دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٤ - ٣/ ٣ ابو الحسين بن ابى بغل
سپس گونه چپت را بر زمين مىنهى و صد بار مىگويى:" مرا درياب"، و آن را فراوان تكرار مىكنى و مىگويى:" كمك، كمك!"، تا نفست ببُرد، و سرت را بالا مىآورى كه خداوند به كَرَمش، حاجتت را روا مىكند، إن شاء اللَّه تعالى».
هنگامى كه به نماز و دعا مشغول شدم، بيرون رفت و چون فارغ شدم، به سوى ابو جعفر[١] (متصدّى حرم) رفتم تا در باره آن مرد از او بپرسم و اين كه چگونه داخل شده است؛ امّا همه درها را به همان حال، بسته و قفل شده ديدم و از آن به شگفت آمدم و گفتم: شايد درى اين جا باشد كه من خبر ندارم. ابن جعفر، متصدّى حرم، را بيدار كردم و او از اتاق [نگهدارىِ] روغن چراغها به سوى من آمد و از او در باره آن مرد و ورودش پرسيدم. گفت: درها بسته بوده و همان گونه كه مىبينى، آنها را نگشودهام. من ماجرا را برايش گفتم. گفت: اين مولايمان صاحب الزمان عليه السلام است و من او را بارها ديدهام كه چون حرم، مانند امشب خالى مىشود، مىآيد.
من بر آنچه از دستم رفته بود، تأسّف خوردم و نزديك سپيدهدمان بيرون آمدم و به سوى كرخ (محلّهاى در بغداد) و همان جايى كه پنهان شده بودم، رفتم و هنوز روز، بالا نيامده بود كه ياران ابن صالحان، دنبال ديدار من بودند و از دوستانم، سراغ مرا مىگرفتند و همراه خود، اماننامه و ورقهاى از وزير داشتند كه دستخطّ او را داشت و پر از مطالب زيبا [و دلخواه من] بود. من با يكى از دوستان مورد اعتمادم نزد او حاضر شدم. او برخاست و مرا در آغوش گرفت و به گونهاى بىسابقه با من رفتار كرد و گفت: حالت به جايى رسيده كه از من نزد صاحب الزمان شكايت مىكنى؟! گفتم: من دعا و درخواستى كردهام.
او گفت: واى بر تو! ديشب، شب جمعه، مولايم صاحب الزمان را در عالم رؤيا ديدم كه مرا به رفتارى پسنديده [با تو] فرمان مىداد و در اين باره چنان با من درشتى
[١]. او همان ابن جعفر قيّم، متصدّى حرم است كه در ابتداى حديث بود. در بسيارى از موارد،« ابن» و« ابو» بهيكديگر تصحيف مىشوند.