جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١١
میکرده ، نه درباره مذهب محکوم یعنی مذهب پیامبران راستین که هرگز نظامات حاکم مجال بروز و تجلی و عرض اندام به آن نداده است . این روشنفکران به این وسیله نظریه مارکس را که مطلقا جهتگیری مذهب را به سوی منافع طبقه حاکم دانسته رد کردهاند و پنداشتهاند که به این وسیله مارکسیسم را رد کردهاند ، توجه نفرمودهاند که آنچه خودشان گفتهاند نیز - هر چند برخلاف نظرشخص مارکس و انگلس و مائو و سایر پیشروان مارکسیسم است - اما عینا توجیهی مارکسیستی و ماتریالیستی از مذهب است که سخت وحشتناک است و قطعا به آن توجه نداشتهاند ، چون به هر حال برای مذهب محکوم نیز خاستگاهی طبقاتی فرض کرده و اصل تطابق خاستگاه و جهتگیری را در مورد پذیرش قرار دادهاند . به عبارت دیگر ، اصل مادیت ماهیت مذهب و ماهیت هر پدیده فرهنگی را و اصل ضرورت تطابق میان خاستگاه یک پدیده فرهنگی و جهتگیری آن را ناآگاهانه پذیرفتهاند ، چیزی که هست برخلاف نظر مارکس و مارکسیستها به مذهبی هم که خاستگاهش و جهتگیریاش طبقه محروم و غارت شده باشد نیز قائل شدهاند ، و در حقیقت برای مذهب محکوم از نظر جهتگیری توجیه جالبی به دست آوردهاند ، اما از نظر ماهیت خاستگاه که بالاخره مادی و طبقاتی است ، نه . نتیجهای که گرفته میشود چیست ؟ این است که مذهب شرک و مذهب حاکم که به طبقه حاکمه تعلق داشته و دارد ، تنها مذهب تاریخی عینی است که در زندگی نقش داشته است ، زیرا جبر تاریخ پشت سر آنها بوده ، قدرت اقتصادی و سیاسی در اختیار