راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٥٣١ - حقوق پدر و مادر و فرزند
از عمّار بن حيان نقل شده كه مىگويد،: «به امام صادق (ع) خبر دادم كه پسرم اسماعيل با من خوشرفتارى مىكند. فرمود: من هم او را دوست داشتم و اكنون علاقهام به او بيشتر شد، همانا خواهر رضاعى رسول خدا (ص) نزد آن حضرت آمد، چون او را ديد، شادمان شد و روپوش خود را براى او گسترد و او را روى آن نشاند سپس رو به او كرد و سخن مىگفت و تبسّم مىفرمود تا او برخاست و رفت و برادرش آمد، حضرت آن رفتارى را كه با خواهرش كرده بود، با او نكرد. عرض كردند: چرا رفتارى كه با خواهرتان كرديد با اين كه او مرد است با او چنين رفتارى نكرديدي فرمود: چون آن خواهر نسبت به پدر و مادرش خوشرفتارتر بود.»«٤٣٦»
از زكريا بن ابراهيم نقل شده كه مىگويد: «من نصرانى بودم و اسلام آوردم و به مكه رفتم خدمت امام صادق (ع) رسيدم و عرض كردم: من نصرانى بودم و مسلمان شدهام.
فرمود: از اسلام چه ديدىي گفت: اين سخن خداى تعالى را: ما كُنْتَ تَدْرِي ما الْكِتابُ وَ لا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي به من نَشاءُ من عِبادِنا«٤٣٧»، فرمود: بيقين خداوند تو را راهنمايى كرده است. آنگاه سه مرتبه فرمود: خدايا هدايتش كن! پسرم هر چه مىخواهى بپرس. عرض كردم: پدر، مادر و خانوادهام نصرانى هستند، و مادرم نابيناست، من همراه آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورمي فرمود: آيا آنها گوشت خوك مىخورندي
عرض كردم: نه، بلكه با آن تماس هم ندارند، فرمود: اشكالى ندارد، مواظب مادرت باش و با او خوشرفتارى كن و چون از دنيا رفت او را به ديگرى وامگذار، خودت به كار او اقدام كن و به كسى نگو كه نزد من آمدهاى تا در منى پيش من آيى- ان شاء الله تعالى- زكريا مىگويد: در منى خدمت امام (ع) رسيدم در حالى كه مردم اطرافش را گرفته بودند و او مانند آموزگار كودكانى بود كه گاهى اين و گاهى آن، سؤال مىكرد، و چون به كوفه رفتم نسبت به مادرم مهربانى كردم و خودم به او غذا مىدادم و جامه و
[٤٣٦] کافي، ج ٢، باب البرّ بالوالدين، شمارههاي ٩ و ١٢. در کتب رجال عمّار بن جناب آمده است.
[٤٣٧]- شوري / ٥٢: تو پيش از اين نميدانستي کتاب و ايمان چيست (و از محتواي قرآن آگاه نبودي) ولي ما آن را نوري قرار داديم که به وسيله آن هرکس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت ميکنيم.