جامعه و تاریخ - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٦
تکامل معنوی آن است ، یعنی همانطور که عمل معیار اندیشه است ، صحت و سقم اندیشه را با عمل باید سنجید نه با معیارهای فکری و منطقی ، معیار تکامل معنوی نیز تکامل مادی است . پس اگر پرسیده شود کدام مکتب فلسفی یا اخلاقی یا مذهبی یا هنری مترقیتر است ، معیارهای فکری و منطقی نمیتواند پاسخگوی این پرسش باشد . یگانه معیار این است که سنجیده شود آن مکتب مولود و مظهر چه شرایط و چه درجهای از تکامل کار اجتماعی یعنی ابزار تولید است . این طرز تفکر البته برای ما که هستی واقعی انسان را " من " او میدانیم و این " من " را جوهری غیرمادی تلقی میکنیم و آن را محصول حرکات جوهری طبیعت میشماریم نه محصول اجتماع ، شگفت مینماید ، ولی کسی مانند مارکس که مادی میاندیشد و به جوهر غیرمادی باور ندارد ، باید جوهر انسان و واقعیت او را از نظر زیستی توجیه کند و بگوید جوهر انسان همان ساختمان مادی اندام اوست ، آنچنانکه مادیین قدیم از قبیل مادیین قرن هیجدهم میگفتند . اما مارکس این نظر را رد میکند و مدعی است جوهر انسانیت در اجتماع شکل میگیرد نه در طبیعت ، آنچه در طبیعت شکل میگیرد انسان بالقوه است نه بالفعل . از اینکه بگذریم ، مارکس باید یا فکر و اندیشه را جوهر انسانیت بشمارد و کار و فعالیت را مظهر و تجلی اندیشه بداند و یا برعکس ، کار را جوهر انسانیت بداند و فکر و اندیشه را مظهر و تجلی کار تلقی کند . مارکس که مادی فکر میکند و نه تنها در فرد اصالت ماده را میپذیرد و منکر جوهر ماورای ماده در فرد است ، در باب جامعه و تاریخ نیز قائل به اصالت ماده است و ناچار