دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٦ - ٣/ ٤ محمد بن على علوى
فلانى مىترسى؟».
گفتم: آرى، مىخواهد مرا بكشد و به سَرورم پناه آورده و شِكوه كردهام.
او فرمود: «چرا خدايت را كه پروردگار تو و پدرانت است، با دعاهايى كه پيامبران پيشين، او را با آنها خواندهاند، نخواندى؟ آنها نيز در سختى بودند و خداوند به خاطر آن دعاها، گره از كارشان گشود».
گفتم: چه دعايى بخوانم؟
فرمود: «شب جمعه، غسل كن و نماز شب بخوان و چون سجده شكر كردى، دو زانو بنشين و اين دعا را بخوان».
دعايى براى من ذكر كرد و اين ماجرا پنج شبِ پياپى برايم اتّفاق افتاد و ميان خواب و بيدارى، او را مىديدم و دعا را مىشنيدم تا آن را حفظ كردم و شب جمعه ديگر نيامد. شب جمعه، غسل كردم و لباس تميز پوشيدم و عطر زدم و نماز شب را خواندم و سجده شكر گزاردم و دو زانو نشستم و خداى جليل متعال را با اين دعا، خواندم.
شب شنبه، او به خوابم آمد و به من فرمود: «اى محمّد! دعايت مستجاب شد و همان هنگام كه دعايت تمام شد، دشمنت به دست همو كه سخنچينىِ تو را نزدش كرده است، كشته شد».
صبح با سَرورم [امام حسين عليه السلام] وداع كردم و عازم مصر شدم. به اردن كه رسيدم، يكى از همسايگان مصرىام را- كه شيعه بود-، ديدم. او برايم گفت كه احمد بن طولون دشمنت را دستگير كرده و فرمان داده است تا سرش را از پشت ببرند، و گفت كه اين [ماجرا] در شب جمعه بوده است و فرمان داده كه جسدش را به رود نيل بيندازند و برادران و برخى از خويشانم نيز اين را تأييد كردند كه همان وقت بوده است، همان گونه كه مولايم- كه درودهاى خدا بر او باد- به من خبر داده بود.
گفتنى است در نقل ديگرى كه از اين ماجرا آمده، دشمن اين شخص، شب