جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٤
فکری و اینکه جهان را چگونه ببیند و چگونه درک کند و از نظر عاطفی و پویندگی و اینکه چه بخواهد و چه مسیری را طی کند و به سوی چه مقصدی حرکت کند ، از هر محتوا و شکلی ولو بالقوه خالی است ، نسبتش به همه اندیشهها و عاطفهها و راهها و مقصدها علیالسویه است . ظرفی است خالی ، بیشکل ، بیرنگ ، در همه چیز تابع مظروف خود ، " خودی " خود را و شخصیت خود را و راه و مقصد خود را از مظروف خود میگیرد . مظروف او هر شکل و هر شخصیت و هر راه و هر مقصدی به او بدهد ، میگیرد . مظروف او - و در حقیقت اولین مظروف او - هر شکل و هر رنگ و هر کیفیت و هر راه و هر مقصد و هر شخصیت که به او بدهد ، شکل واقعی و رنگ واقعی و شخصیت واقعی و راه و مقصد واقعی همان است ، زیرا " خود " او با این مظروف قوام یافته است و هر چه بعدا به او داده شود که بخواهد آن شخصیت و آن رنگ و شکل را از او بگیرد ، عاریتی است و بیگانه با او ، زیرا بر ضد اولین شخصیت ساخته شده او به دست تصادفی تاریخ است . به عبارت دیگر ، این نظریه ملهم از نظریه چهارم درباره اصالتفرد و جامعه ، یعنی اصالةالاجتماعی محض است که قبلا انتقاد کردیم . درباره انسان - چه از نظر فلسفی و چه از نظر اسلامی - نمیتوان اینچنین داوری نمود . انسان به حکم نوعیت خاص خود ، ولو بالقوه ، شخصیت معین و راه و مقصد معین دارد که قائم به فطرت خدایی اوست و " خود " واقعی او را آن فطرت تعیین میکند . مسخ شدن و نشدن انسان را با ملاکهای فطری و نوعی انسان میتوان سنجید نه با ملاکهای تاریخی . هر تعلیم و هر فرهنگ که با فطرت