جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠١
براساس حرکت توجیه مینماید و مارکسیسم از گروه فلسفه " شدن " است )
معمول بود که ابتدا اندیشه و اصول مطرح شود تا سپس نتایجی عملی از آن
حاصل آید . پراکسیس ( فلسفه عملی ) عمل را به عنوان اصل اندیشه قرار
میدهد . این فلسفه ، قدرت را جایگزین ایمان به پندار میسازد و همراه با
هگل بیانگر این اعتقاد میشود که " هستی حقیقی انسان در وهله نخست عمل
اوست " و در این عقیده به با صفاترین اندیشمند آلمانی نیز میپیوندد که
با واژگون کردن این سخن مشهور : " در آغاز فعل بود " یعنی روح بود و
کلام که نمایانگر آن است ، چنین اعلام داشته است : در آغاز عمل بود " [١] .
این اصل یک اصل فلسفی ماتریالیستی مارکسیستی است . این اصل همان است
که در مارکسیسم به " پراکسیس " معروف است و مارکس آن را از
پیشکسوت مادی خود فویرباخ و از پیشوای دیگر خود هگل فرا گرفته است .
نقطه مقابل این اصل ، اصل فلسفی رئالیستی است که به تأثیر متقابل کار
و اندیشه و تقدم اندیشه بر کار قائل است . در این فلسفه جوهر انسان ،
اندیشه است ( علم حضوری جوهری نفس به ذات خود ) . انسان وسیله کار -
ممارست با جهان خارج - مواد اطلاعات خود را از جهان بیرون به دست
میآورد و تا ذهن از این مواد اولی ، غنی نشود مجال هیچ گونه فعالیت
شناختی پیدا نمیکند . پس از گردآوری این مواد ، ذهن متقابلا بر روی
فرآوردههای کار به صورتهای مختلف " تعمیم " و " انتزاع " و "
استدلال " عمل میکند و
[١] همان مأخذ ، ص . ٣٩