دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١٨ - ٣/ ١٢ اسماعيل بن حسن هرقلى
زيرا اگر قطع شود، بيم آن مىرود كه رگ، پاره شود و شخص بميرد.
ابن طاووس به من گفت: من به سوى بغداد مىروم و شايد پزشكان آن جا حاذقتر باشند. با من همراه شو. من همراه او نزد پزشكان بغداد رفتم. سخن آنان نيز همان بود. من افسرده شدم و سيّد ابن طاووس گفت: دين، اجازه نماز خواندن با همين لباس خونآلود را به تو داده است و بيشتر مواظبت كن و مبادا به خودت ضرر بزنى، كه خدا و پيامبرش تو را از اين كار، نهى كردهاند.
شمس الدين مىگويد: پدرم اسماعيل هرقلى، به ابن طاووس گفت: حال كه كار به اين جا رسيد و به بغداد آمدهام، به زيارت حرم سامرّا مىروم و سپس نزد خانوادهام باز مىگردم. ابن طاووس، آن را پسنديد و او لباسها و خرج سفرش را نزد سيّد نهاد و رفت.
او گفت: هنگامى كه به حرم مشرّف شدم و زيارت كردم، به سرداب رفتم و از خداى متعال و امام عليه السلام يارى طلبيدم و پارهاى از شب را در سرداب گذراندم و تا روز پنجشنبه در آن جا ماندم و سپس در رود دجله غسل كردم و لباس تميز پوشيدم و كوزهام را آب كردم و به قصد حرم بالا آمدم. چهار سوار را ديدم كه از دروازه بيرون آمدند. پنداشتم از چوپانهاى اطراف حرم اند. با هم رو به رو شديم. همه شمشير به دست بودند و پيرى كه نيزه داشت، نقاب زده بود. آنها جلوى مرا گرفتند و پس از سلام و جواب سلام، يكى از آنها- كه لباس گشادى به تن داشت- فرمود: «تو فردا به سوى خانوادهات مىروى؟».
گفتم: آرى.
فرمود: «جلو بيا ببينم چه چيزى تو را دردمند كرده است؟».
من خوش نداشتم آنها به من دست بزنند؛ چون لباسم تر بود و آنها را صحرانشين و نسبت به نجاست و پاكى، بىمبالات مىپنداشتم. با اين همه، جلو رفتم و او يك طرف بدنم را از شانهام تا جاى دُمَل، دست كشيد و آن را فشرد، به