جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٢
است . مارکس و انگلس به دنبال یک سلسله بحرانهای اقتصادی از سال ١٨٢٧ تا ١٨٤٧ که یک سلسله انقلابهای سیاسی و اجتماعی همراه داشت ، بر آن شدند که انقلابهای اجتماعی نتایج ضروری و لاینفک بحرانهای اقتصادی است . ولی به قول نویسنده تجدیدنظر طلبی . . . : " شوخی تاریخ را بنگرید که از ١٨٤٨ تاکنون در کشورهای صنعتی هیچ بحران اقتصادی را نمییابیم که با انقلاب همراه باشد . همان در زمان مارکس و پیش از مرگ او چهار با نیروی مولده علیه روابط تولیدی طغیان میکند بیآنکه هیچ انقلابی از آن حاصل شود . . . بعدها بعضی اقتصاد دانان مانند " ج . شومپتر " تا بدانجا رفتند که این بحرانها را " ویرانی آفریننده " نامیدند و آنها را دریچه اطمینانی برای بازگرداندن تعادل و رشد اقتصادی شمردند " . کشورهایی نظیر انگلستان ، آلمان ، فرانسه و امریکا به پیشرفتهای عظیم صنعتی نائل شدهاند و سرمایهداری را به اوج خود رساندند و برخلاف پیش بینی مارکس که این کشورها را نخستین کشورهایی میدانست که در آنها انقلاب کارگری به پا خواهد شد و به کشورهای سوسیالیستی تبدیل میشوند ، از نظر نظام سیاسی ، حقوقی ، مذهبی و آنچه روبنایی نامیده میشود ، تغییری نکردهاند . کودکی که مارکس انتظار تولدش را داشت نه ماه را تمام کرد ، از نه سال هم گذشت و به نود سال رسید و متولد نشد و دیگر امیدی هم به تولدش نیست . البته این رژیمها دیر یا زود سرنگون خواهد شد ، ولی انقلابی که در این کشورها انتظار میرود قطعا انقلاب کارگری نخواهد بود و تئوری مارکسیستی تاریخ تحقق نخواهد یافت ،