راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٢٠ - باب ششم موارد حلال و حرام در ارتباط با سلاطين ظالم و حكم رفتن به مجالس و ورود بر ايشان و گراميداشت
مرا با كنيهام خطاب قرار ندادى، زيرا خداى تعالى اولياى خويش را با اسم نام برده و گفته است: اى داوود، اى يحيى، اى عيسى، در صورتى كه دشمنان خويش را با كنيه ياد كرده و گفته است: دستهاى ابو لهب بريده باد، و اما سخن تو كه گفتى: در حضور من نشستى، همانا من از على (ع) شنيدم كه مىفرمود: هر گاه خواستى مردى از اهل دوزخ را ببينى به مردى نگاه كن كه نشسته باشد، در حالى كه پيرامونش گروهى ايستادهاند.
آن گاه هشام گفت: مرا موعظه كن طاووس گفت: من از على (ع) شنيدم كه مىفرمود: «در جهنم مارهايى است همانند كوههاى مرتفع و عقربهايى همچون استران كه مىگزند هر اميرى را كه در ميان رعيّتش به عدالت عمل نكند.» وى سپس از مقابل هشام برخاست و فرار كرد و پنهان شد.
مالك بن دينار بر امير بصره وارد شد و گفت: اى امير در يكى از كتابها خواندم:
نادان تر از پادشاه كيستي و نادان ترين فردى كه معصيت مرا مرتكب مىشود كيستي و مغرورترين كسى كه او، نسبت به من مغرور است كيستي اى چوپان بد، من به تو گوسفندان سالم و فربهى را دادم و تو گوشتها را خوردى و پشمهاى آنها را پوشيدى و استخوان متحرّكى را باقى گذاشتى. پس امير گفت: آيا مىدانى كه چه چيز تو را بر ما گستاخ مىكند و ما را از تو دور مىسازدي مالك جواب داد: نه، امير گفت: خدا، سپس طمع اندك به سوى ما و نگرفتن آنچه در دست ماست.
عمر بن عبد العزيز با سليمان بن عبد الملك ايستاده بودند. سليمان صداى غرش ابر را شنيد، بىتابى كرد و سينهاش را روى قربوس زين گذاشت عمر گفت: اين صداى رحمت خداست پس چگونه خواهى بود وقتى كه صداى عذاب خدا را بشنوىي سپس سليمان به مردمى كه در عرفه حاضر بودند نگاه كرد و گفت: چقدر مردم زيادند! عمر گفت: دشمنان تو هستند يا امير المؤمنين، سليمان گفت: خدا تو را به ايشان مبتلا گرداند! نقل كردهاند كه سليمان به مدينه وارد شد و قصد مكه داشت، كسى را به دنبال ابو حازم فرستاد و او را طلبيد. همين كه وارد شد، گفت: اى ابو حازم چرا ما از مرگ