جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٤
مخالفان پیامبران بلا استثناء چنین منطقی داشتهاند ، معلوم میشد که مخالفان پیامبران همه از طبقه برخوردار و مرفه و استثمارگر بودهاند ، ولی آنچه از قرآن استنباط میشود این است که این منطق ، منطق سردمداران مخالفان بوده است که همان ملا و مستکبرین بودهاند و آنها که به قول مارکس مالک کالاهای مادی جامعه بودهاند ، این کالای فکری را برای دیگر مردم صادر میکردهاند . و اینکه منطق پیامبران منطق تحرک و تعقل و بیاعتنایی به سنن و تقالید باشد ، باز هم طبیعی است و باید اینچنین باشد ، اما نه بدان جهت که محرومیتها و مغبونیتهای طبقاتی و استضعاف شدگیها وجدان آنها را به این شکل میساخته است و این منطق انعکاسی قهری و طبیعی از محرومیتهای آنهاست ، بلکه بدان جهت که در انسانیت ، یعنی در منطق و تعقل و عواطف و احساسات انسانی ، به رشد و کمال رسیدهاند . و بعدا خواهیم گفت که بشر به هر اندازه در انسانیت به رشد و کمال برسد از وابستگیاش به محیط طبیعی و محیط اجتماعی و شرایط مادی کاسته میشود و به وارستگی و استقلال میرسد . منطق مستقل پیامبران ایجاب میکرده که پایبند سنن و عادات و تقلید نباشند و مردم را نیز از پیروی کورکورانه از آن سنن و تقالید رهایی بخشند . سادسا : آنچه در مورد استضعاف گفته شد نیز قابل قبول نیست . چرا ؟ برای اینکه اولا قرآن در آیات دیگر خود با صراحت تمام سرانجام و سرنوشت تاریخ را - که ضمنا بستر تکامل تاریخ را نیز توضیح میدهد - به صورت و شکل دیگر بیان کرده است و آن آیات مفاد این آیه را - بر فرض اینکه مفادش آن باشد که گفته شد - توضیح میدهد و تفسیر میکند و مشروط مینماید ، و ثانیا برخلاف