جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٢
از نظر فلسفه مارکسیسم همان طور که محال است جامعه از نظر روبنایی بر زیربنای خود پیشی گیرد ، همچنین محال است آنجا که جامعه از نظر زیربنا ( روابط اجتماعی و اقتصادی ، روابط مالکیت ) به دو قطب استثمارگر و استثمار شده تجزیه میشود ، از نظر روبنایی به صورت یکپارچه باقی بماند . وجدان اجتماعی نیز به نوبه خود تجزیه میشود به دو بخش : وجدان استثمارگر و وجدان استثمار شده . دو جهان بینی ، دو ایدئولوژی ، دو سیستم اخلاقی ، دو نوع فلسفه در جامعه پدید میآید . موضع اجتماعی و اقتصادی هر طبقه الهام بخش نوعی فکر و اندیشه و بینش و ذوق و طرز تفکر و جهتگیری و موضعگیری اجتماعی میگردد . هیچ طبقهای نمیتواند از نظر وجدان و ذوق و طرز تفکر بر موضع اقتصادی خود پیشی گیرد . تنها چیزی که دو قطبی نمیشود و از مختصات طبقه استثمارگر است " دین " و دیگر " دولت " است . دین و دولت از اختراعات خاص طبقه استثمارگر برای تسلیم کردن طبقه استثمار شده و به اسارت رفته است . ولی طبقه استثمارگر به حکم اینکه مالک مواهب مادی اجتماع است فرهنگ خود را ، و از آن جمله مذهب را ، به طبقه استثمار شده تحمیل میکند ، از این رو همواره فرهنگ حاکم یعنی جهانبینی حاکم ، ایدئولوژی حاکم ، اخلاق حاکم ، ذوق و احساس حاکم و به طریق اولی مذهب حاکم ، همان فرهنگ طبقه استثمارگر است . فرهنگ طبقه استثمار شده مانند خودش همواره محکوم است و جلوی رشدش گرفته میشود . مارکس در ایدئولوژی آلمانی گفته است : " افکار طبقه حاکم در هر عصر افکار حاکم آن عصر است ، یعنی طبقهای که نیروی مادی حاکم در جامعه است در عین