جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٤
هست نبودن نیست ، و اگر نبودن هست بودن نیست . پس از این دو یکی را باید انتخاب کرد ، و چون بالضروره بودن هست و جهان و جامعه هیچ اندر هیچ نیست ، پس بر جهان " سکون " و ایستایی حاکم است . اما فلسفههای " شدن " فلسفههایی است که بودن و نبودن را در آن واحد قابل جمع میدانستهاند که همان حرکت است . حرکت جز این نیست که یک چیزی باشد و در عین اینکه هست نباشد . پس فلسفه " بودن " و فلسفه " شدن " ، دو نوع نگرش کاملا متخالف درباره هستی است و از این دو فلسفه یکی را باید انتخاب کرد . اگر ما به گروه اول ملحق گردیم باید فرض کنیم که جامعهها " بودن " داشتهاند و " شدن " نداشتهاند ، و برعکس ، اگر به گروه دوم ملحق گردیم باید فرض کنیم که جامعهها " شدن " داشتهاند و " بودن " نداشتهاند . پس ما یا تاریخ علمی به مفهومی که گذشت داریم و فلسفه تاریخ نداریم ، و یا فلسفه تاریخ داریم و تاریخ علمی نداریم . پاسخ این است : این گونه تفکر درباره هستی و نیستی و درباره حرکت و سکون و درباره اصل امتناع تناقض ، از مختصات تفکر غربی است و ناشی از ناآگاهی از مسائل فلسفی هستی ( مسائل وجود ) و بالاخص مسأله عمیق " اصالت وجود " و یک سلسله مسائل دیگر است . اولا اینکه " بودن " مساوی با سکون است و به عبارت دیگر اینکه سکون " بودن " است و حرکت جمع میان بودن و نبودن ، یعنی جامع میان دو نقیض است ، از اشتباهات فاحشی است که دامنگیر برخی نحلههای فلسفی غرب شده است .