم: تو غيب مىدانى؟ گفت: نه، امام مهدى عليه السلام را در خواب ديدم و چون به سختى بيمار بودم، به او گفتم: بيمارم و مىترسم بى هيچ عمل صالحى از دنيا بروم و با دست خالى خدا را ملاقات كنم.
او فرمود: «نترس. خداوند، تو را از اين بيمارى شفا مىدهد و نمىميرى؛ بلكه بيست و شش سال زندگى مىكنى». سپس كاسهاى را كه در دستش بود، به من داد و از آن نوشيدم و بيمارىام برطرف شد و شفا گرفتم و از خواب برخاستم و نشستم و مىدانم كه اين خواب شيطانى نيست.
من (شيخ حرّ عاملى) پس از شنيدن سخن او، تاريخ را كه سال ١٠٤٩ ق بود نوشتم و مدّتى طولانى از آن گذشت و در سال ١٠٧٢ به مشهد مقدّس نقل مكان كردم و در سال گذشته، به دلم افتاد كه مدّت به پايان رسيده است. به تاريخ نوشته شده مراجعه كردم، ديدم كه بيست و شش سال گذشته است. گفتم: بايد آن مرد (شيخ محمّد) مرده باشد. يكى دو ماهى بيشتر نگذشت كه نامهاى از برادرم- كه هنوز در همان وطنمان بود- آمد كه نوشته بود آن مَرد، در گذشت.[١]
[١]. إثبات الهداة: ج ٣ ص ٧١٢ ح ١٧٠، جنّة المأوى( چاپ شده در: بحار الأنوار: ج ٥٣): ص ٢٧٣ ح ٣٧، نجم الثاقب: ص ٣٨٨ ح ٦٠.