روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٤٩ - ترجمه
و اين در صفر بود سال چهارم از هجرت بر سر چهار ماه از وقعۀ [١]احد بيامدند و به چاه معونه فرود آمدند،و اين زمين است از ميان زمين بني عامر و بني سليم.
چون فرود آمدند [٢]،گفتند:كيست از ميان ما كه رسالت رسول-عليه السّلام- بگذارد به اين جماعت؟حزام بن ملحان گفت:من بگذارم.آنگه نامۀ رسول بر گرفت و بيامد و بر ايشان بايستاد [٣]و گفت:يا أهل بئر معونه!أنا رسول رسول اللّه إليكم،من رسول رسول خداام به شما،[٢٧٦-ر]من گواهى مىدهم كه خدا يكى است و محمّد بنده و رسول اوست،به خداى و پيغامبرش ايمان آريد [٤].مردى از خيمه بيرون آمد و نيزه [٥]بر پهلوى او زد و به ديگر پهلو برون برد،او گفت:اللّه اكبر،به فوز اكبر رسيدم،و بيفتاد و جان بداد.
آنگه عامر بن طفيل بن عامر آواز داد بنى عامر را و با قتال اين جماعت مسلمانان خواند،اجابت نكردند و گفتند:ما ابو براء را نيازاريم كه اينان در جوار اويند.استغاثه كرد به جماعتى از بنى سليم و قبايل ايشان،منهم:رعل [٦]و ذكوان، ايشان اجابت كردند و بيامدند،و اين قوم مسلمانان را در ميان گرفتند.مسلمانان چون آن ديدند،دست به تيغ و نيزه زدند [٧]و بذل جهد كردند در قتال تا [٨]همه كشته شدند الّا كعب بن يزيد كه او را در كارزارگاه [٩]بيفگندند و او را رمقى بود [١٠]و جراحت بسيار داشت،از ميان كشتگان برخاست [١١]و بهتر شد و در كارزار خندق [١٢]كشته شد،و اشتران اين مسلمانان به چره بودند [١٣]،و دو مرد با آن بود [١٤]:يكى عمرو بن اميّة الضّمرىّ و انصارى ديگر احد بني عمرو بن عوف [١٥]،ايشان را هيچ خبر نبود از احوال اين
[١] .دب،لب،فق،مر:واقعه.
[٢] .وز:فرود آمد.
[٣] .مر:خواند.
[٤] .دب،آج،لب،فق:آرى/آريد.
[٥] .وز،دب،فق،مر:نيزۀ/نيزهاى.
[٦] .اساس:رعل.
[٧] .مر:بردند.
[٨] .مر:و مىكوشيدند تا.
[٩] .همۀ نسخه بدلها بجز وز:كارزار.
[١٠] .مر:مانده بود.
[١١] .آج،لب،فق:برخواست،مر:بيرون آمد.
[١٢] .اساس:چنان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
[١٣] .مر:به چرا بود.
[١٤] .مر:دو مرد با شتران بودند.
[١٥] .وز:احد بن عمرو بن عوف،دب،لب،فق:احدثنى عمرو بن عوف.