راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٦٦ - باب هفتم در مسائل متفرّقهاى كه بسيار مورد نيازند
جلوگيرى مىكند و به خاطر ضررى كه در پى دارد ناپسند شده است. مقصود از اين مطلب آن است كه اگر او استادش را به خاطر آن كه با وى مواسات مىكند و تعليم مىدهد و يا شاگردش را به خاطر آن كه از او تعليم مىگيرد و به او خدمت مىكند، دوست دارد و يكى از آن دو بهره دنيوى و ديگرى بهره اخروى است، پس او از جمله دوستداران در راه خداست ولى با يك شرط و آن شرط اين است كه وى به گونهاى باشد كه اگر- به طور مثال- او از علمش خود دارى كند و يا تحصيل شاگرد از او ممكن نباشد، دوستى وى بدين جهت كاسته شود. بنابراين آن مقدار دوستى كه به سبب فقدان آن كاسته مىشود، او براى خداى تعالى است و برايش همان قدر، اجر دوستى در راه خداست و اين مطلب غير قابل دركى نيست كه تو انسانى را براى چندين منظورى كه باعث ارتباط تو با او شده به شدت دوست بدارى و اگر بعضى از آنها را برآورده نساخت، دوستى تو كم شود و اگر بيشتر برآورده ساخت، دوستى بيشتر شود، زيرا دوست داشتن طلا با دوست داشتن نقره در صورتى كه هر دو به يك اندازه باشد، يكسان نخواهد بود. از اين نظر كه طلا انسان را به هدفهاى بيشترى مىرساند تا نقره بنابراين با افزايش هدف محبّت افزايش مىيابد و جمع هدفهاى دنيوى و اخروى محال نيست بنابراين دوستى براى خدا را شامل مىشود، و تعريف چنين محبتى آن است وجود هر دوستى كه بدون ايمان به خدا و روز جزا قابل تصوّر نباشد، دوستى در راه خداست، همچنين هر افزايش محبّتى در صورتى كه اگر ايمان به خدا نباشد آن افزايش هم نخواهد بود، افزايشى از محبت در راه خداست و اگر در مورد آن دقّت شود نادر خواهد بود.
جريرى مىگويد: مردم در قرن اوّل به وسيله دين معامله كردند تا اين كه دين ضعيف شد، و در قرن دوم با وفا رفتار كردند تا اين كه رخت بر بست و در قرن سوم با جوانمردى عمل كردند تا جوانمردى از ميان رفت و جز رغبت و ترس چيزى باقى نماند.
قسم چهارم: آن است كه انسان براى خدا و در راه خدا كسى را دوست بدارد،
نه براى آن كه از علم و يا عمل او برخوردار مىشود و يا به وسيله او به چيزى جز خود او