گفتمان صهيونيستى - حسینی، سید مرتضی - الصفحة ٣٣
بر اساس اينگونه پندارها، سخن از بىطرفى علم برآمد و به تدريج عينيتگرايى، به عينيتگرايىِ دريافتكننده و فوتوگرافى و حتى طوطىوار مبدل شد و جانبدارىهاى مختلف به عنوان ديدگاههاى جهانى بىطرف مطرح شد؛ ابداع، خصوصيت و هويت از ميان رفت و حتى كارآمدى و نقش انسان بىاعتبار گرديد! اگر شناخت عينى به جمع شدن اطلاعات خاموش و بىزبان بينجامد و اگر شناخت ذاتى در فرآيند شناخت جهان خارج، چندان سودمند نباشد، پس چگونه مىتوان اين گره را باز كرد؟ در اينجا ايده «تفسيرگرايى» را مطرح مىكنيم و به رد كردن اصطلاح «ذاتى» و «عينى» كه منجر به فرايند تمركز گرايى مىشوند خواهيم پرداخت؛ يعنى فرآيندى كه در آن، جهان عينى بدون چين خوردگى، ويژگى و معنا مىباشد، در برابر ديدگاه ذاتى گراى كاملًا بسته كه با جهان محيط بر ما ارتباطى ندارد.
ملاك ما ميزان دقت، كميت اطلاعات و يا ميزان مطابقت دانستههاى ما با واقعيت نيست، بلكه معيار، توانِ تفسيرگرى اصطلاح يا دكترين مىباشد. اگر اصطلاح قادر به تفسير عناصر و وجوه زيادى از واقعيت باشد آن اصطلاح «تفسيرگرى بيشترى» دارد و اين عبارت جايگزين اصطلاح «عينى» مىشود. اما اگر ناتوانى تفسيرى يك اصطلاح ثابت شود، آن اصطلاح «تفسير گرايى كمترى» دارد و اين عبارت جايگزين اصطلاح «ذاتى» مىشود.
تفسيرگرايى از اين اصل برخاسته كه عقل بشر نه منفعل است و نه گيرنده صرف، بلكه ابداعكننده است و توان توليد دارد. نيز بر اين مبناست كه واقعيت نه ساده است و نه غير قابل انعطاف و آنچه كه ما بررسى مىكنيم تنها مادهاى خام است. در نتيجه آمار و ارقام تمام كار نيستند، بلكه نظريات ديگران (افسانهها و خيالهاى آنان) نيز صرفاً مواد خام بوده نه مشخص كنندههاى اصلى رفتار. واقعيت سطوح مختلف و دايرههاى متداخل به هم پيوسته و جداى از يكديگر دارد؛ هر پديده پيچيدگى و ويژگىهاى منحصر به خود را دارد. رابطه ميان عقل و واقعيت رابطهاى ساده و همچنين ابزارى نيست؛ پس عامل انسانى به طور مستقيم به محرك پاسخ نمىدهد، بلكه بر اساس پندار خويش به محرك پاسخ مىدهد. در نتيجه ذات با افسانهها، دغدغهها، خيالها، ايدئولوژى، اهداف و خاطراتى كه در خود دارد عنصر اصلى فرآيند ادراك را تشكيل مىدهد. توضيح ادراك توسط مُدرك امرى بسيط نيست. همچنين