جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٤
استمرار یا عصیان و غیره ) را اثبات کنند ، بلکه برخی به موجودیتی برای
انسان غیر از اینها قائل نیستند ، بلکه هر کدام ضمنا میخواهند جوهر
انسانیت و واقعیت وجودی انسان را تعریف کنند . مثلا دکارت ضمنا
میخواهد بگوید موجودیت من مساوی است با موجودیت اندیشه ، اگر اندیشه
نباشد " من " نیستم . برگسون میخواهد بگوید موجودیت انسان همان
موجودیت استمرار و زمان است . سارتر هم میخواهد بگوید جوهر انسانیت و
موجودیت واقعی انسان ، عصیان و تمرد است ، اگر عصیان را از انسان
بگیرید ، دیگر او انسان نیست . مارکس هم به نوبه خود میخواهد بگوید
تمام موجودیت انسان و هستی واقعیاش " کار " است . کار جوهر انسانیت
است . من کار میکنم پس هستم ، نه به این معنی که کار " دلیل "
موجودیت " من " است ، بلکه به این معنی که " کار " عین موجودیت "
من " است . کار هستی واقعی من است .
اگر مارکس میگوید : " برای انسان سوسیالیست سراسر به اصطلاح تاریخ
جهانی چیزی جز خلقت انسان به وسیله کار بشری نیست " [١] . یا آنکه
میان آگاهی انسان و وجود واقعی او فرق میگذارد و میگوید : " آگاهی
انسانها وجود آنها را معین نمیکند ، بلکه بر عکس ، وجود اجتماعی آنها
آگاهیشان را معین میسازد " [٢] . یا آنکه میگوید : " مقدماتی که از
آنها عزیمت میکنیم پایههای خود خواسته و جزمی نیست ، بلکه افراد واقعی
، کنش آنها و شرایط هستی مادی
[١] مارکس و مارکسیسم ، ص ٤٠ نقد اقتصاد سیاسی مارکسیسم . [٢] تجدیدنظر طلبی . . . ، ص . ١٥٣