جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٠
است ، کار را اصل و اندیشه را فرع میشمارد . منطق و فلسفه قدیم ، اندیشه
را کلید اندیشه میدانست . در آن منطق اندیشه تقسیم میشد به تصور و تصدیق
، و هر کدام تقسیم میشد به بدیهی و نظری . آنگاه اندیشههای بدیهی کلید
اندیشههای نظری شناخته میشد . در آن منطق و در آن فلسفه جوهر انسان ( =
من ) یک اندیشه محض شناخته میشد ، کمال و شرافت انسان در دانش معرفی
میگشت ، انسان کامل مساوی بود با انسان اندیشمند [١] .
ولی مادیت تاریخی بر این اصل استوار است که کار کلید اندیشه و کار
معیار اندیشه است ، جوهر انسان کار تولیدی اوست ، کار هم منشأ شناخت
انسان است و هم سازنده او . مارکس گفته است : " سراسر تاریخ جهانی ،
جز خلقت انسان به وسیله کار بشری نیست " [٢] . انگلس گفته : " خود
انسان را نیز کار آفریده است " [٣] . زیرا انسان از ابتدا به جای
تفکر علیه ناملایمات طبیعی با کار پر زحمت خود بر محیط خارجی خویش غلبه
کرده و از همین راه ( عمل انقلابی ) در برابر زورمندان متجاوز ، جامعه
دلخواه خود را پیش میبرد و میسازد .
در کتاب مارکس و مارکسیسم مینویسد :
" در حالی که در فلسفه هستی ( فلسفهای که جهان را براساس " بودن "
تفسیر میکند ، در مقابل فلسفه " شدن " که جهان را
[١] در تعریف فلسفه از جنبه هدف و غایت گفته میشد : " صیروره الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی " یعنی فلسفه عبارت است از اینکه انسان جهانی از اندیشه گردد ، شبیه جهان عینی . ٢ و[٣] مارکس و مارکسیسم ، ص ٤٠ و . ٤١