روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٩٩ - ترجمه
نباشد تو را بيرون شدن.گفت:برو،اينان كه باشند؟اگر من خفته باشم اينان مرا بيدار نيارند كردن-و ابو نايله برادر من است.اين بگفت و از حصن به زير آمد و ساعتى بنشستند و هرگونه [١]حديثها كردند.آنگه ابو نايله گفت:شب [٢]خوش است،پارهاى برويم تا به شعب عجوز.گفت:روا باشد.ازآنجا بيامد تا به اين شعب آمدند و بنشستند و حديث كردند.در ميانه ابو نايله دست به سر كعب اشرف فرود آورد [٣]و دست به بو [٤]بازگرفت و گفت:طيبى خوش است كه به كار بردهاى،طيب عرس است؟گفت:بلى،طيب فلانه است،يعنى زن او.آنگه دگرباره هم چنان كرد و دگرباره،آنگه به بار چهارم به هر دو دست موى او بگرفت و گفت:اضربوا عدوّ اللّه، ايشان تيغها برگرفتند و در او نهادند و چند جراحت بر او كردند و هيچ نيك نبود [٥].
آخر محمّد مسلمه گفت:من سيخى داشتم آن بزدم بر شكم او تا زهارش بدريدم [٦]، بيوفتاد و سرش ببريدم،و[برگشتند] [٧]و آمدند،و حارث بن أوس را جراحتى رسيد بر سر،و [٨]از ما بازپس افتاد و به آخر شب به ما رسيد،و ما با نزديك رسول آمديم با سر كعب اشرف.و رسول-عليه السّلام-آب[دهن] [٩]در زخم حارث دميد،به فرمان خدا نيك شد.
رسول-عليه السّلام-گفت:ازاينپس هر جهودى را كه بگيرى بكشى [١٠].در مدينه[٢٨٤-ر]جهودى بود بازرگان،نام او شنينه.محيصة بن مسعود او را بكشت،و اين محيصه برادرى داشت حويصهنام بود هنوز اسلام نياورده بود،برادر را گفت:يا عدوّ اللّه!مردى را بكشتى كه تو به نعمت او پرورده شدهاى.گفت:بلى آنكه مرا فرمود كه او را بكش،اگر فرمايد تو را كه برادرى هم بكشم و درنگ نكنم.حويصه گفت:به خداى بر تو كه اگر محمّد تو را فرمايد مرا بكشى؟گفت:بلى،و اللّه كه
[١] .دب،تب:گونۀ/گونهاى.
[٢] .تب:شبى.
[٣] .وز،تب:فروآورد.
[٤] .اساس،وز،دب،لب،فق:به تو،آج:به مو،با توجّه به تب تصحيح شد.
[٥] .مر:بر او كردند امّا كارى نبود.
[٦] .آج،لب،فق،مر:ببريدم.
[٩] [٧] .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
[٨] .مر+پا.
[١٠] .مر،تب:بگيريد بكشيد.