جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٨
انسانهایی که سخن میگویند و راه میروند و میاندیشند " مثال " انساناند نه " خود " انسان . برداشت مارکس از کار اجتماعی و ابزار تولید به مانند برداشت از یک موجود جاندار است که خود به خود و کورکورانه و خارج از تصمیم و اراده " مثالها " ، یعنی مظاهر انسان نه خود انسان ، جبرا و ضرورتا رشد میکنند و تکامل مییابند و اراده و اندیشه " انسانهای نمودی " را - یعنی همان " مثالها " که اندیشه و اراده دارند - تحت نفوذ جبری و قهری خود قرار میدهند و به دنبال خود میکشانند . از یک نظر میتوان گفت که مارکس در مورد کار اجتماعی و سیطره و تسلطش بر شعور و آگاهی و اراده انسان همان چیزی را میگوید که برخی از حکمای الهی در مورد فعالیتهای ناآگاهانه بدنی انسان از قبیل فعالیتهای جهاز هاضمه ، قلب و کبد و غیره تحت نفوذ اراده پنهان " واحدی التعلق " نفس میگفتند . از نظر این حکما میلها ، خواستها و بایدها و نبایدها و بالاخره همه اموری که به جنبه عملی نفس ، یعنی به جنبه سفلی و تدبیری ، و تعلقی و به بدن مربوط است که در سطح شعور آگاه برای ذهن مطرح میشود ، انعکاسی است از یک سلسله نیازهای طبیعی که شعور آگاه بدون آنکه بداند ریشه این امور کجاست قهرا و جبرا تحت تدبیر پنهان نفس قرار میگیرد و هم شبیه آن چیزی است که " فروید " در مورد آن چیزی که خود آن را " شعور باطن " یا " شعور ناآگاه " اصطلاح کرده است و بر شعور آگاه تسلط مقتدرانه دارد ، میگوید با این تفاوت که آنچه حکمای پیشین میگفتند یا آنچه فروید میگفت اولا اختصاص داشت به بخشی از شعور ظاهر و ثانیا حکومت یک شعور مخفی ، بعلاوه آنچه