جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٦
طبقاتی ، تضاد پایگاه ایدئولوژیکی هم نفی میشود و با نفی تضاد خاستگاههای فکری ، تضاد جهتگیریهای فکری هم نفی میشود . مارکس در برخی آثار دوره جوانیاش ( مقدمه بر انتقاد فلسفه حقوق هگل ) که به جنبه سیاسی طبقات ( فرمانروایی و فرمانبرداری ) بیشتر تکیه کرده تا جنبه اقتصادی ( بهره کشی و بهرهدهی ) ، قهرا ماهیت پیکارهای طبقاتی را پیکار برای آزادی و رهایی از بند دانسته است ، برای این پیکار دو مرحله تشخیص داده است : مرحله جزئی و سیاسی ، و دیگر مرحله کلی و انسانی . او چنین ابراز داشته است که انقلاب پرولتاریا که آخرین مرحله انقلاب " به اسارت رفتگان تاریخ " است انقلاب بنیادی است ، یعنی انقلاب برای رهایی کلی انسان و از میان برداشتن تام و تمام فرمانروایی و بندگی در همه شکلهای آن است . مارکس توجیه این مطلب را که چگونه یک طبقه در جهت گیری اجتماعی خود از موضع طبقاتی خویش پیش میافتد و هدفش کلی و انسانی میگردد - که با ماتریالیسم تاریخی هم درست درآید - اینچنین بیان کرده که چون بندگی این طبقه بنیادی است ، انقلاب او هم بنیادی است . این طبقه مورد بیعدالتی خاص قرار نگرفته بلکه نفس بیعدالتی بر او تحمیل شده ، از این رو او هم نفس عدالت را خواهان است و خواستار رهایی انسان است . این بیان اولا " شعر " است نه بیان علمی . نفس بیعدالتی بر او تحمیل شده یعنی چه ؟ آیا طبقه استثمارگر قبلا از طبقه خود به نحوی دیگر پیش افتاده و ظلم را به خاطر ظلم نه به خاطر منافع ، و بیعدالتی را به خاطر بیعدالتی نه به خاطر استثمار خواهان شده است تا نتیجهاش و عکسالعملش در طبقه پرولتاریا خواستاری نفس